تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست .. - نیمه ء هلال ...
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..

تابستان که عرق ریزان از راه می رسید در مدارس را تخته می کردند و خیابان ها پر می شد از بر و بچه هایی که می پریدند سر کول هم ...بی خیال از دور نمای زندگی ...و اعتراض اهل محل بود که سر  آنها بلند می شد و نمی گذاشت، عشق روزهایشان را ببرنند ...محمد حسین قوطی خالی روغن را کشید کنار آخرین رگه های آفتاب که روی دیوار کاهگلی بازار خود نمایی می کرد ...و چشم از مغازه ء بسته ء روبرویی برداشت و چشم دوخت به پسرهای کوچکی  که داشتند برای بازی فوتبال یارگیری می کردند، بازوهای استخوانی اش را با دست مالید و آهی کشید ..خودش را می دید که دزدکی از خشم پدر کفش های فوتبالش را می زد زیر بغل و پابرهنه می دوید تا زمین هموار پشت خانه و با رضا مارادونا و اصغر پلاتینی شروع می کردند به یارگیری ...برنده که می شدند بچه های تیم آنها فریاد می زدنند آفرین ممد زی کو ...و او با خوشحالی پیراهن خیس از عرقش را پرت می کرد به هوا به جایی که خورشید می رفت غروب کند . پدرش سر می رسید و گوشش را می گرفت و می کشاند به سمت خانه ...آن موقع ها فکر می کرد پدرش چه بیرحم است  یک روز که مهندس شد در تیم ملی درخشید پدرش و نیاز به او افتخار خواهند کرد ...دستی روی شانه اش نشست ..یکی از مغازه دارها بود گفت« من که گفتم بی خودی منتظر قوچ علی نباش جوون...فکر می کنی بشینی جلوی مغازش بر می گرده؟..برگردد سر خونه زندگیت ...اورا هم بسپار به خدا .»در این یک ماه محمد حسین از این حرفها زیاد شنیده بود بی حوصله نگاهی به گربه ء کوچک مشدی کرد که دنبال او ،گم می شد لای پاهای پیرمرد ،گفت« مشدی از کس و ناکس کج شنیدیم و جون کنیدیم که بیاد مفتی بکشه بالا ؟ نه ، انقدر اینجا می شینم که پونه بشم سر مار صفتی اش ،فکر می کنی برای چی یک ماهه از شهر و دیار زدم و آواره غربت اینجا شدم؟از بیکاری نیست مشدی!از درده ! دردی که استخونم رو می سوزونه  ..اینی که این نامرد بالا کشیده تاوان جوونی منه !در به دری منه! »بلند شد و و از نگاه زل زده ء مغازدارها و اهل محل دور شد ...به دلش برات شده بود حق با مشدیه ! این رو از همون وقتی فهمیده بود که زن قوچ علی گفته بود « از وقتی رفت باکو کلاهبردارشد ..توریست های آنجا خرج دارند،خوشگذرانی ها خرج دارند  ...بهم گفت واسه خاطر چی باید برگرده؟..و دستش را حلقه کرده بود دور پسر و دخترهای کوچکش .....»

پدرش که سکته کرده ،مرده بود همسن همین پسر بود ..آرزو می کرد که کاش دوباره پدرش بیاید و گوش هایش را بکشد،و او دوباره کفش هایش را بزند زیر بغل و بدود سمت زمین هموار پشت خانه !عموهایش خواستند قیم خواهرهایش شوند ...مغازه را اجاره  بدهند دست یکی که بگرداند و خرج بیاورد ...گفته بود نه !،مرد خانه منم !....چهارم را تمام کرده از دانشگاه در آمده بود که پدرش مرد، گفت «می تواند هم دانشگاه برود هم خانواده را بگرداند ...همه رفتند کنار ...همان روزها بود که نیاز گفته بود پول خوشبختی میاره ...عصرها دیرتر ازهمه مغازه را می بست و به سوی دانشکده شبانه روزی شهر براه می افتاد ...خسته بود اما دم نمی زد ...پدر خواهرهایش شده بود ...مرحم زخم مادرش ...چشم انتظار یک سقف برای خودش و نیاز ...

زن قوچ علی گفته بود« این خانه به اسم من است تنها چیزی که برای بچه هایم مانده است اگر بخواهی می فروشم خسارتت را می دهم ...» و او چشم دوخته بود به صورت پسرکی که رنج در چشمهایش موج می زد و شانه خواهر کوچکترش را سخت می فشرد ...

حاجی ایوب نگاهش کرده گفته بود« چرا به فکر خودت نیستی جوون ؟ فکر می کنی قدرت را می دانند؟...می سپردی به عموهایت ...فردا که همه رفتند پی زندگی خودشون،کسی یادش نمیاد این روزها تو چی کارا کردی؟... »گفته بود « نه حاجی ..از عهده کارها بر میایم از دانشگاه انصراف دادم تا بهتر برسم ..با تمام سرمایه ام دو ماشین رب خریده ام ..الان تو بورسه ...تنها مشکل اینه که می ترسم حاجی ...می ترسم کتم بی آستین بشه!نمی شه به هر کسی اعتماد کرد ! . حاجی چند روز بعد دوباره برگشت ..شریکش آدم معتبری می شناخت که به باکو جنس می برد خوب می فروخت و بر می گشت ...آخرین روز ی که خانه بود داشت به مادرش نگاه می کرد که با آن فرق موی سفید شده داشت غذا می کشید پرسیده بود« محمد جان چقدر طول کشید رفتن و برگشتن این مرد ؟ کاش با عوهات یک صلاح مشورتی می کردی ؟...پیر بازار هستند ...بهت گفتم برای خواهرت خواستگار اومده؟...»

مخابرات خلوت بود ..صدای خسته مادر که در گوشی پیچید دلش بیشتر گرفت ...جویای احوالات شد مادر گفت«محمد جان این حاجی ایوب هرهفته با دست پر میاد در منزل و می گه که خیلی شرمنده شده ...می گه شریکش با قوچ علی همدست بوده ...سر خیلی هارو اینطوری کلاه گذاشتند مادر! ...دیشب عموهات اومده بودند ...محمد حسین دلش می خواست سرش را بکوبد دیوار ...گفت« تقصیر حاجی نیست مادر تقصیر بد شانسی منه ...مادر بی تاب بود و دلتنگ گفت: «محمد جان کاری ست شده ..برگرد بیا ...از نو شروع می کنی ...از عموهات کمک می گیری ... خیلی زحمت کشیدند این خواستگار خواهرت روتحقیق کردند منیژه بله رو گفته منتظر تو هستیم مادر »...محمد حسین بغض کرده بود نمی توانست حرفی بزند گفت« هنوز باید بمانم مادر، شاید برگشت ،سه تا بچه داره نامرد!...مادر جدی تر شده بود داشت گریه می کرد  « باید بیایی ...پدر نیاز آمده بود می گفت در حق دخترش ظلم شده ..چرا دست دست می کنیم ...می گفت خواستگارهایی خیلی خوبی داره ...محمد حسین نمی خواست بیشتر از این بشنوه ...گفت « مادر عزیز من غصه نخور ...خودت که میدانی به خاطر پدر و علاقه ای که به دوستش و دخترش داشت، من قبول کردم ...وگرنه نیاز کجا من کجا ...زنگ بزن بگو پسر من آمادگی ازدواج ندارد ... یکی ازخواستگارهایش را قبول کند و خوشبخت شود» ...مادر داشت توضیح میداد ..شایدم امید می داد ...محمد حسین گفت «اینجا شلوغه، زنگ می زنم ....و خود را انداخت در کوچه پس کوچه های شهری که بعد از یک ماه نمی شناخت ...درست عین آدمهای که بعده سالها نمی شناخت ...پدری داشت گوش پسرش را می کشید .. ..صدای نیاز در گوشش بود که می گفت « پول خوشبختی نمیاره ..ببین ،محمد اگه پول نباشه حتی نمی شه درس هم خوند ...پول همه چیز زندگیه !...مشتش را کوبید به دیوارهای کاهگلی و زارید ....منیژه جواب مثبت داده بود ....او اینجا بود،تنها و غریب و مریض، دانشگاه را از دست داده بود ...نیاز را از دست داده بود ...منیژه جواب مثبت داده بود ....ایستاد کنار مغازه ء بستهء قوچ علی ....خیره شد به آسمان ...ماه نیمه هلال بود ...آدمها همه در پناه خانه ها محو از زندگی بی ثمر او بودند .......گربه ای دور قوطی خالی می چرخید  و چنگ می زد به طناب گره شده ای که گوشه ای افتاده بود ....

صبح های تابستان محله گر می گرفت عرق می کرد و پس و مانده های گل و لای بهار را در پس و پناه کوچه ها می خشکاند ...کله سحر بود که مشدی افتان و خیزان بسوی مغازه اش آمد، گربه  بر خلاف همیشه مقابلش ندوید و گوشه ای کز کرده  خاموش نگاهش می کرد ...که چشم پیرمرد افتاد به لاشه ای آویزانی از سقف  مغازه بسته ء قوچ علی،که با کفش های اسپرت فوتبال ،روی طناب تاب می خورد ..و کنار قوطی خالی دو جفت کفش به خاک و گل نشسته که مرتب جفت شده بود  .....جوان روی حرفش مانده بود ...پونه ای شده بود بر در لانه ء مار ...تا به ابد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:41  توسط آرزو..  |