دلم حرف زدن نمی خواهد. کلمه ، واژه ، هر چیزی که بشودنوشت ، گفت ،  دلم نمی خواهد.
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست. هست؟
همینطور که نگاهت می کنم ، داخل ِ این صفحه ی سفید ، ایستاده ام و گذاشته ام بادی که از بیرون نمی آید ، داخل موهایم بخزد.   تو نیم رخ مرا می بینی . چشم به زمین دوخته ام را .  از لای موهای ِ در هم برهم سیاه ، سفیدی پشت سرم را تماشا می کنی و از آنجا نگاهت می لغزد به سمت ِ انحنای شانه و دست آویزان شده ام ، می توانی مرا بشنوی .
اما حرف من این دست ِ آویزان شده ی ِ چپ نیست . حرف من شاید ، دست راستی ست که چاقویی می فشارد. نگاه تو که به چاقو می نشیند ، بی درنگ از آویزانی بیرون می آید . خم می شود، و تیغه اش از زیر نگاهم تا زیر نگاه تو را می شکافد. این شکافتن درد ندارد ، حرف اما شاید ...
همیشه دوست داشتم حرف هایم را ببینی . شیدن کافی نیست. این کافی نبودن اشاره ای به مهم بودن یا مهم نبودن ندارد. مهم لمس حرف های درونم است.
داری به قرمزی خون نگاه می کنی . به قرمزی خون که سفیدی پشت سرم و سیاهی موهایم را می پوشاند. حتی نگاه به زمین دوخته و چشمان ِ بسته ام را .
دستت را می گیرم .
می گذارم داخل شکاف .
دست بکش داخل تمام حرف های درونم . حتی آنها را که هیچ وقت نگفته ام .
دوست داشتم حرف های نگفته ی درونمو ببینی بشنوی  .
با دست خودت ...
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست . هست ؟