کخ ....(نوعی صورتک زشت )
دختر بچه ء موطلایی ،چشم هایش را بسته ،کفش های پاشنه بلند بزرگی پوشیده،در حالکه کف دستها ،و صورت زیبایش رو به آسمان بود ،داشت به دور خودش می چرخید و آواز کوتاهی را زمزمه می کرد ...ژاکت وصله دار و زمختی ، بدن ظریف و کوچکش را در بر داشت و موهایش پریشان و شانه نزده بود،اما چنان ظریف و شیرین می رقصید که نمی توانستم از لبه ء پنجره کنار آمده نگاه از او بردارم ...پسرک کوچکی ،تکه آجر نیمه شکست ای برداشته ،بصورت ماشین روی زمین می کشید و هرکجا می خورد به کفش های پاشنه بلند دخترک ، صدای ترمز در می آورد ..
مادر که صدایم کرد محو لبخند مهربانش شدم ...در حالیکه سینی کیک و چایی را روی میز تحریر می گذاشت ،گفت« هنوز که لب پنجره ای دختر؟..»و با کنجکاوی نگاهم را دنبال کرد تا ته کوچه ..که آفتاب بعد ظهری داشت می رفت تا به عصر برسد . گفتم« چیه مامان جون ،فکر کردی دخترت عاشق شده و لب پنجره در فکر یک شب مهتابی ست؟ نه مادر خوش خیالم،حالا حالاها دخترت رو دستت مونده ...»لبخندی زد و گفت «نه من میدانم نه تو، قسمت!»...مادر کنارم ایستاد و به ترانه خواندن دخترک گوش داد و گفت:« همه ء دختر بچه ها ،شکل هم هستند ،برم آشپزخونه یک لیست خرید تهیه کنم ...تو هم درس هاتو شروع کن»...عطر کیک را در تمام وجودم جا دادم برای روزهایی که مامان برمی گشت شهرستان ...و چایی را گذاشتم لبه ء پنجره که سرد شود ...هیچکس در کوچه نبود ،جز بچه ها ،که جمع دو نفره شان شده بود سه نفر ...دختر قد بلند ده یازده ساله ای ،با پیرهن و شلواری پر از وصله های رنگی ،که بی حوصلگی خیاطش را داد می زد ، داشت با نیشگون ،لپ هایش را قرمز می کرد و پسرک کوچک را می فرستاد گلبرگ ها را بکند و بیاورد ...او هم با ماشینش می رفت و گل هارا می کند و دور می زد و بر می گشت کنار دخترها،بوق می زد و منتظر می شد ...و دختر قد بلند ،گل برگها را می مالید به لبانش و وانمود می کرد مهمان رفته است و پشت میزی نشسته است ،گفت:« دیشب تو فیلم،وقتی مرده،تکه ء اون غذارا می کشید بالا،چیزی مثل نخ خیاطی مادرم دراز می شد بعد مرده ،سرشو خم می کرد نخ رو می خورد » ...و با پسرک ادای خوردن غذا را در می آوردند و با کیفی سرشار دهانشان را تکان داده،فرو می دادنند ،پسرک که گویی حس واقعی سیری پیدا کرده بود گفت« حالا خدارا شکر کنیم ...و هردو دست به آسمون برده خدارا شکر کردند. دخترک موطلایی همچنان چشم بسته دور خود می چرخید و آواز می خواند ...گویی کفش های پاشنه بلند رنگی اذیتش کرده بودند که آنهارا در آورده ،گوشه ای پرت کرده بود . مادر کنارم ایستاده داشت روسریش را می بست گفت« فردا که برگردم شهرستان ،نگران تو می مانم ، همین طوری لب پنجره بهتت بزند که گرسنه می مانی ؟...توی دلم گذشت که کاش زندگی هم مثل یک مادر بود ...گفتم دارم به بچه ها نگاه می کنم می بینی چه ملوس هستند؟...گفت« بچه ها از همه آدما خوشبخترند ،نمی فهمند در دنیا چی می گذره ...دارم می رم خرید چیزی لازم داری؟...گفتم مامان جون،اگه پیتزا فروشی دیدی لطفا یه دو پرس پیتزا بخر ،مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت « من شام گذاشتم! » گفتم « برای خودم نمی خوام ،به مرده بگو پنیرشو زیاد کنه که کش بیاد » ...
کفش های پاشنه بلند گوشه ای افتاده ،دخترک باربی از آن پایین نگاهم می کرد،دخترک موطلایی با انگشت های که از جوراب زده بود بیرون داشت می رقصید ...زنی چادر به سر از در یکی از خانه ها بیرون آمد و نوزاد کوچکی را بست به دوش دختر یازده ساله ،و گل برگهارا از روی ناخن هایش پس زد، گوش پسرک را گرفت و تکه آجر پرت کرد سمت جوبی که داشت کف و کثافت لباسهای شسته شده را می برد ....دخترک موطلایی چشم هایش را که گشود ،دلم گرفت ...چشم هایش سرتاسر سیاه بود ، چشم هایش را که باز کرد دیگر لبخند نداشت ،آوازش قطع شد ...دست هایش را گرفت به دیوار ...و دخترک یازده ساله در حالیکه گوشه ای ایستاده بود در حالیکه نوزاد پشتش را تکان میداد چشم دوخته بود به عکس باربی روی کفش که هنوز زل زده بود به چشم های اشک آلودم ...