شاید هم این، یک عادت باشد . عادتی که در خون و تن و روح من نشسته .
عادتی با لباس ِ گشاده ای از جنون که در پی شناختِ خودم از خودِ آرام نشسته ام ، کمک می کند.
اینکه با فراغت خاطر ، با شادی مردم نمی توانم شادی کنم .
فکر می کنم هیچ چیز بی پایه نمی تواند دلیلی برای من که عادت به شادی ندارم بیاورد . و این مشغله ی گذرای ست که نباید با رویا و تخیل پر شوم . نمی توانم درون لباس گشادی که انگشت هایم را تا نوک پوشانده احساس عمل کنم ...
مع ذلک ...
سنگینی سینه ام و ُشور شادی ِمردم به گریه ام می اندازد .
بله ، به خاطر خود شادی که این سرنوشت را عادلانه نمی داند و نمی تواند که داشته باشد گریه ام می گیرد .
گریه ای که چشمم را اشک و لبم را خندان می کند .
این باید یک جنون باشد .
جنون کسی که در لباس گشاد قادر به رقصیدن نیست ، دست و پا و روح و عدالت را گم می کند ...
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:31 توسط آرزو
|
قیل و قال زندگی