راستش را نگفتم ..

 

دروغ هیچ نگفتم . دیروز من مهمان داشتم . " اسب ی در اتاقم "


 

 هیچ کسی مهمان من نبود . خواستن -  رفتنی بود   – که باید  آزادش  می کردم از این سر تا آن سر – خط فاصل زمین و آسمان . رفتن - دیدن  - فهمیدن .

دست ها و پاها و بغلم – همینطور صورتم و لب های خودرا در کوله ی انداختم

تنها سر انگشت ها یم را نگه داشتم تا بلغزانم روی پوست سفید و براق اسبی که  – بی ضربه پا به زیر شکمش هم – من را می برد می رساند به جایی که با چشم هایم نمی رسیدم .

دوستش داشتم – مخصوصا وقتی گردنش را به عقب می کشید و پاهای جلویش را بسمت  جلو می کشاند و قد  من تا آسمان می رسیدو بی اختیار می خندیدم  و دوباره نیم خیز می شدم رویش و او تمام جاده را می دوید - از میان شب می گذشت از میان روز می دوید گاهی درون آب - می بردم .

مانند دیوانگی می ماند – وقتی دست های باد از دو سمت موهایم را در بسمت آسمان می کشید و تمام درخت ها و کوهها در مقابل نگاهم می دویدند و من از داخل تهی می شدم و به جایش عطر رفتن بود  که می پیچید در مشامم  و صدای لب و  دست و پاهای من که درون کوله که از پشتم آویزان بود آواز سر میدادند . و با هر قدم -  - زمینی فتح می شد ..

جاده گاهی آشفته بود و اسبم رم می کرد و گاهی با سطحی ابریشمین و آرام -

و من هنوز منتظر  ..

 نیم خیز شده بودم روی پوست براق و سفید زیبای اسبی که مرا می برد .. می کشاند .. و تو گویی - بی انتها بود این زمین - این باد - این آزادی ..

و همانقدر این قدرت جاذبه و خواستن من ..

و همانقدر این رفتن .. این قانون .. این خواستن ..

همه چیز

بی انتها

بی نهایت !

و اسب ی که می رفت به قربانگاه - و من باید خودم را در نقطه ای - می انداختم - در گوشه ی از زمین - در خط فاصل زمین و آسمان .

من -

 که هنوز .. بی نهایت بودن را  در بی انتها زیستن نیاموخته بودم .