ُگلی که خندان است امروز
فردا خواهد ُمرد
هر چه را جاودانه طلب کنیم
اغوایمان کند
آنگاه می گریزد ،
چیست شادخواری ِ این جهان ؟
آذرخش
رخشان و برق آسا
شب را به ُسخره می گیرد .
پرهیزگاری ، چه ناپایدار !
دوستی ، چه نایاب !
عشق
چه سعادت ِ ناچیز می فروشدمان !
به پاس ِ نومیدی ِ غرورانگیز !
هرچند این همه زود می گذرد
شادی شان بر جای می ماند
و همه ی آن چه که آن ِ خود می دانیم .
آن گاه که آسمان ها می درخشند
آن گاه که گل ها شادمان اند
تا آن زمان که چشم ها روز را شادمان کنند
تا آن زمان که ساعات آرام می خزند
در خواب شیرین فرو شو
پس بیدار شو
تا گریه ساز کنی !

پرسی بیش شلی