تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست .. - کبوترا، همیشه ...روبه غروب پرواز می کنند ...
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
 

خنکای باد عصر،گرمای پس مانده ء روز رو می بلعید .هوا دلگیر و ابری بود . گاه گداری ابرای سفید و خاکستری در هم فرو می رفتن . از دور صدای ضجه ء زنی ،سکوت گورستان رو به هم می زد . و دل رو ،تو سینه ،می فشرد . نگار با بدن نحیف نیم خیز ،افتاده بود روی مزار و دستا شو پهن کرده بود روی تله ای از خاک نرم که هنوز با سنگ مهر و موم نشده بود .قطرات اشکش که روی خاک تازه می ریخت چنان به دل خاک فرو می رفت که گویا لب سوخته ای ، طلب آب داشت ...چشمان مرطوبش رو از مزار گرفت و دوخت به آسمون  خون گرفته ،که یک گله کبوتر در بی انتهای آن ،پیچ و تاب می خوردن و در رگه های سرخ افق گم می شدن ...

همیشه وحشت می کرد،غروب شود و او همچنان نزدیک مزارای بماند،که مانند نامه های سر بسته در این دشت پراکنده شده بودن .اما،حالا هیچ عجله ای برای برگشتن نداشت ..آن هم به کوچه ای که تا از زیر پنجره های گشوده شدش می گذشت ،همسایه ها ازش رو می گرفتند و آب دادن  گلدوناشون نصفه کاره می موند. و خانه ء تاریکی ،که لکه ء بزرگ خون ، چنان عمیق روی دیوار نقش بسته بود که با دستمال خیس از اشک هم پاک نمی شد .

گل های سرخ رو پر پر کرد و ریخت دورتادور مزاری که کسی جز تنهایی به بدرقش نیومده بود . پدرش می گفت:« توجه کن!..آدماتنها می یان ،تنها هم می رن...»از پدر پرسیده بود:«چرا عطر گلا به پشت بوم خونه نمی رسه؟ » پدر عینکش رو روی چشم های خستش جابجا کرده گفته بود:« نگار! شدی دانشجوی دانشگاه ملی ..کارای مهم زیادی هست ،  با روحیه ء حساس و شاعر مسلکی به جایی نمی رسی ،باید سخت و قوی باشی ، باید بشی استاد ، من منتظرم همهء کارارو بسپارم به تو ونیلا...» به موهای جوگندمی پدر که رد انگشتای مادر بین آنها دیده می شد نگاه کرده گفته بود :« پدر ،من خیلی نگران نیلا هستم، فرو می ره تو تابلوهاش،نمی شه باهاش حرف زد ..»

مادرپشت میز نشسته ، کاغذ درخواست بازنشستگی اش رو نوشته ،تا کرده ،مقابلش گذاشته بود و با نگاه دلسوزانه ای ،پدر  رو دنبال می کرد که دوباره عینکش رو درآورده داشت چشم هایش رو می مالید و می گفت: «از دانشگاه که برگرده،خودم باهاش حرف می زنم »....مادر،از وقتی معلم سال اول شده بود می رفت یک جای دور ،همانجا که می شد رد  کودکیاشو پیدا کرد .می رفت و به بچه های کارگران آنجا،مجانی درس می داد و وقتی خانه بر می گشت همه رو از نعمت وجودش سیراب می کرد . گفت: « عزیزم ،  یه روز قسمت بشه تو و نیلا رو ببرم شهرستان ، دیدن بچه ها ،اونوقت ،می فهمین باید کاری کرد،زندگی برای همه اس ،مدرسه برای همه اس ،نه اینجوری ....»

ایستاد و با چرخش کوچکی به پشت سر، نگاه دوباره ای به مزار انداخت که بین سنگ قبرا از چشم دور مانده بود .اشکاشو  پاک کرد وگیس موی بلندش رو انداخت روی سینش که با تنگی بالا و پایین می رفت . و خودش روسپرد به پاهای بی رمق تر از تنش که  اونو تا صندلی اتوبوس شهری رساند ...صدای قمر وزیر بعد از چند سال که از مرگش می گذشت یادآور پدر بود ،وقتی بعد از پخش ترانهء او در رادیو پیک ،صحبت می کرد و در خاتمه می گفت:«توجه کنید که شراکت را نباید فراموش کنیم حتی در نان سفره هایمان ...» روی چرم قرمز صندلی مقابلش،دوتا قلب بزرگ کشیده بودن با یک تیر در گوشه اش که قطرات خون می آمد و می چکید روی بال کبوتری پر شکسته .......مسعود مانند موری بود که در ذهنش رخنه کرده بود ،ناگهانی در مسیرش قرار گرفته وتمام زندگیش شده بود . دستاشو کشیده بود به دو گیسوی بافته ء او و گفته بود :« دیگه مال خودمی ،هرکی بخواد چپ بهت نگا کنه با همین کاردم چشاشو در میارم ...» و او اجازه داده بود  دست های مسعود بلغزد میان موهاش ، لای دلش که مثل آتش زیر خاکستری بود، که حالا، داشت شعله می کشید، لای دست نوشته هاش که پدر ازش خواسته بود ، بنویسد .لای روزهای زندگیش .....مسعود گفته بود:« دیگه وقتش رسیده این بابا و مامانتو ببینم ، بچه ها تو دانشگاه می گفتن بابات استاد دانشگاهس ، اما پاکسازی شده؟ چرا؟ ..» دستی دلش رومی پیچوندو کم می موند بالا بیاره ، کیف پر از کاغذ رو محکم چسپیده بود راننده رو صدا زد که نگه داره ، باید پیاده می شد ،گوش هاشو پر کرد از صدای قمر وزیر ...

نشسته بود کنار کتابای باقی مانده ء پدر و ورقشون می زد . زیر چشمی به نیلا نگاه می کرد که کنار بوم نقاشی ایستاده و قلم مو روروی غروبی سرخ می کشه  که چند کبوتر سیاه رنگ که به شکل هفت های گشاده بودن می رفتن تا در رگه های سرخ غروب گم شن .و با دست دیگرش  داشت  پوست لباش رو می کند ..صورتش درست مانندزمانی برافروخته و خشمگین بود که با مادر جر وبحث می کرد و داد می زد:« من خسته شدم شماها نشدین؟...این بود اون عصر طلایی که بابا وعده میداد؟...همش فرار ، همش ترس؟...خوب که چی ؟...کی تا حالا تونسته دنیارو عوض کنه؟...هان؟ همونا که بابا براشون مو سفید کرده ، کم انداختنش تو سیاه چال؟...» قلم مورا می کوبید روی بوم و می گفت:« می خوام عادی زندگی کنم ،همین زندگی که باید کرد ،نه چیزی بیشتر نه کمتر، دوست دارم به جای شعرهای گلسرخی از دهن بابا ، بشنوم داره دلکش زمزمه می کنه و به جای نوشتن اون همه مقاله و اعلامیه ،ببینم که می شینه  کنار ما ..» ..مادر تا می خواست حرفی بزنه ،ناگهان ، نیلا مانند عروسکای نمایشی انگار که نخ دست و پایش کشیده شده ،می افتاد زمین و لرزش می گرفت مادر هراسان از پشت میز بلند می شد و می گفت:« نگار ، سرشو بگیر ،سرشو ...» کتابای پدر از دستش رها می شد و سر لغزان نیلا روبین دستاش می گرفت که با چشای بی حالت و فرو افتاده می لرزید و انگار که جانش می خواست از بدنش در بیاد ...عروسک گردان نامرئی که نخ هارو رها می کرد سست و کرخ شده بین بازوهاش می افتاد و کف سفیدی از گوشه ء دهنش می زد بیرون ، و با خون لباش می شد غروب روی بوم ، ...» چشم دوخت به کتاب پدر ،همونجا  که در صفحه اول نوشته بود : « تقدیم به ستاره ء زمینی ام ،تقدیم به دو گل زندگیم ..»نیلا کنارش نشسته بود ،و با داروهاش بازی می کرد،عصبی و خشمگین بود صداش می لرزید گفت:« یادته گفته بودم اینطوری میشه ! همه چی نابود می شه !چون همشو آدما می سازن! اگه بود که طبیعت خودش ساخته بود!! ،خودش همه رو برابر کرده بود!! ،باید اینطوری می شد تا اینکه، تفاوت ها دیده بشن....مگه با یه باید که متعلق به طبیعته ، میشه مبارزه  کرد؟.... به میز خالی مادر نگاه می کند و می گوید من به همتون گفتم ولی ، انگار هیشکی نمی شنوه ..... ،و داروهارا پرت  کرد روی دیوار ..»سکوت خانه ،مانند تیری ست فرو رفته در چشم ، کتاب پدر رو به آغوش می کشد و می گوید:« نیلا! یادته از مامان پرسیدیم چرا پدر بزرگ اینا با ازدواج اونا مخالف بودن ؟گفت:« پدرتون یک ارباب زاده تحصیل کرده بود من یک کارگر زاده بی سواد ..درست عین فیلما بود ه مگه نه؟...بابا همیشه می گفت: مامان یک ستاره زمینه که اونو آسمونی کرده ...خوش به حالشون ،عشق رو چشیدند ...چقدر دلم براشون تنگ شده ... نیلا در فکر بود گفت«اونا فکر می کنن میشه همه چیز رو با هم برابر کرد ،مثل خودشون ،مثل عشق ..... »

استاد اشاره کرده بود بمونه کلاس،بعد از خالی شدن کلاس ،کنارش ایستاد و به صورت رنجور او، بین دو گیسوی بافته شده ،خیره شد و گفت« انگار تو هم باید مثل آقای دکتر ،قید دانشگاه رو بزنی خانوم! چقدر بهت گفتم با بچه ها میز گرد تشکیل نده هان؟..بیا.... ! شورا تشکیل شده واسه بیرون کردنت ! من به آقای دکتر گفتم کاری به جا نمی بره بیاد تو ستاد خودمون ،.. هدفمند تره و امن تر !به ساعتش نگاه کردانگار که عجله دارد وباید برود.. می گوید: اینجا که نمیشه حرف زد خودت که باخبری کیا لو دادند آقای دکترو ...بیا خونه ء ما ! و در حالیکه چشمکی می زند می گوید: « امنیتت تضمین ...»و چشای هیزش را دوخت به گردن اوکه نمی توانست آب دهنش رو قورت بدهد ...خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بود و برای کسی چیزی توضیح نداده بود از وقتی ریخته بودن  خونه و پدر و مادر رو برده بودن او با هیچ کس صحبت نکرده بود ...از آن شب که سنگینی سایه ها افتاده بودن روی دیوار خونشون ،و نیلا تشنج سختی کرده بود و او گریان در خانه ء هر کدام از همسایه هارو زده بود سایه ها کم رنگ تر شده بود ن ،دیگه با هیچ کس صحبت نکرده بود . نگاهش رفت و نشست روی کفش های عنابی رنگ استاد ! همون کفش ها که هنگام خواستگاری  ،همراه مسعود، آمده بود تا به خانه ، دستی دلش را می پیچیاند سرش را بالا گرفت می خواست که تمام اعتمادش رو روی صورت او بالا بیاورد !

چقدر دوست داشت خودش رو رها کنه بین بازوان قدرتمند مسعود ، و چشم هاشو بی ترس از سایه هایی که همیشه در پی اش بودند ببنده. مادرش گفته بود «عزیزم ، فرش عنابی ، شش متر بیشتر نیست ..خوشبختی ،ساده زیستیه ، تا دل بستگی ات انقدر سنگین نباشه که موقع رفتن دلت بشکنه و دست و پا گیر شه  » و او خودش رو چسپانده بود به بند کیف مادر که صدای خش خش اعلامیه می داد ، و گفته بود« وقتی زندگی عشقه ، حتی بی فرش هم می شه زندگی کرد ...توی قله کوه ، تو وسط جنگل ..» زن آرایشگر که موهاشو بسته بود گفته بود : « چه عروس خوشگلی ...فقط کمی اخموه ...» اما،او که اخمو نبود تنها دل نگرون  بود ، «توجه کنین بچه ها ! قصه های عشقی همیشه پایان خوشی ندارن » این رو پدرش در جواب خواستگاری مسعود گفته بود ، همون شب که مسعود کتاب های پدر رو برداشته ورق می زد و در گوشی با استاد صحبت می کرد ...استاد  بادی به گلو انداخته گفته بود « ضمانتش با من آقای دکتر »...همون شبی ، که نیلا بر آشفته و عصبانی رفته بود اتاقش، درو بسته بود و مسعود گفته بود« دلخور نشیا ،ولی خواهرت از خودت دلبرتره » ..مادرش گفته بود« دقت کن ، فرش شش متری رو خوب نگه داری ده سال زیر پاتونو گرم می کنه » گفته بود « زیر دلم گرمه مادر » ...دور نبود ، همانجا طبقه بالا ، کنار گل های سرخ حیاط ...مشت و لگد که می خورد به سر و گردنش ،در فکر فرش ها بود ..تا گلاش به رنگ گل سرخ دهنش در نیاید....همه ء استخواناش درد می کرد مخصوصا انگشتاش که شب تا صبح روی دگمه های تایپ می لغزید . رفت پشت بوم کنار ستاره ها  همونجا که مادرش گم شده بود ...از داخل کوچه صدای مسعود می آمد که از ماشین سیاه رنگی پیاده شده تلوتلو خوران کلید رو به در حیاط می انداخت ...نشسته بود لبه ء پشت بوم  ،همونجا که می گذاشت دست های او بلغزد لای موهاش ، موهایی که پریشون می شدند بین زمین و ستاره ها و او تنها دوست داشت تکیه بزند به شانه های مسعود و چشماشو رو به روی تمام سایه ها ببندد ، فرقی نمی کرد کجا؟..توی جنگل ...قله ء کوه ...هر جا ...هر جا ... ، فرصتی نیست شعله دلش رو که می زد و می سوزاند رو خاموش کنه ، باید می نوشت:« که جنگ با طبیعت اشتباهه ...طبیعت هیچ اشتراک و برابری در خودش  نداره ،  اما هدفمنده ....باید اونو پیدا کرد  ،.......باید صدا می شد باید عطر می شد می رفت می نشست گوشه ء زندگی یه نفر ، یک نفری که دوست داره صدا بشه ،عشق بشه» ...مسعود موهاش رو در چنگ گرفته گفته بود:« خواهر دلبرت می گه:« من نامردم ......من نامرد نیستم، زرنگم ...بابات و امثال اون  باید بدون دنیا دست کیه ؟..دست ما یا اونا» ...و نیلا خشمگین  سرش داد زده  بود:«  دنیا دست  خودشه ،چون اون موندنیه و ما رفتنی ....یکی میاد عوضش می کنه ،یکی میاد سبزش می کنه ،یکی میاد تباهش می کنه ، اما اون دوباره خودشه ،همون  که از اول بود ،اون می مونه و ماها می ریم ،مطئمن باش نه بابای من ،نه تو ، موفق نمی شین و نمی شدین .....چون  طبیعت خودش قانون داره ، و اینو بدون ،یه  روزی همون کاری رو با تو می کنن که با بابام کردی،این رسم بازی آدماست .........»

صدای فریاد نیلا که داشت جیغ می زد نامرد! نامرد ! در تمام پشت بام پیچیده بود ..

لباش  کبودو خونی بود اما هنوز می خواست تمام پوست لباشو بکنه  و بذاره کبوترا رو به غروب پرواز کنن، برن  و برسن همون جایی که باید می رسیدن ...روی لکه خونی روی دیوار راهرو ، کنار بوم نقاشی ، دستش لغزید ..کبوترا داشتند محو می شدن ،رد انگشت های نیلا مانده بود همونجا ، که کاردک را فرو کرده بود توی دل مسعود !

 رفته بود نشسته بود کنار دیواری که کوبیده بودند زخم سر پدر نیش باز کرده بود ، و عینکش له شده بود ...سرشو  کوبیده بود روی دیوار،محکم ، انقدر محکم ،که عروسک گردان نامرئی دیگه نتونسته بود نخ دست و پاش رو بکشه  گفته بود :« آب ...»و نگار شکاف سرش رو محکم گرفته بود،و با صدای خفه ای کمک خواسته بود ... همه همسایه ها ، پنجره رو رو به مهتابی که می رفت پشت ابرای سیاه ، پنهون بشه ، بسته بودن .....

مهم نبود که قصه های عشقی پایان خوبی ندارن ، مهم نبود که دیگه هیچ شانه ای اورو  آروم نمی کنه ...مهم این بود که عطر گلای سرخ پیچیده بود در تموم خانه ءتاریک ...تا پشت بوم ...که همراه صدای تایپ نامه ها ، می رفت تا به ستاره ها ، همون جای که که مادر لای آن همه ستاره گم شده بود .....تعدای از نامه ها رو  داد به راننده ...دستی دلش را می پیچوند ،تمام  بغض اش رو بالا آورد:« پدر منو ببخش ،نیلا حق داشت ...من ،نمی تونم با رسم طبیعت که برابری نیست ، مبارزه کنم ...»

نور چراغ های شهر ،بر پیکر شب ،می درخشید

تنها آمده بود ..

دوباره تنها شده بود ...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 22:40  توسط آرزو..  |