من هنوز زنده م ،

حتی اگر شبی گذشت که از کنار تراس تاریکش ، صدای کشیده شدن چرخ ماشین های بی پروا نگرانم  کرده بود .

ماشین های که حتی وقتی دور می شدند تصویرشان توی نگاه خیره ء من می ماند .  آرامشم را همراه خود می بردند ..

 آنچه می ماند از من - ذهنی ست ناآرام و دست های که می لرزد . و خط های درهم سیاهی که روی کاغذ پرت و پلایشان می کنم و از بین آنها به چشمی می رسم که به من خیره است و اشک های مرا پاک می کند .

 

  انگشت هایم را فشار دادم روی هره  سرد پنجره و خیره شدم به   تیرک چراغ برق ، که توی آن تاریکی محض و شاخ و برگ لرزان درختان ، چشمک می زد .. و هر آن می خواست دل به خواب بسپارد و خاموش شود .

تیرک چراغ برقی که مرا بیاد صبح های  زود   و دست های در هم گره خورده می انداخت .وقتی عطر چمن های سبز در تمام جانت می ریخت و تو سرشار از آرامش می شدی .  

حتی اگر ، تا طلوع خود صبح ، پر از کلمه شدم ، نوشتم ، و کلمه ها روی کاغذ شکل نگرفتند ... باز هم زنده ام .

شب تمام نشد - انقدر که با کاغذ ها ، تا خود طلوع صبح ، سکوت کردیم ، .... تا بقیه بخوابند ،تا من از تمام خواب های که می دزد آرامشت را از فردایی دور و سخت در امان باشم .

و خواب های که می بوسی چشمانی را که مژه هایش از لای خط های تیره - تکان می خورد .

 برگ های زرد شده ء گلدان را تمیز کردیم ، و از تراس خم شدیم تا به پایین ...که پر بود از برگ های زردی که در آن تاریکی سرد شبانه به انتها رسیده بودند .عین حسرت دست هایی که بازیچه ش را از او گرفته اند . 

 من ماندم ، و اولین پرتوهای طلوع صبح ..

 کاغذها سرازیر شدند توی جوی آب ... بی حرف ، ساکت ... شاید نالان و غمگین ...

تیرک چراغ برق هنوز روشن است ..کفش های ورزشی م مرا به پارکی رسانده است که هنوز پاییز از درهایش رخنه نکرده است

من زنده م ...

و عطر چمن های بانشاط را در مشت هایم گرفته م ..

 کلمه ها روی نیمکت اینجا شکل می گیرد وقتی می نویسم 

دل بستن به خواب ها بس است می خواهم حقیقت را لمس کنم .