شده است گاهی ، زمستان درون تو زودتر از گلوله های آرام برف ، از پشت پنجره ء اتاق به تو اشاره کند تا پرده ء توری را بیندازی ،چشم هایت را از سفیدی بی انتها بر گیریی ،برگردی بسمت اتاق نیمه تاریک ، و دلت بخواهد جز نور ضعیف چراغ خواب ، و صدای آرام سکوت ، کسی مابین تو و زمستانت نباشد ...
شال شانه هایت را به خود بپیچی ،
فرو بروی کنار دسته ء مبل راحتی ، و به سکوت بگویی می تواند برایت زمزمه کند تمام حرف های بی صدای بی انتها را،وادارت کند برای فکر کردن به تمام چیزهای که در هیاهوی پشت پنجره از دست می دهی بند گریزان و بازیگوششان را که می روند بر شاخه درختی – دور – دور از دست تو – می نشینند...و در سفیدی بی انتها رنگ می بازند؟!
شده است گاهی ، در برزخ دو بی نهایتی – قربانی کنی خودت را ... و ترجیح دهی شانه هایت بی شال ،عادت کند به س ر م ا ... تا زمستان درونت شود بهار ؟!
شده است .
نگاه که کنی ، شال مرا می بینی روی شاخه های دور .... نقطه ی روی سفیدی بی انتها ... !!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:37 توسط آرزو
|
قیل و قال زندگی