می خواهم که باشی - این را چشم هایش می گوید که دارد به من و بقیه ء آدمایی که در خانه ء تازه چیده شده اش - نشسته اند - توضیح می دهد که ناراحت نیست از رفتن زود هنگام مردش .. که همیشه این خوب ها هستند که زودتر می میرند . و خدا  گل هارا می چیند و .. 

و نگاه از قاب عکس نمی گیرد. 

ترجیح می دهم به جای چشم هایش به فرش خیره شم - و نگاهم می نشیند روی چیز سفید رنگ کوچکی که آنجا - درست در وسط فرش له شده است . خیلی دقت کردم که تشخیص بدهم وسط این همه گل و روبان سیاه - این چیز سفید چیست که له شده و مانده زیر پای بچه هایی که بی خیال مردجوانی  که از بین قاب سیاه گرفته - زل زده است به روبرو .. این طرف آن طرف می دوند .

در ورودی که باز می شود و خواهرش با چشم های بر آمده داخل می شود با دیدن ما - که تازه رسیده ایم - گریه اش می گیرد و به جای ما .. او - روی مبل راحتی جابجا می شود و بدن نحیفش را راست می کند و در حالیکه با دستش تنها یادگار مردش را داخل شکمش سخت چسپیده می گوید :آبجی مگه قرار نشد دیگه گریه نکنیم .. الان اینجاست نگاهمان می کند می خواهی ناراحت شود؟.. هنوز زیر خاک نرفته که آروم بگیره ... ! گریه نکنین !

نمی دانم این چه مرضی ست به جان من افتاده است ، که دوباره چشم از او می گیرم و با سماجت  فراوان می خواهم بدانم این چیز سفید روی فرش چیست که درست وسط اتاق له شده است؟!

که سینی چایی منو از فرش و آن تکه ء سمج تر از نگاه من ، جدا می کنه و از آنجا که انگار صد سال است سیراب هستم نه چایی بر می دارم نه حلوا .. بقیه هم انگار عین من دریا نوشیده اند که تشکر می کنند و سینی را پس می زنند که باز صدای گرفته او از ته چاه در می آید : چیه؟ چرا تعارف می کنین ؟ چرا ور نمی دارین؟.. قرار بود این خونه رو که خریدیم مهمونی بگیریم - و می گفت دوستات اگه تعارفین دعوت نکن - چون من می خوام اینجارو عین خونه خودشون بدونند ..

دستم را می گذارم روی دست یخ زده اش و بلاخره این زبان لال شده ام به حرف در می آید: که باشه -می خورم ولی خودت هم چیزی بخور ..

ولی مگر مرض دست از سر من بر می دارد -نگاهم را دنبال خودش می کشد و میخ می کند روی فرش ..

حتی وقتی بقیه اشاره می کنند که دیگر باید برویم و من آدرس و ساعت مسجدی را که قرار است مراسم در آن انجام شود را می پرسم باز هم نگاهم روی فرش است ..

خواهرش می گوید: تو هم بلند شو نمازت را بخوان .. سجاده را برایت باز گذاشته م .. 

چیزی در نگاهش تغییر می کند و در حالیکه با دست شکمش را گرفته است می گوید .. نه جمع کن .. حالا - بعدا می خوانم ..

و می گذارد صورتش را ببوسیم و برایش صبر بخواهیم ..

من از فرصت استفاده کرده هجوم می برم سمت آن چیز له شده روی فرش . ..

یکی از دانه های تسبیح است با قسمتی از قیطان داخلش آنجا جامانده است ..

می بوسمش و می گذارم روی کمدی که بقیه اش را انگار  پرت کرده اند  آنجا ..