افسانه ای است که می گوید : تنها عشق است و مرگ که همه چیز را دگرگون می کند !
سالومه با کفش های پاشنه بلند ،و پاهای لاغر ، روی تکه سنگ بزرگی که با انبوه خزه و جلبک پوشیده شده است ، نشسته است وبه ریل های قطار که در زیر نور آفتاب برق می زنند نگاه می کند . سکوت سرتاسر جاده را فرا گرفته است . چشمان درخشان سالومه که در صورت ظریف و بچه گانه اش مرطوب به نظر می رسد - متوجه ء نقطه ء پایانی ریل هاست ، که در دوردستها بهم پیوسته و تنگاتنگ و یک نقطه شده اند .
آن نقطه های سیاه دور که مابین تپه های سرسبز پشت و کنار جاده به چشم می زد مانند چشمان دخترش بودند که پدر سنگدلش گرفته و برده بود ، و آخرین چیزی که بیادش مانده بود ، همان دو نقطه ء سیاهی بود که درون قنداق صورتی رنگ نگاهش کرده بودند ....و درد پاهایش .. همیشه احساس می کرد ماری درون پاهایش وول می خورد و گاهی نیشش را تا سرحد مرگ فرو می کند ..
هیچ صدایی نمی آمد جز تنفس آرام سالومه ..و گاه بگاهی صدای جیغ پرنده ای سبک پا که از بین شاخ و برگ درختان به آسمان پرواز کرده در اوج گم شد ...
سالومه بلند شد و بند کیفش را از سر رد کرده روی سینه اش انداخت ، با آن قد متوسط و چهره ء ظریف شبیه کودکی بود که یک آن بزرگ شده قد کشیده و استخوانی و سبزه به دنبال عروسک گم شده اش مصمم به رفتن است .. دستش را سایه بان کرد و به ریل ها نگاه کرد ..
وقتی به ریل ها چشم می دوخت چهره اش مطبوع و خوشایند به نظر می رسید .. پاهایش زیاد محکم و قوی نبودند ، با این حال چند قدم جلوتر رفت و سپس برگشت و به تپه های پشت سرش خیره شد .. بوته ها و گیاهان بالارونده ، در هم تنیده همه جا سبز به نظر می رسید.
به نظرش رسید پشت تپه ها، آنجا ، توی روستای خودشان ، مادرش لحاف ضخیمی روی ماستی که صبح درستش کرده بود انداخته است و در حالیکه به سر بچه ها داد می کشد که ماست نباید بترسد .. دارد به او فکر می کند که پانزده سالگی به روستای بالایی شوهرش داده بودند ولی هیچ وقت نتوانسته بود از این ماست طبیعی به نوه اش بخوراند تا لپ هایش قرمز شود .. و حتما داشت آه می کشید ..
سالومه برگشت و دوباره به ریل ها چشم دوخت ، تا چند سال پیش که عروسی نکرده و دخترش دنیا نیامده بود ، می توانست بیشتر از تمام بچه های روستا ، روی ریل راه برود و از سوت قطار نترسد ..بهتر از هرکسی بلد بود تا دم دمای آخر که قطار داشت می رسید ، همانجا بماند و به جیغ و دادهای دوستانش توجه نکند ،دلش دوباره می خواست بدود و روی ریل ها راه برود ،
با کفش های پاشنه بلند رفت روی ریل و دستانش را از هم گشود ....
بچه ها هرگز نفهمیدند رمز کار اینست که فقط به یک نقطه باید خیره شد و پلک نزند .. با کفش نمی شد .. می افتاد و گیر می کرد لای ریل ها .. آنهارا که می پوشید همه می دانستند او مادر دخترش است ...و از این خوشش می آمد ، لبخند زد .. و به پشت سرش نگاه کرد .. هنوز خبری از قطار نبود که به روستایی بالای برسد و دخترش را به آغوش بکشد ..
کفش هایش را در آورد ، داغی ریل ها پاهایش را سوزاند ، اما چشم از نقطه روبه رویی برنداشت و همانطور به جلو رفت .. چشمان دخترش را دید که آنجا در روبرو نگاهش می کند .. یک آن متوجه شد صدای بوق قطار از دور دست ها به گوش می رسد .. گره روسریش را سفت کرد ، و وسط ریل ها ایستاد ، دلش دویدن می خواست .... دوباره چهره اش مطبوع شده بود ، چشم از نقطه بر نمی داشت ، و صدای نفس هایش می پیچید درون گوش هایش .. که داغ شده بودند .
پاهایش دوباره قوت گرفته بودند ، همان پاهایی که در بهداشت روستا گفته بودند مرض لاعلاجی گرفته است ،درست چند ماه بعد از تولد دخترش ...اما دوباره می توانستند بدوند ، رمز کار همین بود پلک نزدن ، و به نقطه ای نگاه کردن ، صدای بوق قطار نزدیکتر شده بود ، به شکل اخطار بارها و بارها زده می شد ، مار درون پاهایش دوباره داشتند وول می خوردند ..
سالومه نتوانست بیستد ، سعی کرد از طرف چپ بپرد روی سبزه ها ، اما پاهایش دوباره شروع به دویدن کرده بودند ، صدای مفاصل پاهایش را می شنید ، انگار که می خواستند از هم جدا شوند ، فریاد کشید .. صدای فریادش پرندگان را می ترساند .. روسریش روی شانه هایش افتاده و موهای پریشانش روی چهره منقبضش ریخته بود ، نه .. دیگر نمی توانست بیستد .. و این دویدن را دوست داشت ...دیگر کسی بیماری او را بهانه کرده دخترش را از دستش نمی گرفت ...
قطار که گذشت ، نه صدای سوت اخطار دهنده اش آمد ، نه جیغ پرنده ها ، نه صدای نفس تند سالومه .. ...
سرتاسر تپه هارا آرامشی بی پایان فرا گرفته است ..................با نقطه ای در دوردست که از جایش تکان نمی خورد و رنگ قرمزی که روی سبزی تپه ها گل داده است ..
قیل و قال زندگی