تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست .. - ک و چ ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..

من ، هیچ وقت ، میانه ء خوبی با پرنده ها نداشتم . اعتراف می کنم که به آنها حسادت می کنم .برای آنها زمین من، یک بند، و آسمان آنها ،برای من، یک رهایی است . و رهایی از بند همانقدر حسادت بر انگیز و دلچسپ است که سایه یک حضور ،از پشت پنجره ء  همسایه ء روبرویی که هرگز ندیده ایش ،آرام بخش و شیرین !

دوست داشتم از پرنده ها بپرسم آیا کوچ کردن آنها نیز سخت و جانفرساست؟ گذشتن از عادت  کردن ها ..

کوچ...آ ه ....آیا راحت می توانند از دل بسته ها دل بکنند؟..

شاید فکر می کنند باید رفت ، کوچ کرد .....شاید هم اصلا نمی توانند دل ببندند ...شاید شنیده اند که  می گویند : اگر می خواهی در دنیا رها باشی به هیچ چیزی دل نبند ...بار سفرت را سبک کن ....به یک جا نماندن عادت بکن ...

تو، هیچ وقت، صدایم نکرده بودی، و کوچ من،  که مانند کوچ پرندگان از روی اقتضای طبیعت ام نبود ،...صد پاره ام کرد و تکه هایم جا ماند گوشه ء اتاق ای که خالی ست ..و کسی پشت پنجره اش، دل به  سایه ء کز کرده پشت چراغ کم نور همسایه، نمی بندد که در این تنهایی مانند صدای گر می ست که می گوید من هم بیدارم ....با توام با تو ...

من از آن اتاق ، از آن چراغ روشن،که هرگز صاحبش را ندیدم، اما حضورش کورسوی امیدی بود از پس تاریکی  کوچ کردم ...کاش می شد از پرنده ها بپرسم وقتی از یک  عادت که همدم تو می شود ، دل می کنن چگونه تکه هایشان را دوباره جمع می کنند و بارشان دوباره  برای رفتن سبک می شود؟..

تو – اما ..

هیچ از هجوم تنهایی ام نترس، من تنها ، حضورت را  دوست دارم ..در این اتاق نو ..در این کوچ اجباری ...

کاش می شد بار سفرم را سبک کنم ...

زندگیم را درون قوطی های کوچک و بزرگ  می ریزم و آنها مرا می کشانند دنبال خودشان ... من دستم را دراز کرده بودم به سوی پنجره ای که سایه ای شب ها پابه پای من ، در خیابان تاریکی صدا می کرد من هم بیدارم ...بیدارم ..با توام ...برای طلب یک حس ...حسی نامعلوم ...بین دو سایه ...که کز می کنند گوشه ای و تا دلشان می گیرد به نور چراغی لبخند می زنند و می گویند او هم بیدار است ..نخوابیده ..تنها نیستم ...

کوچ های زندگی، حتی به سایه ها هم رحم نمی کند ...می بینی تکه تکه شدنم را  ؟..کاش بار سفرهایم سبک بود – مثل پرنده ها ..  کاش می شد سایه را شب ها از اتاق همسایه که هیچ وقت صاحبش را ندیدم بدزدم یا او مرا بدزد ، بگذارم کنار عکس های سیاه و سفید محبوبم ... بگذاردم کنار پرده ء اتاقش که طرح هایش را هرگز نفهمیدم از بس چشم به سایه داشتم ...و در این کوچ اجباری ...هر شب پابه پای هم صبح کنیم ..باز بگوید مگر قرار نبود مثل خدا باشی؟ به تنهایی عادت کرده باشی؟..مغرور باشی ...و من بگویم عادت کردن هم لذت بخش است هم تلخ ... بگوید دیوانه ! دیوانه!  من کنار پنجره نگاهم را دلخوش کنم به چشمک های گاه به گاه نور چراغی از پس تاریکی  ...

به پنجره اتاق تازه ام که کشیده می شوی می دانم هستی ...هستی ات در این سیاهی شب  حس تنهایی ام را می زداید ...

...تو که با برگهای ریخته ات اینجا کنارم دست به پنجره ام می کشی و با باد هم خوانی می کنی ... حس غریبی ام می ریزد و عادت می کنم که با تو پابه پای تو صبح کنم این شب تار دراز را ...برگهای من نیز ریخته است ...همین جا ...در کوچ های اجباری ...

این تکه ام هم مال تو ...

حضورت ما ل من ....

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 3:34  توسط آرزو..  |