تابه حال شده تصمیم تازه ی تو زندگی بگیری و همین تصمیم تازه مصادف باشه بابه آتش کشیدن اوراق قدیمی گذشته ت ـ شده از بین این اوراق تنها سطورهای را از بین آتش در بیاری که نام رفاقت ها درونش می درخشد ـ و به حس همان ایام قدیم ... دق الباب کنی خانه ء رفاقت را ...
و با همان آدرسی که همواره داشته ی رهسپار شانه های باشی برای آرامش از خستگی زخم های که از راه تازه بر پاهایت نشسته ـ و حرفی داشته باشی از نشاط روزهای که از آنه خود توست .
ولی با کمال ناباوری ببینی در هیچ خانه ی به روی تو باز نیست .
ببینی رفاقت ها ـ باقی ست اما در چشم ها شوقی از آن تو نیست .
جای از آنه تو نیست .
به نظرت آدمها از آدم های که در صحرا چادر می زنند می ترسند که در خانه هایشان بسته است؟
من که همواره بلند بلند فکر کرده م ...
یا این سهم تو از دنیاست که همواره تنهایی عمیقت را برداری به دوش بکشی و روزی برسد که زیر حصارهای درست کرده ت خود را از چشم ها بپوشانی ؟!
سایه م می گوید .. سکوت می کنم .
نه این آدم های نامهربان ـ نه این زخم های پای من ـ نه راه های بسته به روی رفاقت ها ... هیچکدام مرا از چادری که در این صحرا برپا کرده م نمی ترساند .
خانه ء من اینجاست ..
هر کسی از خارهای صحرای من نترسید
از غربت چادر من دلگیر نشد
می تواند با من نظاره گر طلوع و غروب زیبای صحرای رهایی باشد .
با من گوش دهد به آوای غمگینی که شب ها از دوردست های غربت نشینان به گوش صحرا می رسد و همین است که سبز نمی شود ...
نمی شود .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰ ساعت 10:16 توسط آرزو
|
قیل و قال زندگی