آهنگ رو ،می شنوی؟!..بی کلامه!! اما،با همون بی کلامی ،داره چنگ می زنه تو دل آدم، دلم آشوب می شه، شروع می کنه به شور زدن ،از همون آهنگ ها،که مامان دوست داشت،موقع کار کردن، گوش بده ...دوست دارم پنجره ء اتاقمو، به سوی هیا هوی بیرون،ببندم و پرده عمودی پاییز،رو بکشم پایین، و با آلبوم قدیمی ،دراز بکشم روی تخت ...
تو، وسط حیاط ، ایستادی ، با موهای صاف و یکدست و گونه های سرخت،با دست های کوچکت ،دست پدربزرگ رو گرفتی ، صداتو می شنوم که می گفتی : «بابا » ..نه من ،نه هیچکس دیگه ی ،دلش نمی اومد به تو بگه « بابا نه!! بگو بابا بزرگ!!»
من، نشستم لبه ء حوض چهار گوش حیاط، سرم رو با دو گیس بافته ء بلند ، خم کردم روی شانه م ، نورخورشید،باعث بسته شدن یک چشمم شده، با دو انگشت ،علامت پیروزی رو نشون می دم ،..و کنارم گوشه ای از دوچرخه ء آبی کوچکم، در عکس دیده می شه که تکیه ش دادم به دیوار تگرگی حیاط ، و رویش ، پر شده از ،عکس برگردان های مدرسه ء موش ها ....
صدات، تو گوشمه که می گفتی « منم می خوام سوارشم؟ » گذاشتمت روی دوچرخه و دور حیاط ،چرخوندمت ، از ته دلم، صدایی گفت:« مامان دیر کرده!» دلم به شور افتاد ... عروسک های خودم و خودت را ریختم ،مقابلت ، و رفتم انباری گوشه ء حیاط، دست هامو،بالا بردم و آهسته با صدای اذان بلند شده ،به خدا التماس کردم « خدایا، مامانم ،از سرکارش زود برسه خونه ...تصادف نکنه ...چیزیش نشه ! تنهامون نذاره ...» اشک هام می ریخت روی پیرهن نازکم که عکس یه، پروانه ء مخملی روش بود. توی دلم گفتم « اگه مامان بر گرده ، قول میدم این پیرهن رو دیگه نپوشم ،دزدکی از اتاق پذیرایی ،شیرینی برندارم ، هرچی بگه ، به حرفش گوش بدم ..»
مامان که کلید رو می ندازه داخل قفل در، اشک هامو پاک می کنم ...تو، عروسک به بغل، می پری بغل مامان، من خودمو بی تفاوت نشون میدم ، و شروع می کنم از دست تو،به مامان شکایت کردن ...مامان می گه « تو بازم این پیرهن نازک رو پوشیدی ؟..می خوای مریض شی ؟..» می گم « مریض نمی شم ، امروزم بپوشم ،فردا ،درش میارم ..» در حالیکه ، دست می کشم رو پروانه ء مخملی ، صدای توی دلم خدارو شکر می کنه ...عروسکم رو از دست تو می گیرم ، تو گیس های منو می کشی ..من ، موهای ترو ...گریه که می کنی ، مامان عصبانی می ره آشپزخونه،می گه،« این بچه از تو بادرک تره، ناسلامتی از سال بعد می خوای بری مدرسه! ...» من، دزدکی شیرینی هارو فرو می کنم تو دهنم، می خوام برم بپرسم ،«بادرک ،یعنی چی ؟.».مامان آهنگ ، بی کلام رو روشن می کنه ، می دونم ، داره اشک می ریزه ...دیگه ،هیچی نمی پرسم .
من و تو که می خوابیم ، مامان هم می خوابه ...بالش خیسم رو می مالم به زمین خشک بشه ، بلند می شم میام ، کنار مامان ، ببینم، نفس می کشه ؟..دلم خیلی شور می زنه ...به تو نگاه می کنم و روتو می پوشونم ..صدای توی دلم بلند می شه « خدایا! مامانم رو از ما نگیر ...چیزیش نشه ..من دختر خوبی می شم ...به حرفهای تو و مامانم گوش می دم ...دزدکی شیرینی نمی خورم ، قول میدم ، نوار موسیقی مامان رو نبرم ، تو باغچه پنهون کنم که گوش نده ، ...قول میدم ............»
تو ، ایستادی وسط حیاط، با موهای صاف و یکدست، یه دستت تو دسته ماما نه ، یه دستت تو دست بابا بزرگ ،داری می گی « بابا، بغلم کن » ..من، روی لبه ء حوض نشستم، با دو گیسوی بافته شده ، و یک چشم بسته، یک دستم روی پروانه ء مخملی پیرهنمه ، یک دستم ، با دو انگشت بالا گرفته ،به اشاره ء پیروزی رو به آسمون ....
.
.
.
.