<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرا، با تو - سخنی ست  ...</title>
<link>https://13591359.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 18 Jul 2013 22:16:24 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/99</link>
<description>زادگاه هر رنگ و هر زندگی آنجاست ، که نگاه آدم باز می ماند. از آنجای که بوی ُگل بر می خیزد امید رفتن نیست ، گرچه این طور به نظر می رسد که پیش من ، که نزدیک است ، که اینجا کنار دل تنگی ، که نزدیک به من نشسته است ...</description>
<pubDate>Thu, 18 Jul 2013 22:16:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/99</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/98</link>
<description>. . زمین سراپا آشکار سنجش پذیر آکنده از انتظار آویخته به یک پر که بالا می رود روشن و روشن تر . .</description>
<pubDate>Tue, 16 Jul 2013 17:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/97</link>
<description>دلم گرفت امروز ، وقتی دیدم روی شیشه ی یک ساعت فروشی نوشته اند : به یک باز نشسته ، تمام وقت ، احتیاج است ... نگاه کردم به داخل مغازه تمام ساعت ها خواب بودند . . . . من / یک روز / یک جایی / یک چیزی / من / ساعت / خواب / یک جایی ...</description>
<pubDate>Fri, 12 Jul 2013 22:54:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/96</link>
<description>دلم حرف زدن نمی خواهد. کلمه ، واژه ، هر چیزی که بشودنوشت ، گفت ، دلم نمی خواهد. همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست. هست؟ همینطور که نگاهت می کنم ، داخل ِ این صفحه ی سفید ، ایستاده ام و گذاشته ام بادی که از بیرون نمی آید ، داخل موهایم بخزد. تو نیم رخ مرا می بینی . چشم به زمین دوخته ام را . از لای موهای ِ در هم برهم سیاه ، سفیدی پشت سرم را تماشا می کنی و از آنجا نگاهت می لغزد به سمت ِ انحنای شانه و دست آویزان شده ام ، می توانی مرا بشنوی .</description>
<pubDate>Sun, 23 Jun 2013 18:21:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/96</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/95</link>
<description>شاید هم این، یک عادت باشد . عادتی که در خون و تن و روح من نشسته . عادتی با لباس ِ گشاده ای از جنون که در پی شناختِ خودم از خودِ آرام نشسته ام ، کمک می کند. اینکه با فراغت خاطر ، با شادی مردم نمی توانم شادی کنم . فکر می کنم هیچ چیز بی پایه نمی تواند دلیلی برای من که عادت به شادی ندارم بیاورد . و این مشغله ی گذرای ست که نباید با رویا و تخیل پر شوم . نمی توانم درون لباس گشادی که انگشت هایم را تا نوک پوشانده احساس عمل کنم ...</description>
<pubDate>Tue, 18 Jun 2013 19:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/94</link>
<description>گاهی همه جا و همه چیز ، غرق غم و خستگی است. ... پس آن دم که روح از ناامیدی می نالد ، رو بسوی که باید کرد؟ بسوی هوس ؟ نه ! زیرا بهترین سال های عمر ما در این راه می گذرد و هرگز این جستجوی بی فایده به نتیجه نمی رسد . به سوی عشق ؟ ... ولی عشق کو ؟ ... برای دوره ای کوتاه ؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد - برای ابد؟ چنین عشقی وجود ندارد . به سوی خاموشی و تنهایی ؟ ولی بدرون خویش بنگر : گاهی هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت ، زیرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان</description>
<pubDate>Sun, 07 Apr 2013 20:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ ناگاه </title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/93</link>
<description>پیشتر اینجا بوده ام کی یا چگونه نتوانم گفت . می شناسم علف زار پشت در ، خانه کرده را بوی خوش و تند را صدای آه ، چراغ های گرد ساحل را . تو از آن من بودی از پیش از کی ؟ چه وقت ؟ تا کی ؟ نتوانم گفت . اما وقتی در آن پرواز چلچله ها گردن فراز گرفتی چادری فرو افتاد دانستم از گذشته است . چشمان مدورم گیسوانم را می لرزانند آیا نخواهیم خفت چونان که خفته ایم تنها به پاس عشق خفتن و بیداری هرگز این زنجیر نخواهد گسست ؟ کریستینا روزتی ـــــــــ</description>
<pubDate>Wed, 03 Apr 2013 17:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/92</link>
<description>ُگلی که خندان است امروز فردا خواهد ُمرد هر چه را جاودانه طلب کنیم اغوایمان کند آنگاه می گریزد ، چیست شادخواری ِ این جهان ؟ آذرخش رخشان و برق آسا شب را به ُسخره می گیرد . پرهیزگاری ، چه ناپایدار ! دوستی ، چه نایاب ! عشق چه سعادت ِ ناچیز می فروشدمان ! به پاس ِ نومیدی ِ غرورانگیز ! هرچند این همه زود می گذرد شادی شان بر جای می ماند و همه ی آن چه که آن ِ خود می دانیم . آن گاه که آسمان ها می درخشند آن گاه که گل ها شادمان اند تا آن زمان که چشم ها روز را شادمان</description>
<pubDate>Mon, 19 Nov 2012 08:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/91</link>
<description>حالم خوب است ، مثل اینکه در هتل باشم ، با مرده ای که لبخندش را به من ارزانی داشته ، که به ارزانی داشتن آن ادامه می دهد. دلم می خواست در عوض این لبخند هدیه ای تقدیمش کنم. حتما نباید کلمه باشد. من برایت چیزی نمی نویسم ژه . ولی برایت تعریف می کنم . برای حرف زدن حتما لازم نیست از کلمات استفاده کنی. از موسیقی خوشت می آید؟ وقتی از بیمارستان مرخص شدم سازی یاد می گیرم. مثلا ویلن . تا انتقامم را از درختانی که دائم جا به جا می شوند بگیرم.</description>
<pubDate>Tue, 14 Aug 2012 18:50:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://13591359.blogfa.com/post/90</link>
<description>پیراهن پشمی ت، هزار قصه ء زمستانی را ، به ساحل خواب آورده است . گیسوی کودکی ت ، بر بالش خاطره ها افشان، زندگی از پنجره نگاهم می کند! مادر بزرگ از دنیایی دیگر ، مراقب است که لحاف چهل تکه ء آبی رنگ ... از روی گردنم کنار نرود . مراقبم، از روی گردنت کنار نرود . خواب بادکنکی می بینی و حادثه های رنگارنگ ، صندوقچه را باز می کنی ... معصومیت اسرار لبخند می زنند. عطر رشدهای کاذب ، بیدارت می کند. و هنوز زندگی از پنجره منتظر است، برایش دست تکان دهم.</description>
<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 09:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>13591359</dc:creator>
<guid>13591359.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
</channel>
</rss>
