سنگ ها -  ریز و درشت و سیاه و سفید هستند .. با آوازهای نهان ...  

پرتابشان هم که می کنی چیزی از دست نمی دهند ،  شاید – جز دیدن  نیشخند تو .. که خیلی چیزهارا از دست داده ی ..

–حتی گاهی از همان ابتدا – در انتهای نداشتنی – واز دیروز تا به فردا در تقدیر تو- این" هست" -  نطفه نبسته برای تولد بودنش .. .و" نیست " .

 تو – همین از دست دادن را هم از دست می دهی .

سکوت می کنی - سکوت می کنی - سکوت .. سکو...ت ..

و  - 

 روزی - گسسته از دیروزت ........

زمان آن  میرسد که سنگ هارا کنار بزنی و دست هایت تا آرنج در خاک و آبی فرو برود که رازهای یاس آورچشم هایت را رمز گشایی کنند و انگشتان بی تابت را برای ساختن پیکره ی که چون چشمه های گریخته به کاشانه ء کوهستان هجوم  خواهد برد – صدا بزنند .

پیکره ی از"  پیکره ات "  – با عرق باران و عطر تند آغاز و چشمانی از سنگ .. که پرتابشان هم بکنی چیزی از دست نمی دهند – جز دیدن نیشخند تو .... برای ایمان به  زایشی نو - در عقیم بودن هستی که از ابتدا -  نیست- بود  .

 رخ دادنش -  درست در خط فاصل زمین و آسمان - آن انتها - که کسی باورش نمی شود .. جز تار و پود سریع انگشت هایت و چشمان به گو د نشسته ء تفکرت ..که دل می سپارد به آواهای نهان سنگ وقتی در رودهای پریشان آرام می گیرند .    

پیکره ی که هست از خاکی از هم گسسته و بارانی -  از روزن زخم ..

 با  چشمانی که می تواند زنده به ابدیت گام نهد !