از اینجا که نگاه می کنم ، پشت شیشه ء شرکت ، درختی خم شده و خشک شده  خیره شده به داخل. تمام برگ هایش ریخته است ، آشفته به نظر می رسد از خودم می پرسم : آیا این هم مثل من تمام شب را نخوابیده است ؟ دستی به موهایم می کشم و زیر روسری پنهانشان  می کنم . به صبحانه صدایم می کنند درست مثل درخت که انگار با من حرف دارد ،  بسنده می کنم به چایی تلخ و گرم ، و ترجیح می دهم به درخت گوش دهم که چانه ش را با هر سوز بادی به جلو و عقب تکان می دهد ....

اما قبل از آن که حرفی بزند من شروع می کنم ، گویی منتظر بوده م کسی بنشیند و به حرف های من گوش دهد ، گویی نگاه مهربان درخت انقدر بی ریاست ، که من بی آنکه قبل از امروز ببینمش برایش از تمام دیروزهایم می گویم ...!

دیروزهای خاکستری رنگ و امروزی سخت بارانی ، من همیشه باران را دوست داشته م ، اما اینکه می بارد سیل است ، من عطر خاک را دوست دارم اما اینکه راه نفس مرا می بندد عطر گل و لای مدفونی ست که تا چشم هایم را به زیر خود می کشد ، ای کاش این چشم ها را هم با خود به گودال سیاهچال می کشید اما دریغا که هر دفعه همان جا می ماند و من می بینم ... من می بینم تمام تنهایی بزرگم را ، که مانند سایه ی نا مهربان دنبالم می دود و هر جا و همه جا با من است ، و من ساده لوحانه دل به قدم هایی می بندم که این سیل می شورد و می برد ....

و من می مانم وسط یک دنیایی که از هر طرف نگاهش می کنی ، می ترساندت ، درون خودش می کشاندت ، و تورا وا می دارد بلند شوی و داغی دستانت را که از یخ دیشب وا شده است ، را تقدیم شاخه های خشک درختی کنی که هر روز ، همین جا ، نگاهت می کند تا تنهایی ت کمی تسکین یابد .اجازه می دهی شاخه های خشکش را فرو کند در کف دست خالی تو ...!

 وخودت را به ندیدن پوزخند آدم هایی بزنی که ، نشسته اند و در گوش هم ، صحبت از آدمی می کنند که می داند ، دوباره تنهاتر از قبل است ، و باز هم باخته است .... !

و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست .