زادگاه هر رنگ و هر زندگی آنجاست ، که نگاه آدم باز می ماند. از آنجای که بوی ُگل بر می خیزد امید رفتن نیست ، گرچه این طور به نظر می رسد که پیش من ، که نزدیک است ، که اینجا کنار دل تنگی ، که نزدیک به من نشسته است ...

.
.
زمین سراپا آشکار
سنجش پذیر
آکنده از انتظار
آویخته به یک پر
که بالا می رود
روشن و روشن تر
.
.


 

 

دلم گرفت امروز ،
وقتی دیدم روی شیشه ی یک ساعت فروشی نوشته اند :
به یک باز نشسته ، تمام وقت ، احتیاج است ...
نگاه کردم به داخل مغازه
تمام ساعت ها خواب بودند .
.
.
.
من / یک روز / یک جایی / یک چیزی / من / ساعت / خواب / یک جایی ...

دلم حرف زدن نمی خواهد. کلمه ، واژه ، هر چیزی که بشودنوشت ، گفت ،  دلم نمی خواهد.
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست. هست؟
همینطور که نگاهت می کنم ، داخل ِ این صفحه ی سفید ، ایستاده ام و گذاشته ام بادی که از بیرون نمی آید ، داخل موهایم بخزد.   تو نیم رخ مرا می بینی . چشم به زمین دوخته ام را .  از لای موهای ِ در هم برهم سیاه ، سفیدی پشت سرم را تماشا می کنی و از آنجا نگاهت می لغزد به سمت ِ انحنای شانه و دست آویزان شده ام ، می توانی مرا بشنوی .
اما حرف من این دست ِ آویزان شده ی ِ چپ نیست . حرف من شاید ، دست راستی ست که چاقویی می فشارد. نگاه تو که به چاقو می نشیند ، بی درنگ از آویزانی بیرون می آید . خم می شود، و تیغه اش از زیر نگاهم تا زیر نگاه تو را می شکافد. این شکافتن درد ندارد ، حرف اما شاید ...
همیشه دوست داشتم حرف هایم را ببینی . شیدن کافی نیست. این کافی نبودن اشاره ای به مهم بودن یا مهم نبودن ندارد. مهم لمس حرف های درونم است.
داری به قرمزی خون نگاه می کنی . به قرمزی خون که سفیدی پشت سرم و سیاهی موهایم را می پوشاند. حتی نگاه به زمین دوخته و چشمان ِ بسته ام را .
دستت را می گیرم .
می گذارم داخل شکاف .
دست بکش داخل تمام حرف های درونم . حتی آنها را که هیچ وقت نگفته ام .
دوست داشتم حرف های نگفته ی درونمو ببینی بشنوی  .
با دست خودت ...
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست . هست ؟



شاید هم این، یک عادت باشد .  عادتی که در خون و تن و روح من نشسته .
عادتی با لباس ِ گشاده ای از جنون که در پی شناختِ خودم از خودِ آرام نشسته ام ، کمک می کند.
اینکه با فراغت خاطر ، با شادی مردم نمی توانم شادی کنم .
فکر می کنم هیچ چیز بی پایه نمی تواند دلیلی برای من که عادت به شادی ندارم بیاورد . و این مشغله ی گذرای ست که نباید با رویا و تخیل پر شوم . نمی توانم درون لباس گشادی که انگشت هایم را تا نوک پوشانده احساس عمل کنم ...
مع ذلک ...
سنگینی سینه ام و ُشور شادی ِمردم به گریه ام می اندازد .
بله ، به خاطر خود شادی که این سرنوشت را عادلانه نمی داند و نمی تواند که داشته باشد گریه ام می گیرد .
گریه ای که چشمم را اشک و لبم را خندان می کند .

این باید یک جنون باشد .
جنون کسی که در لباس گشاد قادر به رقصیدن نیست ، دست و پا و روح و عدالت را گم می کند ...
.
.

گاهی همه جا و همه چیز ، غرق غم و خستگی است. ... پس آن دم که روح از ناامیدی می نالد ، رو بسوی که باید کرد؟ بسوی هوس ؟ نه ! زیرا بهترین سال های عمر ما در این راه می گذرد و هرگز این جستجوی بی فایده به نتیجه نمی رسد . به سوی عشق ؟ ... ولی عشق کو ؟ ... برای دوره ای کوتاه ؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد - برای ابد؟ چنین عشقی وجود ندارد . به سوی خاموشی و تنهایی ؟ ولی بدرون خویش بنگر : گاهی هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت ، زیرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار عدم می شوند . به سوی هیجان های آتشین ؟ به ! مگر نه دیر یا زود رنج دلپذیر ، تپش های دل ، جای خود را به سردی تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟ بسوی زندگی ؟ اوه ! وقتی که در پایان این راه ، برگردی و به پشت سر بنگری از این شوخی مبتذل وحشت خواهی کرد ! لرمانتف _____

چراغ ناگاه


پیشتر اینجا بوده ام
کی یا چگونه
نتوانم گفت .
می شناسم علف زار پشت در ، خانه کرده را
بوی خوش و تند را
صدای آه ، چراغ های گرد ساحل را .
تو از آن من بودی از پیش
از کی ؟ چه وقت ؟ تا کی ؟ نتوانم گفت .
اما وقتی در آن پرواز چلچله ها
گردن فراز گرفتی
چادری فرو افتاد
دانستم از گذشته است .
چشمان مدورم
گیسوانم را می لرزانند
آیا نخواهیم خفت
چونان که خفته ایم
تنها به پاس عشق
خفتن و بیداری
هرگز این زنجیر
نخواهد گسست ؟

کریستینا روزتی ـــــــــ

ُگلی که خندان است امروز
فردا خواهد ُمرد
هر چه را جاودانه طلب کنیم
اغوایمان کند
آنگاه می گریزد ،
چیست شادخواری ِ این جهان ؟
آذرخش
رخشان و برق آسا
شب را به ُسخره می گیرد .
پرهیزگاری ، چه ناپایدار !
دوستی ، چه نایاب !
عشق
چه سعادت ِ ناچیز می فروشدمان !
به پاس ِ نومیدی ِ غرورانگیز !
هرچند این همه زود می گذرد
شادی شان بر جای می ماند
و همه ی آن چه که آن ِ خود می دانیم .
آن گاه که آسمان ها می درخشند
آن گاه که گل ها شادمان اند
تا آن زمان که چشم ها روز را شادمان کنند
تا آن زمان که ساعات آرام می خزند
در خواب شیرین فرو شو
پس بیدار شو
تا گریه ساز کنی !

پرسی بیش شلی

حالم خوب است ،
مثل اینکه در هتل باشم ،
با مرده ای که لبخندش را به من ارزانی داشته ، که به ارزانی داشتن آن ادامه می دهد. دلم می خواست در عوض این لبخند هدیه ای تقدیمش کنم. حتما نباید کلمه باشد. من برایت چیزی نمی نویسم ژه . ولی برایت تعریف می کنم . برای حرف زدن حتما لازم نیست از کلمات استفاده کنی.
از موسیقی خوشت می آید؟
وقتی از بیمارستان مرخص شدم سازی یاد می گیرم. مثلا ویلن . تا انتقامم را از درختانی که دائم جا به جا می شوند بگیرم. ویلن ها را از چوب درختان می سازند ، این طور نیست؟
دلم موسیقی می خواهد. ژه . دلم میخواهد کمی در این سوی زندگی و کمی هم در آن سو زندگی کنم. من پایم را لای در نیمه بازی گذاشته ام.
.
.
کریستیان بوبن

پیراهن پشمی ت،
هزار قصه ء زمستانی را ،
به ساحل خواب آورده است .
گیسوی کودکی ت ،
بر بالش خاطره ها افشان،
زندگی از پنجره نگاهم می کند!
مادر بزرگ از دنیایی دیگر ،
مراقب است که لحاف چهل تکه ء آبی رنگ ...
از روی گردنم کنار نرود .
مراقبم،
از روی گردنت کنار نرود .
خواب بادکنکی می بینی و حادثه های رنگارنگ ،
صندوقچه را باز می کنی ... 
معصومیت اسرار لبخند می زنند.
عطر رشدهای کاذب ،
بیدارت می کند.
و هنوز
زندگی
از پنجره منتظر است،
برایش دست تکان دهم.



دی
پرده های آسمان را می بندد
و می نشیند
کنار
بستر یخبندان .


تابه حال شده تصمیم تازه ی تو زندگی بگیری و همین تصمیم تازه مصادف باشه بابه آتش کشیدن اوراق قدیمی گذشته ت ـ شده از بین این اوراق تنها سطورهای را از بین آتش در بیاری که نام رفاقت ها درونش می درخشد ـ و به حس همان ایام قدیم ... دق الباب کنی خانه ء رفاقت را ...
و با همان آدرسی که همواره داشته ی رهسپار شانه های باشی برای آرامش از خستگی زخم های که از راه تازه بر پاهایت نشسته ـ و حرفی داشته باشی از نشاط روزهای که از آنه خود توست .
ولی با کمال ناباوری ببینی در هیچ خانه ی به روی تو باز نیست .
ببینی رفاقت ها ـ باقی ست اما در چشم ها شوقی از آن تو نیست .
جای از آنه تو نیست .
به نظرت آدمها از آدم های که در صحرا چادر می زنند می ترسند که در خانه هایشان بسته است؟
من که همواره بلند بلند فکر کرده م ...
یا این سهم تو از دنیاست که همواره تنهایی عمیقت را برداری به دوش بکشی و روزی برسد که زیر حصارهای درست کرده ت خود را از چشم ها بپوشانی ؟!
سایه م می گوید .. سکوت می کنم .
نه این آدم های نامهربان ـ نه این زخم های پای من ـ نه راه های بسته به روی رفاقت ها ... هیچکدام مرا از چادری که در این صحرا برپا کرده م نمی ترساند .
خانه ء من اینجاست ..

هر کسی از خارهای صحرای من نترسید 
از غربت چادر من دلگیر نشد
می تواند با من نظاره گر طلوع و غروب زیبای صحرای رهایی باشد .
با من گوش دهد به آوای غمگینی که شب ها از دوردست های غربت نشینان به گوش صحرا می رسد و همین است که سبز نمی شود ...
نمی شود .

از اینجا که نگاه می کنم ، پشت شیشه ء شرکت ، درختی خم شده و خشک شده  خیره شده به داخل. تمام برگ هایش ریخته است ، آشفته به نظر می رسد از خودم می پرسم : آیا این هم مثل من تمام شب را نخوابیده است ؟ دستی به موهایم می کشم و زیر روسری پنهانشان  می کنم . به صبحانه صدایم می کنند درست مثل درخت که انگار با من حرف دارد ،  بسنده می کنم به چایی تلخ و گرم ، و ترجیح می دهم به درخت گوش دهم که چانه ش را با هر سوز بادی به جلو و عقب تکان می دهد ....

اما قبل از آن که حرفی بزند من شروع می کنم ، گویی منتظر بوده م کسی بنشیند و به حرف های من گوش دهد ، گویی نگاه مهربان درخت انقدر بی ریاست ، که من بی آنکه قبل از امروز ببینمش برایش از تمام دیروزهایم می گویم ...!

دیروزهای خاکستری رنگ و امروزی سخت بارانی ، من همیشه باران را دوست داشته م ، اما اینکه می بارد سیل است ، من عطر خاک را دوست دارم اما اینکه راه نفس مرا می بندد عطر گل و لای مدفونی ست که تا چشم هایم را به زیر خود می کشد ، ای کاش این چشم ها را هم با خود به گودال سیاهچال می کشید اما دریغا که هر دفعه همان جا می ماند و من می بینم ... من می بینم تمام تنهایی بزرگم را ، که مانند سایه ی نا مهربان دنبالم می دود و هر جا و همه جا با من است ، و من ساده لوحانه دل به قدم هایی می بندم که این سیل می شورد و می برد ....

و من می مانم وسط یک دنیایی که از هر طرف نگاهش می کنی ، می ترساندت ، درون خودش می کشاندت ، و تورا وا می دارد بلند شوی و داغی دستانت را که از یخ دیشب وا شده است ، را تقدیم شاخه های خشک درختی کنی که هر روز ، همین جا ، نگاهت می کند تا تنهایی ت کمی تسکین یابد .اجازه می دهی شاخه های خشکش را فرو کند در کف دست خالی تو ...!

 وخودت را به ندیدن پوزخند آدم هایی بزنی که ، نشسته اند و در گوش هم ، صحبت از آدمی می کنند که می داند ، دوباره تنهاتر از قبل است ، و باز هم باخته است .... !

و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست .

 

 

جلیل صفر بیگی

لنگه های چوبی در حیاط مان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

                                     محکمند

خوش به حالشان

که لنگه ی همند....

 

 

 

بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران

 

 

 

 

 من هنوز زنده م ،

حتی اگر شبی گذشت که از کنار تراس تاریکش ، صدای کشیده شدن چرخ ماشین های بی پروا نگرانم  کرده بود .

ماشین های که حتی وقتی دور می شدند تصویرشان توی نگاه خیره ء من می ماند .  آرامشم را همراه خود می بردند ..

 آنچه می ماند از من - ذهنی ست ناآرام و دست های که می لرزد . و خط های درهم سیاهی که روی کاغذ پرت و پلایشان می کنم و از بین آنها به چشمی می رسم که به من خیره است و اشک های مرا پاک می کند .

 

  انگشت هایم را فشار دادم روی هره  سرد پنجره و خیره شدم به   تیرک چراغ برق ، که توی آن تاریکی محض و شاخ و برگ لرزان درختان ، چشمک می زد .. و هر آن می خواست دل به خواب بسپارد و خاموش شود .

تیرک چراغ برقی که مرا بیاد صبح های  زود   و دست های در هم گره خورده می انداخت .وقتی عطر چمن های سبز در تمام جانت می ریخت و تو سرشار از آرامش می شدی .  

حتی اگر ، تا طلوع خود صبح ، پر از کلمه شدم ، نوشتم ، و کلمه ها روی کاغذ شکل نگرفتند ... باز هم زنده ام .

شب تمام نشد - انقدر که با کاغذ ها ، تا خود طلوع صبح ، سکوت کردیم ، .... تا بقیه بخوابند ،تا من از تمام خواب های که می دزد آرامشت را از فردایی دور و سخت در امان باشم .

و خواب های که می بوسی چشمانی را که مژه هایش از لای خط های تیره - تکان می خورد .

 برگ های زرد شده ء گلدان را تمیز کردیم ، و از تراس خم شدیم تا به پایین ...که پر بود از برگ های زردی که در آن تاریکی سرد شبانه به انتها رسیده بودند .عین حسرت دست هایی که بازیچه ش را از او گرفته اند . 

 من ماندم ، و اولین پرتوهای طلوع صبح ..

 کاغذها سرازیر شدند توی جوی آب ... بی حرف ، ساکت ... شاید نالان و غمگین ...

تیرک چراغ برق هنوز روشن است ..کفش های ورزشی م مرا به پارکی رسانده است که هنوز پاییز از درهایش رخنه نکرده است

من زنده م ...

و عطر چمن های بانشاط را در مشت هایم گرفته م ..

 کلمه ها روی نیمکت اینجا شکل می گیرد وقتی می نویسم 

دل بستن به خواب ها بس است می خواهم حقیقت را لمس کنم .

 

 

 

 

  

شده است گاهی ، زمستان درون تو زودتر از گلوله های آرام برف ، از پشت پنجره ء اتاق به تو اشاره کند تا پرده ء توری را بیندازی ،چشم هایت را از سفیدی بی انتها بر گیریی ‌،برگردی بسمت اتاق نیمه تاریک ، و دلت بخواهد جز نور ضعیف چراغ خواب ، و صدای آرام سکوت ، کسی مابین تو و زمستانت  نباشد ...

شال شانه هایت را به خود بپیچی  ،

فرو بروی کنار دسته ء مبل راحتی ، و به سکوت بگویی می تواند برایت زمزمه کند تمام حرف های بی صدای بی انتها را،وادارت کند برای فکر کردن به تمام چیزهای که در هیاهوی پشت پنجره از دست می دهی بند گریزان و بازیگوششان را که می روند بر شاخه درختی – دور – دور از دست تو – می نشینند...و در سفیدی بی انتها رنگ می بازند؟!  

 

شده است گاهی ، در برزخ دو بی نهایتی – قربانی کنی خودت را   ... و ترجیح دهی شانه هایت بی شال ،عادت کند به س ر م ا ... تا زمستان درونت شود بهار ؟!

شده است .

نگاه که کنی ، شال مرا می بینی روی شاخه های دور .... نقطه ی روی سفیدی بی انتها ... !!

جوانه زن  .. نو باش

 

اسفند

برف از شانه هایش می تکاند..

تا بنفشه هارا بیاراید

به مقدم نوروز !!

زمین

خواهد خواند

با پایکوبی فروردین

در بوته زار نمناک !!

همراه

باش

 

منشور نور

در قطره ی بلور

هزاران کهکشان

در شبنم کم جان ... !

 

 

 

زمین سراپا آشکار- اما - آ س م ا ن .... !!

 

 

تا به حال شده روی علف های نمناکی دراز بکشی و به آهنگی گوش بدهی که از هیچ کجا – به گوش ات می رسد؟

شده در معطری علف های سبز   ، چشم هایت پر شود از خاکستری مایل به سفیدی گنگ – که سالهاست تنها چیزی که ازش میدانی – نامش – آسمان – است !!!

احساس کرده ی ، طنین آشنایی از آواز پرنده ی - که از دوردستها تورا خوانده است و با هر نزدیک شدن و دور شدنش در آسمان – تو در نرمی آوازش – در طعم شیرین  نوای آشنایش -  دور و نزدیک شده ی ؟

شده – ندانی این نغمه برای تو چه داستانی حکایت می کند که سراسر با رویاهای دور و دراز – گل های سرخ حیاط مادربزرگ – عطر برنح دم کشیده ء مادر – کلاس های درس با نیمکت های چوب گردو .. و با  باران بی امان و دور شدن قدم های خندان تو –در کوچه های دراز و تنگ ..  در آمیخته است؟

صدای آواز دلنشین پرنده ی که از پشت پنجره ء کلاس – چشمانت را به سمتش کشانده است و تو – آنرا پشت هر غروب خون گرفته ی – و عصرهای جمعه و نوشتن پنهانی سطرهای شعر .... پشت هر درخت – خانه و کوه و.. آدمها .. دست های گرم دوستی - جستجو کرده ی ؟

تا به حال شده – عطر علف های باران زده ازپشت پنجره ء خانه ات -  که تو رویشان دراز کشیده ی  - نگاهت را بکشاند به سمت نغمه دلنشین آواز پرنده ی دور .. ؟

  من اما - امروز -   روی سبزینه ء مقابل پنجره ام  ..دراز کشیده ام ..

و آسمان آرام آرام روی پلک هایم خانه کرد ..

باران در کف  دست های پر از قلم و کاغذهای سفیدم  -  سرک می کشد .

و چشم های من به آواز آشنایی پرنده ای گوش می دهد که نگاه مرا از پشت شیشه پنجره می برد و می کشاند به رویاهای شیرین  که در اوج آسمان میرود و محو می شود ..

آنچه می ماند منم و شیشه ای پر از قطرات ریز و درشت  باران و آسمانی که تنها نامش را میدانم ...

بی آنکه – راهش را بدانم ..

همچون پرنده ی با آن آواز آشنای همیشگی .. که نگاهم را بدنبالش می کشد ..

 

روز دست مرا هدایت می کند

 

راستش را نگفتم ..

 

دروغ هیچ نگفتم . دیروز من مهمان داشتم . " اسب ی در اتاقم "


 

 هیچ کسی مهمان من نبود . خواستن -  رفتنی بود   – که باید  آزادش  می کردم از این سر تا آن سر – خط فاصل زمین و آسمان . رفتن - دیدن  - فهمیدن .

دست ها و پاها و بغلم – همینطور صورتم و لب های خودرا در کوله ی انداختم

تنها سر انگشت ها یم را نگه داشتم تا بلغزانم روی پوست سفید و براق اسبی که  – بی ضربه پا به زیر شکمش هم – من را می برد می رساند به جایی که با چشم هایم نمی رسیدم .

دوستش داشتم – مخصوصا وقتی گردنش را به عقب می کشید و پاهای جلویش را بسمت  جلو می کشاند و قد  من تا آسمان می رسیدو بی اختیار می خندیدم  و دوباره نیم خیز می شدم رویش و او تمام جاده را می دوید - از میان شب می گذشت از میان روز می دوید گاهی درون آب - می بردم .

مانند دیوانگی می ماند – وقتی دست های باد از دو سمت موهایم را در بسمت آسمان می کشید و تمام درخت ها و کوهها در مقابل نگاهم می دویدند و من از داخل تهی می شدم و به جایش عطر رفتن بود  که می پیچید در مشامم  و صدای لب و  دست و پاهای من که درون کوله که از پشتم آویزان بود آواز سر میدادند . و با هر قدم -  - زمینی فتح می شد ..

جاده گاهی آشفته بود و اسبم رم می کرد و گاهی با سطحی ابریشمین و آرام -

و من هنوز منتظر  ..

 نیم خیز شده بودم روی پوست براق و سفید زیبای اسبی که مرا می برد .. می کشاند .. و تو گویی - بی انتها بود این زمین - این باد - این آزادی ..

و همانقدر این قدرت جاذبه و خواستن من ..

و همانقدر این رفتن .. این قانون .. این خواستن ..

همه چیز

بی انتها

بی نهایت !

و اسب ی که می رفت به قربانگاه - و من باید خودم را در نقطه ای - می انداختم - در گوشه ی از زمین - در خط فاصل زمین و آسمان .

من -

 که هنوز .. بی نهایت بودن را  در بی انتها زیستن نیاموخته بودم .


دیروزهای خیس ..

 

با او کنار آمده بود – من . دیروز.............

مغار را می گویم – سالهای کمی نمی شد که افتاده بود پشت نگاه گذرایم – وقتی من – رد می شد از کنار تنه ء قطع شده ء درختی که باغ می کرد خلوت کوچک حیاط را . درست – کنار حوضی که آبش تا سر پر نمی شددیگر  و من – ترک هایش را پیدا نمی کرد . که با باران راه می افتادند می رفتند کنار ریشه ء بی سر درختی که اصرار می کرد دست هایم را برای پنهان شدن در پشتش – و دیدن مغاری که باید قبل از آن همه باران و برف – سپرده می شد بدست – تن قطعه ی از چوب – که هنوزم رد دست های من – را داشت ، زمانی که شکوفه هایش هنوز طعم امن زرد آلوهایش نشده بود .

ناراحت نشو – می گفت به من -  مغار کارش همین است – شکافتن تن محکم چوپ – کندن روزهایی که بر تنش نقش بسته بود – بودم –

 پیش می رفت .. – نگاه بی رمق من – را هم رد می شد تا شانه های بی شکل چوب – تا عصرهای خیس – که من دوست داشتم بی چتر هسته های زردآلو را بچینم دور لبه ء حوض که بزرگوارانه شکوفه های زردآلو نشده را تسلی می داد .

با او زندگی کرده بود – من . دیروز...  

درخت کوچک زردآلویم را می گویم که قدش را با من می شتافت – با دست های  بزرگش  به کوچکی نگاه من -  شیرین می شد .  که شکوفه سرایی می کرد تمام غروب های بی توان را –و  همراهی می کرد حوض ترک برداشته – مهربانانه با بی آبی اش .. تا این  من – بیاد آورد هر چیز را که دوست داشته است  کشته  است و از با آنچه دوست نداشته است  کنار آمده است . بی شک در  دیروز های خیس  ...............

 

بگو : شکفتن ..

 

هیچ ستاره ای

راهم نمی نماید

به جانب تو

 

سراسر زمستان را

بردرگاهم

تا صدای بال هایت

بر قوس تیراژه ها بشکفد 

 

می مانم

تا خورشید بشکفد .

صبحدم پاره

می خواهم که باشی - این را چشم هایش می گوید که دارد به من و بقیه ء آدمایی که در خانه ء تازه چیده شده اش - نشسته اند - توضیح می دهد که ناراحت نیست از رفتن زود هنگام مردش .. که همیشه این خوب ها هستند که زودتر می میرند . و خدا  گل هارا می چیند و .. 

و نگاه از قاب عکس نمی گیرد. 

ترجیح می دهم به جای چشم هایش به فرش خیره شم - و نگاهم می نشیند روی چیز سفید رنگ کوچکی که آنجا - درست در وسط فرش له شده است . خیلی دقت کردم که تشخیص بدهم وسط این همه گل و روبان سیاه - این چیز سفید چیست که له شده و مانده زیر پای بچه هایی که بی خیال مردجوانی  که از بین قاب سیاه گرفته - زل زده است به روبرو .. این طرف آن طرف می دوند .

در ورودی که باز می شود و خواهرش با چشم های بر آمده داخل می شود با دیدن ما - که تازه رسیده ایم - گریه اش می گیرد و به جای ما .. او - روی مبل راحتی جابجا می شود و بدن نحیفش را راست می کند و در حالیکه با دستش تنها یادگار مردش را داخل شکمش سخت چسپیده می گوید :آبجی مگه قرار نشد دیگه گریه نکنیم .. الان اینجاست نگاهمان می کند می خواهی ناراحت شود؟.. هنوز زیر خاک نرفته که آروم بگیره ... ! گریه نکنین !

نمی دانم این چه مرضی ست به جان من افتاده است ، که دوباره چشم از او می گیرم و با سماجت  فراوان می خواهم بدانم این چیز سفید روی فرش چیست که درست وسط اتاق له شده است؟!

که سینی چایی منو از فرش و آن تکه ء سمج تر از نگاه من ، جدا می کنه و از آنجا که انگار صد سال است سیراب هستم نه چایی بر می دارم نه حلوا .. بقیه هم انگار عین من دریا نوشیده اند که تشکر می کنند و سینی را پس می زنند که باز صدای گرفته او از ته چاه در می آید : چیه؟ چرا تعارف می کنین ؟ چرا ور نمی دارین؟.. قرار بود این خونه رو که خریدیم مهمونی بگیریم - و می گفت دوستات اگه تعارفین دعوت نکن - چون من می خوام اینجارو عین خونه خودشون بدونند ..

دستم را می گذارم روی دست یخ زده اش و بلاخره این زبان لال شده ام به حرف در می آید: که باشه -می خورم ولی خودت هم چیزی بخور ..

ولی مگر مرض دست از سر من بر می دارد -نگاهم را دنبال خودش می کشد و میخ می کند روی فرش ..

حتی وقتی بقیه اشاره می کنند که دیگر باید برویم و من آدرس و ساعت مسجدی را که قرار است مراسم در آن انجام شود را می پرسم باز هم نگاهم روی فرش است ..

خواهرش می گوید: تو هم بلند شو نمازت را بخوان .. سجاده را برایت باز گذاشته م .. 

چیزی در نگاهش تغییر می کند و در حالیکه با دست شکمش را گرفته است می گوید .. نه جمع کن .. حالا - بعدا می خوانم ..

و می گذارد صورتش را ببوسیم و برایش صبر بخواهیم ..

من از فرصت استفاده کرده هجوم می برم سمت آن چیز له شده روی فرش . ..

یکی از دانه های تسبیح است با قسمتی از قیطان داخلش آنجا جامانده است ..

می بوسمش و می گذارم روی کمدی که بقیه اش را انگار  پرت کرده اند  آنجا ..

 آنی سا ..

 

سنگ ها -  ریز و درشت و سیاه و سفید هستند .. با آوازهای نهان ...  

پرتابشان هم که می کنی چیزی از دست نمی دهند ،  شاید – جز دیدن  نیشخند تو .. که خیلی چیزهارا از دست داده ی ..

–حتی گاهی از همان ابتدا – در انتهای نداشتنی – واز دیروز تا به فردا در تقدیر تو- این" هست" -  نطفه نبسته برای تولد بودنش .. .و" نیست " .

 تو – همین از دست دادن را هم از دست می دهی .

سکوت می کنی - سکوت می کنی - سکوت .. سکو...ت ..

و  - 

 روزی - گسسته از دیروزت ........

زمان آن  میرسد که سنگ هارا کنار بزنی و دست هایت تا آرنج در خاک و آبی فرو برود که رازهای یاس آورچشم هایت را رمز گشایی کنند و انگشتان بی تابت را برای ساختن پیکره ی که چون چشمه های گریخته به کاشانه ء کوهستان هجوم  خواهد برد – صدا بزنند .

پیکره ی از"  پیکره ات "  – با عرق باران و عطر تند آغاز و چشمانی از سنگ .. که پرتابشان هم بکنی چیزی از دست نمی دهند – جز دیدن نیشخند تو .... برای ایمان به  زایشی نو - در عقیم بودن هستی که از ابتدا -  نیست- بود  .

 رخ دادنش -  درست در خط فاصل زمین و آسمان - آن انتها - که کسی باورش نمی شود .. جز تار و پود سریع انگشت هایت و چشمان به گو د نشسته ء تفکرت ..که دل می سپارد به آواهای نهان سنگ وقتی در رودهای پریشان آرام می گیرند .    

پیکره ی که هست از خاکی از هم گسسته و بارانی -  از روزن زخم ..

 با  چشمانی که می تواند زنده به ابدیت گام نهد !  

 

درون خانه ’ آب

 

امشب که از پنجره خم  گشته ام  –

 نگاره ها گریزان شده بودند  :

 

دویدن  رفتن شکستن

افتادن  لرزاندن  دوباره باز یافتن

خلق رویداد اتفاق

قدرت انکار تصویر

توان آفرینش ناممکن

خودجوشی گداخته از فوران توده های معدوم

نیروی بلافصل گسست

فراپاشی ناب مرکز

 

من کجا سایه گشتم !؟

 

تا لیسک سپید

گلساقه را فرا پوید

پروانک سیاه

شهد را نوشیده است .

.

.

می گویم :آه ..

باران می بارد

می گویی : تقدیر

سکوت می آید.

 

آذر

راه زمستان را

جارو می کند

و سفره ی یلدا

را

می چیند.

 

افسانه ای است که می گوید : تنها عشق است و مرگ که همه چیز را دگرگون می کند !

سالومه با کفش های پاشنه بلند ،و پاهای لاغر ،  روی تکه سنگ بزرگی که با انبوه خزه و جلبک پوشیده شده است ، نشسته است وبه ریل های قطار که در زیر نور آفتاب برق می زنند نگاه می کند . سکوت سرتاسر جاده را فرا گرفته است . چشمان درخشان سالومه که در صورت ظریف و بچه گانه اش مرطوب به نظر می رسد -  متوجه ء نقطه ء پایانی ریل هاست  ، که در دوردستها بهم پیوسته و تنگاتنگ و یک نقطه شده اند .

آن نقطه های سیاه دور که مابین تپه های سرسبز پشت و کنار جاده به چشم می زد مانند چشمان دخترش بودند که پدر سنگدلش  گرفته و برده بود ، و آخرین چیزی که بیادش مانده بود ، همان دو نقطه ء سیاهی بود که درون قنداق صورتی رنگ  نگاهش  کرده بودند ....و درد پاهایش .. همیشه احساس می کرد ماری درون پاهایش وول می خورد و گاهی نیشش را تا سرحد مرگ فرو می کند ..

هیچ صدایی نمی آمد جز تنفس آرام سالومه ..و گاه بگاهی صدای جیغ پرنده ای سبک پا که از بین شاخ و برگ درختان به آسمان پرواز کرده در اوج گم شد ...

سالومه بلند شد و بند کیفش را از سر رد کرده روی سینه اش انداخت ، با آن قد متوسط و چهره ء ظریف شبیه کودکی بود که یک آن بزرگ شده قد کشیده و استخوانی و سبزه به دنبال عروسک گم شده اش مصمم به رفتن است .. دستش را سایه بان کرد و به ریل ها نگاه کرد ..

وقتی به ریل ها چشم می دوخت چهره اش مطبوع و خوشایند به نظر می رسید .. پاهایش زیاد محکم و قوی نبودند ، با این حال چند قدم جلوتر رفت و سپس برگشت و به تپه های پشت سرش خیره شد .. بوته ها و گیاهان بالارونده ، در هم تنیده همه جا سبز به نظر می رسید.

 به نظرش رسید پشت تپه ها، آنجا ،  توی روستای خودشان ،  مادرش لحاف ضخیمی روی ماستی که صبح درستش کرده بود انداخته است و در حالیکه به سر بچه ها داد می کشد که ماست نباید بترسد ..  دارد به او فکر می کند که پانزده سالگی به روستای بالایی شوهرش داده بودند ولی هیچ وقت نتوانسته بود از این ماست طبیعی به نوه اش بخوراند تا لپ هایش قرمز شود .. و حتما داشت آه می کشید ..

سالومه برگشت و دوباره به ریل ها چشم دوخت ، تا چند سال پیش که عروسی نکرده و دخترش دنیا نیامده بود ، می توانست بیشتر  از تمام بچه های روستا ، روی ریل راه برود و از سوت قطار نترسد ..بهتر از هرکسی بلد بود تا دم دمای آخر که قطار داشت می رسید ،  همانجا بماند و به جیغ و دادهای دوستانش توجه نکند ،دلش دوباره می خواست بدود  و روی ریل ها راه برود ،

  با کفش های پاشنه بلند رفت روی ریل و دستانش را از هم گشود ....

 بچه ها هرگز نفهمیدند رمز کار اینست که فقط به یک نقطه باید خیره شد و پلک نزند .. با کفش نمی شد .. می افتاد و گیر می کرد لای ریل ها .. آنهارا که می پوشید همه می دانستند او مادر دخترش است ...و از این خوشش می آمد ،  لبخند زد .. و به پشت سرش نگاه کرد .. هنوز خبری از قطار نبود که به روستایی بالای برسد و دخترش را به آغوش بکشد ..

 کفش هایش را در آورد ، داغی ریل ها پاهایش را سوزاند ، اما چشم از نقطه روبه رویی برنداشت و همانطور به جلو رفت .. چشمان دخترش را دید که آنجا در روبرو نگاهش می کند .. یک آن متوجه شد صدای بوق قطار از دور دست ها به گوش می رسد .. گره روسریش را سفت کرد ، و وسط ریل ها ایستاد ، دلش دویدن می خواست .... دوباره چهره اش مطبوع شده بود ،  چشم از نقطه بر نمی داشت ، و صدای نفس  هایش می پیچید درون گوش هایش .. که داغ شده بودند .

پاهایش دوباره قوت گرفته بودند ، همان پاهایی که در بهداشت روستا گفته بودند مرض لاعلاجی گرفته است ،درست چند ماه بعد از تولد دخترش ...اما  دوباره می توانستند بدوند ، رمز کار همین بود پلک نزدن ، و به نقطه ای نگاه کردن ، صدای بوق قطار نزدیکتر شده بود ، به شکل اخطار بارها و بارها زده می شد ، مار درون پاهایش دوباره داشتند وول می خوردند ..

سالومه  نتوانست بیستد ، سعی کرد از طرف چپ بپرد روی سبزه ها ، اما پاهایش دوباره  شروع به دویدن کرده بودند ، صدای مفاصل پاهایش را می شنید ، انگار که می خواستند از هم جدا شوند ، فریاد کشید .. صدای فریادش  پرندگان را می ترساند .. روسریش روی شانه هایش افتاده و موهای  پریشانش روی چهره منقبضش  ریخته بود ،  نه .. دیگر نمی توانست بیستد .. و این دویدن را دوست داشت ...دیگر کسی  بیماری او را بهانه کرده دخترش را از دستش نمی گرفت ...

قطار که گذشت ، نه صدای سوت اخطار دهنده اش آمد ، نه جیغ پرنده ها ، نه صدای نفس تند سالومه .. ...

سرتاسر تپه هارا آرامشی بی پایان فرا گرفته است ..................با نقطه ای در دوردست که از جایش تکان نمی خورد و رنگ قرمزی که روی سبزی تپه ها گل داده است ..

 

نقاشی : از تو نت ..
.

.