.
.
امروز آمده بودی ،نشسته بودی ،کنار من ،روبه روی راهروی نیمه تاریکمان!
درست عین زمونی که، هم تو ،هم من ،شانزده ساله بودیم!
دفتر عقایدت را داده بودی به من ،من ....آخر شب ،به دور از چشم مامان ،گذاشته بودمش لای کتاب درسی و سوالاتتو خونده بودم ...
زندگی :
مرگ:
عشق:
نوشته بودم « زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه!که با عشق ،صورتی می شه و حتی مرگ هم نمی تونه سیاهش کنه »
عطر قهوه ء همسایه و دود سرگردان سیگار عابری ،پیچیده تو فضای نیمه روشن اتاقم! بلاخره بعد یه روز پر از کار و دوندگی ،تونستم بشینمو چشم بدوزم به انتهای تاریک راهرو ،که گل پیچکم رو با سنجاق زد م به دل سرد دیوار،که برود بالا ،بالاتر،برسد به سقف ، و بپیچد طرف راست ،برگ های زرد کو چکش، نشونه ای باشد از داستانی دور ... من دخترکی باشم مریض احوال، نشسته روبه روی پنجره ای پاییزی ،منتظر به مرحمت دست پیرمردی که برگ سبز ابدی رو روی دیوار ،نقاشی کند ..
به زندگی بر می گردم ..
به سبک همسایه،قهوه ای می نوشم و فنجون و نعلبکی ام را بر عکس می ذارم روی میز ...نتیجه اش نگاهمه !درون خطوط درهمی که می تونی هر جور دوستش داری تفسیر کنی ...عین سوالاته تو ،توی دفتر عقاید قفل دارت ...
نگا کن ..
نام این خط رو که رنگ پریده و چند شاخه شده می ذارم "خط عقل" که توی دفتر عقایدت ،یادت رفته بود راجع به اون بپرسی ...
ببین !یکی از این شاخه های خط عقل، رفته چسپیده به خط پر رنگ و پهنی که آمده دایره شده ،متمایل به بیضی که" خط قلبه" ،یادته ؟ من توی دفتر ت نوشته بودم «دلی عاشق ...»
این خط ،که آمده در گوشه ای کج و معیوب و منحنی شده باید که "خط تقدیر"باشه ..همونی که قرار بود ازش یه شاهزاده اسب سوار برسه توی خط دل ،دستمون تا ابد تو دستش بمونه، برویم تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنیم ...توی روزهایی که هم من و هم تو شانزده ساله بودیم !
می دونی ؟ تو ،باید تقدیر رو دست کم نمی گرفتی یه وقت می بینی به شکل یه طوفان یا سیل میاد سراغت !
سطل رنگین زندگیت رو خالی می کنه و تو مجبوری دوباره پرش کنی !...بارها و بارها ،تکرار میشه ...
با انگشتم تمام خطوط رو به هم می زنم و نقطه سیاه کوچکی درست می کنم که روی انگشتم مزه تلخ و تندی رو میده ،این باید،همون ، نقطه ء همت باشه ...
امشب، همه عابرا ی دلتنگ، از کنار پنجره ء اتاقم می گذرن ،دود سیگارشون اما،ماندگار اتاق نیمه تاریک ام می شه...دلم به تو و شانزده سالگی تنگ شده ...تا، دوباره دفترت را بدهی ،و من بنویسم «زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه !باید پرش کنی انقدر که بشه باهاش یه رنگین کمون کشید پر از رنگهای که برن برسن به عشق!!اون بالاها ، که همه ء رنگها جمع می شن .. می شن یه نور ،همون که تو ظلمت تو قلبته ...مجال زیادی نیست ..اگر به موقع شاهکار زندگیت را نکشی ...هیچ وقت به ابتدایی جایی که آمد ی نمی رسی ...می مانی معلق ...بین زمین و آسمان...تو ظلمت ...
بلند می شوم ،و کنار پیچکم می ایستم ، باید تمام برگ های زردش را بچینم ...و بذارم برود بالا ،بالاتر ،اگر به سقف رسید ، نا امید و خسته نشود بپیچد طرف راست و سبز شود ...برود اون بالا ،بالاها ..تا تور، تا عشق ..