تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست .. - ...
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
نیومد!

دو ساعتی از قرارمون گذشته!

گارسون دیگه داره چپ چپ نگام می کنه..

می دونستم نمی یاد..
آخه منه لاقبای ژنده پوش کجا
فرشته نجات کجا
اَه ...
.
.
.
گفته بود: می یاد باهم می ریم کارخونه...
کافیه عمویش ببینه رفیقیم استخدامم کنه
گفته بود :«من رفیق دوران مدرسه ام یادم می ره؟می ذارم بیکار بمونه؟ ..
روزهای که هم ولایتی بودیم و حسرت یه توپ پلاستیکی رو می کشیدیم یادم می ره؟»
اما یادت رفت رفیق !
ببین
نیومدی!

می دونستم نمی یاد...اَه ...

سالها، از دوران ولایت و رفاقت گذشته...ای فلک ..اوف ...

باید به حرف مش حسین گوش نمی کردم که شماره داد این نارفیق رو پیداش کنم ...
.
.
.
مردم از سرما
حالا جواب این صابخونه رو چی بدم؟
بهش گفته بودم  شب خبر استخدامم رو می یارم
تا منتظر حقوقم بمونه
و خرت و پرتم رو نندازه بیرون

تا بهار که یه جا پیدا کنم و برم ..
اگه می اومد ، می رفتیم کارخونه ء عموش ...
استخدام می شدم
با اولین حقوقم می رفتم کتاب می خریدم، معلم می گرفتم
کنکور می دادم
می شدم آقا...!!
یکی دوسال  بعد هم یه کار خوب و پس انداز!!
اونوقت بر می گشتم ولایت ..

به ننه ام می گفتم« دوران بدبختی تموم شد
بیا بریم پیش خودم چقدر می خوای کنایه های
زن داداشمو تحمل کنی؟..»
اَه ...
بیچاره داداشم، چیکار کنه ،خودش چهارتا شکم برای سیر کردن داره...
یه مقدار هم از سرما یه ام رو می دم به داداش...
می گم بره برای خودش آقایی کنه
چقدر تو زمین این و اون کار کنه آخه ؟..
شایدم اونم کشوندم آوردم شهر....ارباب خودش بشه ..
 و باهم یه کارخونه زدیم....

اما اول، باید زن داداش از ننه ام عذر بخواد ..چقدر اذیتش کرده ...اوف ...
خدارو چی دیدی؟

شدیم کارخونه دار، صاحبخونه و ...

به ننه می گم  از ولایت یه دختر برام بگیره..

خوبیت نداره حالا که آقا شدم، صاحب کارخونه شدم

دخترای ولایتمونو بذارم و دختر شهری بگیرم...

میارم اش شهر، اینجا همه چی رو یاد می گیره...نمی ذارم از این مانتو کوتاه ها بپوشه ..نگاه کن ترو خدا معلوم نیست مانتو پوشیده یا از اون کت های مشدی حسین که عید می پوشید ،.....

اما  پختن این پیتزاه ..چیز برگره چیه؟..دوتایی دارند زهرمار می کنند با اون پسره ء مردنی ...باید یاد بگیره ..

نمی شه که تمام پولمونو بدیم بیرون غذا بخوریم..

اینایی که دستشون به جیبشون می ره اینطوری کردن که پولدار شدن...

اگرهم اعتراض کنه یکی از این گارسون هارو ور می دارم می برم خونه ،واسه آشپزی ..

آره آقای گارسون اونوقت می بینی فیش نوشابه  رو پرت نمی کنند رو میز ،مودب می ذارن و گورو گم می کنند ...انگار کسی فقط  نوشابه بخوره  اشکال داره؟...
.
.
.
.
چرا این نارفیق نیومد؟
گفته بود حتما می یام.....

قار و قور این شکم  در اومد

این پسره پیداش نشد؟

اوف فلک  ...نامرد فلک ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 12:7  توسط آرزو..  |