با او کنار آمده بود – من . دیروز.............

مغار را می گویم – سالهای کمی نمی شد که افتاده بود پشت نگاه گذرایم – وقتی من – رد می شد از کنار تنه ء قطع شده ء درختی که باغ می کرد خلوت کوچک حیاط را . درست – کنار حوضی که آبش تا سر پر نمی شددیگر  و من – ترک هایش را پیدا نمی کرد . که با باران راه می افتادند می رفتند کنار ریشه ء بی سر درختی که اصرار می کرد دست هایم را برای پنهان شدن در پشتش – و دیدن مغاری که باید قبل از آن همه باران و برف – سپرده می شد بدست – تن قطعه ی از چوب – که هنوزم رد دست های من – را داشت ، زمانی که شکوفه هایش هنوز طعم امن زرد آلوهایش نشده بود .

ناراحت نشو – می گفت به من -  مغار کارش همین است – شکافتن تن محکم چوپ – کندن روزهایی که بر تنش نقش بسته بود – بودم –

 پیش می رفت .. – نگاه بی رمق من – را هم رد می شد تا شانه های بی شکل چوب – تا عصرهای خیس – که من دوست داشتم بی چتر هسته های زردآلو را بچینم دور لبه ء حوض که بزرگوارانه شکوفه های زردآلو نشده را تسلی می داد .

با او زندگی کرده بود – من . دیروز...  

درخت کوچک زردآلویم را می گویم که قدش را با من می شتافت – با دست های  بزرگش  به کوچکی نگاه من -  شیرین می شد .  که شکوفه سرایی می کرد تمام غروب های بی توان را –و  همراهی می کرد حوض ترک برداشته – مهربانانه با بی آبی اش .. تا این  من – بیاد آورد هر چیز را که دوست داشته است  کشته  است و از با آنچه دوست نداشته است  کنار آمده است . بی شک در  دیروز های خیس  ...............