تا به حال شده روی علف های نمناکی دراز بکشی و به آهنگی گوش بدهی که از هیچ کجا – به گوش ات می رسد؟

شده در معطری علف های سبز   ، چشم هایت پر شود از خاکستری مایل به سفیدی گنگ – که سالهاست تنها چیزی که ازش میدانی – نامش – آسمان – است !!!

احساس کرده ی ، طنین آشنایی از آواز پرنده ی - که از دوردستها تورا خوانده است و با هر نزدیک شدن و دور شدنش در آسمان – تو در نرمی آوازش – در طعم شیرین  نوای آشنایش -  دور و نزدیک شده ی ؟

شده – ندانی این نغمه برای تو چه داستانی حکایت می کند که سراسر با رویاهای دور و دراز – گل های سرخ حیاط مادربزرگ – عطر برنح دم کشیده ء مادر – کلاس های درس با نیمکت های چوب گردو .. و با  باران بی امان و دور شدن قدم های خندان تو –در کوچه های دراز و تنگ ..  در آمیخته است؟

صدای آواز دلنشین پرنده ی که از پشت پنجره ء کلاس – چشمانت را به سمتش کشانده است و تو – آنرا پشت هر غروب خون گرفته ی – و عصرهای جمعه و نوشتن پنهانی سطرهای شعر .... پشت هر درخت – خانه و کوه و.. آدمها .. دست های گرم دوستی - جستجو کرده ی ؟

تا به حال شده – عطر علف های باران زده ازپشت پنجره ء خانه ات -  که تو رویشان دراز کشیده ی  - نگاهت را بکشاند به سمت نغمه دلنشین آواز پرنده ی دور .. ؟

  من اما - امروز -   روی سبزینه ء مقابل پنجره ام  ..دراز کشیده ام ..

و آسمان آرام آرام روی پلک هایم خانه کرد ..

باران در کف  دست های پر از قلم و کاغذهای سفیدم  -  سرک می کشد .

و چشم های من به آواز آشنایی پرنده ای گوش می دهد که نگاه مرا از پشت شیشه پنجره می برد و می کشاند به رویاهای شیرین  که در اوج آسمان میرود و محو می شود ..

آنچه می ماند منم و شیشه ای پر از قطرات ریز و درشت  باران و آسمانی که تنها نامش را میدانم ...

بی آنکه – راهش را بدانم ..

همچون پرنده ی با آن آواز آشنای همیشگی .. که نگاهم را بدنبالش می کشد ..