تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست .. - تو ای پری کجایی ؟
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
 

فکرمیکنم مانند باران هستم .وقتی این طور یک ریز و مداوم می ریزد بر سر خاک و محو می شود.درست مثل من وقتی اشک هایم را بر سر تقدیرم که چون خطی راست و کوتاه است می کوبم وچون علاجی نمی یابم در تنهایی خودم محو می شوم.دلم یک نوسان می خواهد حتی به سقوطی راضی هستم .در این سی سال زندگی خط راست و ممتدی که از خانه به کار و از کار به خانه مرا کلافه کرده است.خانه ای که فرار از خاطراتش را گریزی نیست صورتم  را به باران می سپارم و می شنوم از بین آدمهایی که زیر سایه بان مغازه ای پناه گرفته اند کسی می گوید انگار نه انگار باران می بارد ..نگاهش کن..!

من اما واهمه ای از باران ندارم  از خیس شدن  حتی خودم را می توانم بدست باد بسپارم اگر بدانم از خط راست زندگیم مرا به منحنی گردبادی خواهد رساند تا تغییر دادن را امتهان کنم همانطور که یغما می گفت :از نو ...این همه راه رفته ام ..اما به جای پاهایم دست هایم هستند که می لرزند .همین نیم ساعت پیش بود که آن پراید نقره ای رنگ محکم به زنی میان سال زد و فرار کرد. من..اما ..ایستادم و در چهرهء آشنای زن فوران خون را روی صورت سفید شده اش نگاه کردم.قبل از اینکه سرش به جدول بخورد مرا داشت نگاه می کرد و وقتی هم افتاد با چنان وحشتی به من خیره شده بود نتوانستم قدمی برای کمک بردارم...نتوانستم نگاه از چشم هایش بگیرم..حتی نمی دانم کی آسمان عصرکه صاف و آبی بود تیره و خاکستری شد؟ من کی به این خیابان های ناشناس رسیدم؟ من...که ..مستقیم راه افتاده به هیچ جا نپیچیده بودم؟..تا مردم دوره اش کردند و از نظرم دور شد هنوز چشم هایش بامن بود ..همان چشم های سیاهی که هنوزم خوب بیاد داشتم بعد از بیست و سه سال هنوزم گونه ام را با تندی پاک می کنم وقتی اشک زلالی می خواهد آنجا بنشیند  ..صدای جیغ اش و ویراژماشین چون پتکی بود که نمی گذاشت فکر کنم کجا باید بروم ...مادر می گفت:در یک روز بارانی که از مدرسه بر می گشتم عاشق پدرت شدم..موهایم خیلی کم پشت بود و برای اینکه باران حالت اش را خراب نکند سوار اولین سواری شدم که کنارم ایستاد .پدرت در آن بارانی شیری رنگ جذابیتی رویایی داشت ..تنها مردی بود که توانست قلب مرا به دست بیاورد و عاشق خال روی لبم بشود ... به او نگفتم موهایم می ریزد ......انگار به کسی تنه زدم پیرزنی بازویم راگرفت و گفت:دخترم انگار حالت خوب نیست ...در چشم های پیرزن زنی را می دیدم خوابیده وسط خیابان و کمک می خواهد ..خودم را از دستش رها كردم  وسریع گذشتم ..مقا بل مغازه ای قدم هایم سست شد دیدن پیانوی سیاه رنگ و بزرگ آنجا پشت ویترین انگشت هایم را فرمان زدن می داد ..درست عین مواقعی که یغما دستم را می گرفت و شروع به نواختن می کرد مادر می گفت ترانهء باز ای الهه ناز را بزن ...دستش تمام غم هایم را از یاد می برد و ترانه آنهارا دوباره به جانم زخم می کرد ...گفت:دوستت دارم حلقه نامزدی را روی پیانو گذاشتم و تنها به راه افتادم ...می خواستم برای خال لبم هیچ نگوید ...مردفروشنده نگاهم می کرد چشم از پیانو بر داشتم و یغما که همچنان آرام و غمگین می نواخت ...قدمهایم رو به مسیری بود مستقیم ..مسیری که انتهایش می رفت به آسمانی برسد که داشت سرخ می شد و سیاه ...مادرگفت:پدرت هر روز به دنبالم می آمد تا تنهایی به خانه برنگردم ...دانشجو بود و روی لبش سیبیل کوتاه و کوچکی بود مانند یک خط راست ...به تاکسی گفتم:آقا مستقیم ...نمی خواستم تنهای ام را با کسی قسمت کنم گفتم دربست...و مرد ویراژداد..صدای چرخ های ماشین مانند سوهانی بود مانند جیغ های مادر وقتی که پدر سرش را به پاشنه ء در که روغنی بود می کوبید و می گفت هزار بار گفتم به کارهای من دخالت نکن ..به راننده نگاه کردم چه خوب که بارانی شیری رنگی نپوشیده بود ..سیبیل هیچ نداشت...انگار داشت چیزی می گفت سعی کردم بشنوم که چه می گوید :خانم از شلوغی های خیابان ها خیلی مواظب باشید این ماشین شخصی ها با سرعت رانندگی می کنند همین یک ساعت پیش بود توی سه راهی پایین یک پیرزن را ماشین زده و فرار کرده است ..صداازته گلویم بر می خاست ..مرده؟ مردازداخل آیینه نگاهم کرد و گفت می گفتند خیلی سخت جان داد ..زن بیچاره ......وسرش را تکان داد. زن را مجسم کردم با آن چشم های سیاه سرمه زده و موهای فرحی و پر پشت و پیرهن یقه هفتی که هیکل کشیده و متناسبش را در بر می گرفت جز خط سینه اش که راست بود و مستقیم ...مادر میگفت:وقتی پدرت آمد خواستگاری هم پدرم و هم خان داداشم هردو قبول نکردند خیلی کوچک بودم و خواستگار زیاد داشتم ..من آنقدر گریه کردم ومریض شدم که قبول کردند روز عروسی پدرت گفت اگر این خال روی لبت نبود اگر این چشمهای عسلی ات نبود به خاطر این موهای کم پشت می ماندی وردست بابات که اینهمه ناز نکنه برای شوهر دادنت ..من هیچ ناراحت  نشدم خوشبخت بودم و راضی .. راننده باز دارد صحبت می کند اما هیچ چیز نمی شنوم ....مادر همیشه می گفت چه خوب موهایت به من نکشید ...می پرسیدم مادر چرا خال ات کم رنگ تر شده است؟می گفت چون دادمش به تو ..نگاهم از روی روزنامه لیز خورد و رفت روی پولک های سیاه لباس مشتری ...که روی پاهایم برق می زد ...پدر که رفت مادر کنار ایوان می نشست و چشم به در می دوخت ..گفتم مادر امشب می خواهم ترا روبه رویم بنشانم و برایت لباسی بدوزم ..گفت پدرت که برگشت می پوشم و لبخندزد ...سرم را گرم کار کردم و نخواستم جرقه برق قطره اشک هایش را ببینم ..احتیاجی نیست کاغذ الگوی بزرگتری بیاورم مادر همین کاغذ روی میزم می تواند تمام قالب بدن ترا بکشد تو ..که چیز زیادی نخواسته بودی تا بزرگتر شوی تو کوچک و قانع ای ...نشست و بامهربانی نگاهم کرد گفتم می دانی که از خط گردن شروع می کنیم و الگو را می کشیم اما من نمی دانم با این بغض گلوی تو من چه کنم ؟ آنرا چگونه بکشم که نه سرت آنقدر عقب باشد که مغرور به نظر بیایی و نه انقدر نزدیک که گلوی بغضت به چشم بیاید ...گفت فکر می کنی کسی هم متوجه می شود ؟این راز را فقط من و تو و بغضم می دانیم و بس ...دوباره سرم را مشغول کارم کردم نوبت خط سینه بود همین جا بود که با گفتن یک خط سینه او لبخند زد و من بیاد آوردم که درون سینه ء به گود نشسته او سطر به سطر خط است اما من تنها یک خط سینه می توانم برایش بکشم ..می گوید خط سینه ام را کسی نبیند ...چشمهایش اما لبخندی ندارند دستم به دور خط کمر کوتاه و تنگش می رسد ...به فکر فرو می رود ..می دانم ...دست پدر را می خواهد که اورا به حلقه خوشبختی بکشاند و دوباره عاشق خال روی لبش شود ...آهی می کشد و فکر می کنم آنهایی که کمر گل و گشادی دارند خوش شانس ترند ...به انتهای الگو رسیده ام خط دامن را هم بکشم تمام است ..می گوید از انتها ها خوشم نمی آید ..به لباسم لبه ءآخر نگذار ...می گویم ولی مادرم باید به این طرح ساسونی هم بزنم که لباست گشاد نشود ...به دوردستها خیره است می گوید بگذار گشاد بماند اینطوری برای دونفر جا می شود من از تنهایی وحشت دارم ...تنگی دل تنگی می آورد  دخترم ...می گویم دل تنگی که صمیمی تره ؟...مبهوت نگاهم می کنه و می پرسه صمیمی یعنی چه؟ ...پدر گفت :حالا دوتا خانم خوشگل تو خونه دارم باید خیلی مواظب بشم ...وبه سلامتی ما قدحی نوشید ..مادر دلگیر ظرف قدح اورا در سطل زباله انداخت و خواند باز ای الهه ناز با دل من بساز ...پدر اما هیچ مواظب نشد از همان روزی که در خانه را زدنند و زنی بلند بالا که پیرهن  یقه هفت پوشیده موهایش را فرحی درست کرده و چشم هایش را سورمه کشیده بود به بهانه دیدن خانه از طرف بنگاه محل وارد خانه ما شد . همان روز که خانه و مادر را دید زد و با مادربزرگ و عمه هایم شوخی کرد و گونه ءمعصومیت مرا بوسید و پرسید به کلاس چند می روی ؟..بعد از رفتن او بود که مادر پرسید این روغن چیست توی پاشنه ءدر ریخته ؟  مادربزرگ گفت وای خاک عالم زنیکه جادو ریخته اینجا ..دیدم داشت با چیزی ور می رفت ...راننده انگار چندمین بار بود می پرسید خانم پیاده نمی شین ؟ رسیدیم ...به لباس روی پاهایم چنگ زدم و پیاده شدم . باران نم نم کوچکی داشت درست مثل آنشب ..که مادر بعد از دعوای آن شب پدر تا صبح هق هق کرد و زار زد ..بهش گفتم مادر خال روی لبت کم رنگ شده است ؟..گفت دادمش به تو ..اما شانس مرا نداشته باش ...پدر هنوز نیامده بود که پرسیدم مادر لباست را چه مدلی بکنم ؟..گفت ساده باشه مثل یک خط ساده و مستقیم وگرنه نمی تونم همیشه داشته باشمش ....

آن زن باز هم آمد ..چند بار آمد ..و گاهی دوش به دوش پدر که می خواست هنوز مرا داشته باشد ...مادر اما شکایتی نمی کرد کوچک شده بود و ظریف انقدر که در یک کاغذ کوچک جا می گرفت یا قاب عکسی روی میزم .....مادر می گفت : پدرت مرد خوبی ست جادو شده ..بر می گردد .....یک روز گریه کرد و             گفت ..کاش بهانه گیری نمی کردم کاش از همان روز اول به او می گفتم موهایم می ریزد کاش ....و من دستهایم را روی استخوان های شانه هایش می فشردم ...موهایش که ریخت من سطل آب را روی موهای سیاه زن خالی کردم ..پدر دیگر برنگشت ...انگشت اشاره اش یادم است و بارانی شیری اش که از لای در لغزید بیرون .....باران که نم نم بارید و در خاک محو شد لباس آماده مادر را برایش آوردم ....روی طنابی آویزان بود ...راست و مستقیم ...و صدای آرامی از داخل خانه می آمد ..ای الهه ناز با دل من بساز کین غم جان گداز برود از برم ...یغما می دانست اورا دوست دارم می گفت من هم دوستت دارم ...می پرسیدم کی ترکم خواهی کرد؟...و او دست روی مزار مادر می گذاشت و می گفت به روح مادر قسم هیچ وقت .....خان داداش می گفت مانند مادرت زیبایی اما مثل او نباش ....مثل او نبودم ....حلقه نامزدی را گذاشتم روی در پیانو یغما گفت اگر باورم کردی برگرد من منتظرتم ...

کلید را به در خانه  می اندازم  و با صدای باران به داخل حیاط می روم پدر با بارانی شیری رنگ و موهای خاکستری زیر  ایوان نشسته و سر به زیر دارد صدا می زنم مادر؟...اما تنها باران است که می خواند فکر می کنم من هم مانند باران هستم وقتی این طور یک ریز و مداوم می ریزد بر سر خاک و محو می شود درست مثل اینک من ...وقتی اشک هایم را بر سر تقدیرم که چون خطی راست و کوتاه است می کوبم و چون علاجی نمی یابم در تنهایی خودم محو می شوم دلم یک نوسان می خواهد و یک باد که مرا به گردبادی برساند که بتوانم از این خط راست هر روزه زندگیم پیچی بخورم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 19:0  توسط آرزو..  |