تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..

جاده باریک و بی انتها در آغوش جنگل فرو رفته بود . درختان اطراف جاده،با شاخ و برگ انبوه خود هجوم آورده بودند دنبال ماشینی که عقربه ء سرعتش روی 150 کیلومتر می لرزید .دود سیگار می پیچید مقابل نگاهش که با جدیت تمام سعی داشت  چشم  به جاده بدوزد ،سبقت بگیرد و از بقیه ماشین ها بزند جلو ...

ماشین ها از مقابل ،بوق زنان می گذشتند و او با چالاکی از مابین آنها رد می شدو به پوست میوه های که پرت می کردند به سمت شیشه اش بی اعتنا بود ..پایش را محکم روی پدال گذاشته چشم از جاده بر نمی داشت گاز که میداد ،کمرش را از صندلی  جدا کرده ،خم می شد به جلو، صدای کشیده شدن چرخ ها روی جاده کر کننده می شد ..حتی فرصت نداشت پکی به سیگارش بزند که لحظه ای پیش روشن کرده بود ...!

همیشه موقع نوشتن چیزی ،زنش با سینی چایی ، می اومد می نشست کنارش،انقدر قشنگ نگاهش می کرد،که از یاد می برد تصمیم گرفته ،آخر همین هفته ،اونو بنشونه جلوش و همه ء اعترافاتش رو بکنه !جاده ،خیلی شلوغ شده بود ،شلوغ تر از سرش که داشت می ترکید ...

حالا که دراین نشریه ء لعنتی نتوانسته بود به این سردبیر بفهماند هرکسی از راه می رسد نمی تواند مطلب بنویسد و اگر هم می نویسد لااقل،باید ... کفه ء مطلب انقدر سنگین باشد که، دونفر آدم گرسنه ء فقر فرهنگ داشته ،را سیر کند ،می توانست که سبقت بگیرد و به این آدم مایه دارها که اومدند ییکنیک ،بفهماند جاده متعلق به او هم هست که شب تا روز می نشیند کنج اتاق و می نویسد ... در یک لحظه،صدایش را بلند کرد:

-« مردیکه ء عوضی !تا دیروزکه همسایم بود،پز ماشین باباشو می داد ،دوچرخشو برق می نداخت و انگار نه انگار هم بازی هستیم ،بعد که هم مدرسه ای شدیم  فرق شعر و داستان را نمی دونست ،باباش با پول نمره می گرفت ،هیچکی نمی فهمیدا !ولی من که، کور نبودم ،به قول خودش ،رفیقم بود ..... بعدشم تو دانشگاه  معنی اشعار رو از من رو نویسی می کرد،مشروط می شد ،پاچه خواری استادا رو می کرد ...منم می رفتم استادا رو روشن می کردم با چه مارمولکی طرفند!خوشحال بودم که دیگه ریختشو نمی بینم .. مدرک که رفته تو جیبش ،حس نویسندگی اش گل کرده ، فکر می کنه حرفی برای گفتن پیدا کرده. این سردبیر که.. به حرفم گوش نمی ده !!!،مطلبش رو ،آورده  گذاشته صفحه اول ...لعنتی ! زد تو گاز ...ماشینی داشت با او مسابقه می داد که خرگوشی پرید وسط جاده ...

-« خرگوش بد یمن بود یا خوش یمن؟ ...نگاش کن ! داره از من می زنه جلو؟ نگاش کن .....به جهنم که خوش یمنه یا نه؟ از این بد یمن تر نمیشه که ،درست شده ،شوهر خواهر مدیر اجرا ...اونام که باهم دست به یکی کردند ،یه برچسپ ،سیاسی نوشت ،به من زدند گذاشتنم کنار،.» کم مانده بود بخورد به ماشینی که در مقابلش ، گیج و منگ مانده بود و چپ و راست کشیده می شد ..اما رد کرد و گذشت...

-         « فکر می کنه یادم می ره ..زده بود تو خط اقتباس ،دست مریزاد ،استاد هم فهمیده بود .. بعد هم ،شایعه انداخته بود مطلبش تو روزنامه معتبری چاپ داره میشه ،ننه اش چادر بسته بود کمرش، اومده بود واسه این نابغه ، خواستگاریه هم کلاسی من !که اصلا با کل سایز ماها ،متفاوت بود ... من از حرص اون رفتم تو گوشش انقدر خوندم ،شد زنم! دیگه رفاقت بی رفاقت ... خوب،تو زندگی  یه چیزش کم می شد ،نمی شد؟»

-«آهان ! دیدی ازت جلو زدم اون مردیکه عوضی رو نبین،که همیشه ء خدا تو سرنوشتمه! از تو می تونم جلو بزنم، پست فطرت !

خاک بر سرتون! ......فکر می کنید یک تصادف کوچیک با درخت مانعم می شه؟ »

 ترمز دستی را کشید و در حالیکه همه جا خاکی و غبار شده بود ویراژداد عقب ، و دور زد  داخل جاده !پلیسی ایستاده دستش را بلند کرده بود ...قهقه ای زد وبا سرعت هرچه تمام تر گاز داد دلش سیگار می خواست ..اما وقت نداشت...هیچ وقت، فرصت نداشت ...شب تاصبح غر زدن های زنش را تحمل کرده بود تا بنویسد که سیاست یعنی رام کردن اسب با صدای بلندی پرسید:

-« ما اسب هسیتم ؟ آره ؟ ما اسب هستیم؟ من که اسبم ،صداشو آهسته کرده زیر لبی غر می زد: دیگه نمی تونم تحملش کنم ،آدم که سرشو تو یه بالش می ذاره ،دلش باید غش بره، نه که هر دفعه مجبور شه بشینه تا همه بخوابند بیاد بتمرگه !!همش تقصیر این مردیکه ء عوضیه ، وگرنه منم رفته بودم با یه هم تیپ خودم زندگی کرده بودم ،مثل اینا اومده بودم پیکنیک و گل گفته گل شنیده بودم ... ....باز دوباره ،داشت داد می زد :اگه اسب نبودیم  ، این سردبیر ترجیح نمی داد عشقولانه های این مردیکه عوضی رو بزنه  صفحه اول ...حتما فردا، پس فردا عکسش هم می ره تو جاکلیدی ها، نیمرخش رو پیرهن ،و تمام رخش رو کیف های مدرسه ...یا دوتا لنز آبی می زنه ، می شه تیپ روی مجله!

جل الخالق! این مینی بوس هم داره با من مسابقه میده ؟ زورت به رعیت می رسه آره ؟ ...تو هم اهل سیاستی ...آره ؟... انگار پایه ای به مرگت !..از من گفتن ...»

زد توی ترمز از صدای وییژ چرخ ها، روی جاده لذت می برد ....

در اتاق باز شد و زنی تا سینه خم شد داخل، در حالیکه سرش را با ناراحتی  تکان میداد ...

-«من این پل استیش را جمع کردم این بچه به درسش برسه...تو رفتی سراغش ؟...واقعا که! ...از بچه هم بدتری، اون لااقل با خودش حرف نمی زنه ،

 اون زمونا زیر گوشم قربون صدقه می خوندی، الانم دری وری ،خدا آخر و عاقبتمون رو،با تو ، به خیر بگذرونه!...و در را چنان بهم کوبید که تمام خاکستر سیگار ریخت روی کاغذهای درهم برهمی که روی میز پراکنده بودند ...سپر جلو ماشین فرو رفته بود داخل مینی بوس،با یه علامت ضربدر قرمز روی صفحه مانیتور !!.....

.

.

.

پ . ن : از خواننده های داستانم ، معذرت می خوام ...(بعده خوندن ،خودتون می فهمید)

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 20:7  توسط آرزو..  | 
 

.

.

امروز آمده بودی ،نشسته بودی ،کنار من ،روبه روی راهروی نیمه تاریکمان! 

درست عین زمونی که، هم تو ،هم من ،شانزده ساله بودیم!

دفتر عقایدت را داده بودی به من ،من ....آخر شب ،به دور از چشم مامان ،گذاشته بودمش لای کتاب درسی و سوالاتتو خونده بودم ...

زندگی :

مرگ:

عشق:

نوشته بودم « زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه!که با عشق ،صورتی  می شه و حتی مرگ هم نمی تونه  سیاهش کنه »

 عطر قهوه ء همسایه و دود سرگردان سیگار عابری ،پیچیده تو فضای نیمه روشن اتاقم! بلاخره بعد یه روز پر از کار و دوندگی ،تونستم بشینمو چشم بدوزم به انتهای تاریک راهرو ،که گل پیچکم رو با سنجاق زد م به دل سرد دیوار،که برود بالا ،بالاتر،برسد به سقف ، و بپیچد طرف راست ،برگ های زرد کو چکش، نشونه ای باشد از داستانی دور ...  من دخترکی باشم مریض احوال،  نشسته روبه روی پنجره ای پاییزی ،منتظر به مرحمت دست پیرمردی که برگ سبز ابدی رو  روی دیوار ،نقاشی کند .. 

به زندگی بر می گردم ..

به سبک همسایه،قهوه ای می نوشم و فنجون و نعلبکی ام را بر عکس می ذارم روی میز ...نتیجه اش نگاهمه !درون خطوط درهمی که می تونی هر جور دوستش داری تفسیر کنی ...عین سوالاته تو ،توی دفتر عقاید قفل دارت ...

نگا کن ..

نام این خط رو که رنگ پریده و چند شاخه شده می ذارم "خط عقل" که توی دفتر عقایدت ،یادت رفته بود راجع به اون بپرسی ...

ببین !یکی از این شاخه های خط عقل، رفته چسپیده به خط پر رنگ و پهنی که آمده دایره شده ،متمایل به بیضی که" خط قلبه" ،یادته ؟ من توی دفتر ت نوشته بودم «دلی عاشق ...»

این خط ،که آمده در گوشه ای کج و معیوب و منحنی شده باید که "خط تقدیر"باشه ..همونی که قرار بود ازش یه شاهزاده اسب سوار برسه توی خط دل ،دستمون تا ابد تو دستش بمونه، برویم تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنیم ...توی روزهایی که هم من و هم تو شانزده ساله بودیم !

می دونی ؟ تو ،باید تقدیر رو دست کم نمی گرفتی یه وقت می بینی به شکل یه طوفان یا سیل میاد سراغت !

سطل رنگین زندگیت رو خالی می کنه و تو مجبوری دوباره پرش کنی !...بارها و بارها ،تکرار میشه ...

با انگشتم تمام خطوط رو به هم می زنم و نقطه سیاه کوچکی درست می کنم که روی انگشتم مزه تلخ و تندی رو میده ،این باید،همون ، نقطه ء همت باشه ...

امشب، همه عابرا ی دلتنگ، از کنار پنجره ء اتاقم می گذرن ،دود سیگارشون اما،ماندگار اتاق نیمه تاریک ام می شه...دلم به تو و شانزده سالگی تنگ شده ...تا، دوباره دفترت را بدهی ،و من بنویسم «زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه !باید پرش کنی انقدر که بشه باهاش یه رنگین کمون کشید پر از رنگهای  که برن برسن به عشق!!اون بالاها  ، که همه ء رنگها جمع می شن  .. می شن یه نور ،همون که تو ظلمت تو قلبته ...مجال زیادی نیست ..اگر به موقع  شاهکار زندگیت را نکشی ...هیچ وقت به ابتدایی جایی که آمد ی نمی رسی ...می مانی معلق ...بین زمین و آسمان...تو ظلمت ...

بلند می شوم ،و کنار پیچکم می ایستم ، باید تمام برگ های زردش را بچینم ...و بذارم برود بالا ،بالاتر ،اگر به سقف رسید ، نا امید و خسته نشود بپیچد طرف راست و سبز شود ...برود اون بالا ،بالاها ..تا تور، تا عشق ..

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 19:53  توسط آرزو..  | 
 

آهنگ رو ،می شنوی؟!..بی کلامه!! اما،با همون بی کلامی ،داره چنگ می زنه تو دل آدم،  دلم آشوب می شه، شروع می کنه به شور زدن ،از همون آهنگ ها،که مامان دوست داشت،موقع کار کردن، گوش بده ...دوست دارم پنجره ء اتاقمو، به سوی هیا هوی بیرون،ببندم و پرده عمودی پاییز،رو بکشم پایین، و با آلبوم قدیمی ،دراز بکشم روی تخت ...

تو، وسط حیاط ، ایستادی ،  با موهای صاف و یکدست و گونه های سرخت،با دست های کوچکت ،دست پدربزرگ رو گرفتی ، صداتو می شنوم که می گفتی : «بابا » ..نه من ،نه هیچکس دیگه ی ،دلش نمی اومد به تو بگه « بابا نه!! بگو بابا بزرگ!!»

من، نشستم لبه ء حوض چهار گوش حیاط، سرم رو با  دو گیس بافته ء بلند ، خم کردم روی شانه م ، نورخورشید،باعث بسته شدن یک چشمم شده، با دو انگشت ،علامت پیروزی رو نشون می دم ،..و کنارم گوشه ای از دوچرخه ء آبی کوچکم، در عکس دیده می شه که تکیه ش دادم به دیوار تگرگی حیاط ، و رویش ، پر شده از ،عکس برگردان های مدرسه ء موش ها ....

صدات، تو گوشمه که می گفتی « منم می خوام سوارشم؟ » گذاشتمت روی دوچرخه و دور حیاط ،چرخوندمت ، از ته دلم، صدایی گفت:« مامان دیر کرده!» دلم به شور افتاد ... عروسک های خودم و خودت را ریختم ،مقابلت ، و رفتم انباری گوشه ء حیاط، دست هامو،بالا بردم و آهسته با صدای اذان بلند شده ،به خدا التماس کردم « خدایا، مامانم ،از سرکارش زود برسه خونه ...تصادف نکنه ...چیزیش نشه !  تنهامون نذاره ...» اشک هام می ریخت روی پیرهن نازکم که عکس یه، پروانه ء مخملی روش بود. توی دلم گفتم « اگه مامان بر گرده ، قول میدم این پیرهن رو دیگه نپوشم ،دزدکی از اتاق پذیرایی ،شیرینی برندارم ، هرچی بگه ، به حرفش گوش بدم ..»

مامان که کلید رو می ندازه داخل قفل در، اشک هامو  پاک می کنم ...تو، عروسک به بغل، می پری بغل مامان، من خودمو بی تفاوت نشون میدم ، و شروع می کنم از دست تو،به مامان شکایت کردن ...مامان می گه « تو بازم این پیرهن نازک رو پوشیدی ؟..می خوای مریض شی ؟..» می گم « مریض نمی شم ، امروزم بپوشم ،فردا ،درش میارم ..» در حالیکه ، دست می کشم رو پروانه ء مخملی ، صدای توی دلم خدارو شکر می کنه ...عروسکم رو از دست تو می گیرم ، تو گیس های منو می کشی ..من ، موهای ترو ...گریه که می کنی  ، مامان عصبانی می ره آشپزخونه،می گه،« این بچه از تو بادرک تره، ناسلامتی از سال بعد می خوای بری مدرسه! ...»  من، دزدکی شیرینی هارو فرو می کنم تو دهنم،  می خوام برم بپرسم ،«بادرک ،یعنی چی ؟.».مامان آهنگ ، بی کلام رو روشن می کنه ، می دونم ، داره اشک می ریزه ...دیگه ،هیچی نمی پرسم .

من و تو که می خوابیم ، مامان هم می خوابه ...بالش خیسم رو می مالم به زمین خشک بشه ، بلند می شم میام ، کنار مامان ، ببینم، نفس می کشه ؟..دلم خیلی شور می زنه ...به تو نگاه می کنم و روتو می پوشونم ..صدای توی دلم بلند می شه « خدایا! مامانم رو از ما نگیر ...چیزیش نشه ..من دختر خوبی می شم ...به حرفهای تو و مامانم گوش می دم ...دزدکی شیرینی نمی خورم ، قول میدم ، نوار موسیقی مامان رو نبرم ، تو باغچه پنهون کنم که گوش نده ، ...قول میدم ............»

تو ، ایستادی وسط حیاط، با موهای صاف و یکدست، یه دستت تو دسته ماما نه ، یه دستت تو دست بابا بزرگ ،داری می گی « بابا، بغلم کن » ..من، روی لبه ء حوض نشستم، با دو گیسوی بافته شده ، و یک چشم بسته، یک دستم روی پروانه ء مخملی پیرهنمه ، یک دستم ، با دو انگشت بالا گرفته ،به اشاره ء پیروزی رو به آسمون ....

.

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:35  توسط آرزو..  | 

نشسته ام ...

روبرویم جاده ایست طولانی ...

مرا می برد به مقصدی نامعلوم ..

نگاهم در عقب سر،پر پر می زند ،پروانه ایست بی تاب ..

مردمک چشم هایم با انتظار پیوند بسته ،منتظر تولد اشک هستند ..

باران، هدیه ء این مولود را از لای پنجره می فرستد ..

بوسه ،خواب پروانه ایست وقتی باران می بارد،در انتظار پایان جاده ها ..

 من ...

هرچه می گذرد در سراب جاده فرو می روم ..نه رسیدن ،نه ماندن، می خواهم ..

آرام نیستم همچون بال زدن های پروانه ای در باران ..

جاده دراز تر شده است ..

بهمن تردید که سقوط می کند راه ،تصمیم را می بندد

سرمای نا امیدی بخار حسرت را به شیشه ء انتظار به تصویر می کشد ..

انگشتم را روی بخار می گذارم ..

او بی اختیار می نویسد:

در آرزوی دیدار ....

"سر آغاز رمان در آرزوی دیدار .."

 

آبی ترینی .. !!
مرا پنهان کن میان سبزی تنت ..
سکوت  اشیاء ..

می ترساندم ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 10:53  توسط آرزو..  | 

تابستان که عرق ریزان از راه می رسید در مدارس را تخته می کردند و خیابان ها پر می شد از بر و بچه هایی که می پریدند سر کول هم ...بی خیال از دور نمای زندگی ...و اعتراض اهل محل بود که سر  آنها بلند می شد و نمی گذاشت، عشق روزهایشان را ببرنند ...محمد حسین قوطی خالی روغن را کشید کنار آخرین رگه های آفتاب که روی دیوار کاهگلی بازار خود نمایی می کرد ...و چشم از مغازه ء بسته ء روبرویی برداشت و چشم دوخت به پسرهای کوچکی  که داشتند برای بازی فوتبال یارگیری می کردند، بازوهای استخوانی اش را با دست مالید و آهی کشید ..خودش را می دید که دزدکی از خشم پدر کفش های فوتبالش را می زد زیر بغل و پابرهنه می دوید تا زمین هموار پشت خانه و با رضا مارادونا و اصغر پلاتینی شروع می کردند به یارگیری ...برنده که می شدند بچه های تیم آنها فریاد می زدنند آفرین ممد زی کو ...و او با خوشحالی پیراهن خیس از عرقش را پرت می کرد به هوا به جایی که خورشید می رفت غروب کند . پدرش سر می رسید و گوشش را می گرفت و می کشاند به سمت خانه ...آن موقع ها فکر می کرد پدرش چه بیرحم است  یک روز که مهندس شد در تیم ملی درخشید پدرش و نیاز به او افتخار خواهند کرد ...دستی روی شانه اش نشست ..یکی از مغازه دارها بود گفت« من که گفتم بی خودی منتظر قوچ علی نباش جوون...فکر می کنی بشینی جلوی مغازش بر می گرده؟..برگردد سر خونه زندگیت ...اورا هم بسپار به خدا .»در این یک ماه محمد حسین از این حرفها زیاد شنیده بود بی حوصله نگاهی به گربه ء کوچک مشدی کرد که دنبال او ،گم می شد لای پاهای پیرمرد ،گفت« مشدی از کس و ناکس کج شنیدیم و جون کنیدیم که بیاد مفتی بکشه بالا ؟ نه ، انقدر اینجا می شینم که پونه بشم سر مار صفتی اش ،فکر می کنی برای چی یک ماهه از شهر و دیار زدم و آواره غربت اینجا شدم؟از بیکاری نیست مشدی!از درده ! دردی که استخونم رو می سوزونه  ..اینی که این نامرد بالا کشیده تاوان جوونی منه !در به دری منه! »بلند شد و و از نگاه زل زده ء مغازدارها و اهل محل دور شد ...به دلش برات شده بود حق با مشدیه ! این رو از همون وقتی فهمیده بود که زن قوچ علی گفته بود « از وقتی رفت باکو کلاهبردارشد ..توریست های آنجا خرج دارند،خوشگذرانی ها خرج دارند  ...بهم گفت واسه خاطر چی باید برگرده؟..و دستش را حلقه کرده بود دور پسر و دخترهای کوچکش .....»

پدرش که سکته کرده ،مرده بود همسن همین پسر بود ..آرزو می کرد که کاش دوباره پدرش بیاید و گوش هایش را بکشد،و او دوباره کفش هایش را بزند زیر بغل و بدود سمت زمین هموار پشت خانه !عموهایش خواستند قیم خواهرهایش شوند ...مغازه را اجاره  بدهند دست یکی که بگرداند و خرج بیاورد ...گفته بود نه !،مرد خانه منم !....چهارم را تمام کرده از دانشگاه در آمده بود که پدرش مرد، گفت «می تواند هم دانشگاه برود هم خانواده را بگرداند ...همه رفتند کنار ...همان روزها بود که نیاز گفته بود پول خوشبختی میاره ...عصرها دیرتر ازهمه مغازه را می بست و به سوی دانشکده شبانه روزی شهر براه می افتاد ...خسته بود اما دم نمی زد ...پدر خواهرهایش شده بود ...مرحم زخم مادرش ...چشم انتظار یک سقف برای خودش و نیاز ...

زن قوچ علی گفته بود« این خانه به اسم من است تنها چیزی که برای بچه هایم مانده است اگر بخواهی می فروشم خسارتت را می دهم ...» و او چشم دوخته بود به صورت پسرکی که رنج در چشمهایش موج می زد و شانه خواهر کوچکترش را سخت می فشرد ...

حاجی ایوب نگاهش کرده گفته بود« چرا به فکر خودت نیستی جوون ؟ فکر می کنی قدرت را می دانند؟...می سپردی به عموهایت ...فردا که همه رفتند پی زندگی خودشون،کسی یادش نمیاد این روزها تو چی کارا کردی؟... »گفته بود « نه حاجی ..از عهده کارها بر میایم از دانشگاه انصراف دادم تا بهتر برسم ..با تمام سرمایه ام دو ماشین رب خریده ام ..الان تو بورسه ...تنها مشکل اینه که می ترسم حاجی ...می ترسم کتم بی آستین بشه!نمی شه به هر کسی اعتماد کرد ! . حاجی چند روز بعد دوباره برگشت ..شریکش آدم معتبری می شناخت که به باکو جنس می برد خوب می فروخت و بر می گشت ...آخرین روز ی که خانه بود داشت به مادرش نگاه می کرد که با آن فرق موی سفید شده داشت غذا می کشید پرسیده بود« محمد جان چقدر طول کشید رفتن و برگشتن این مرد ؟ کاش با عوهات یک صلاح مشورتی می کردی ؟...پیر بازار هستند ...بهت گفتم برای خواهرت خواستگار اومده؟...»

مخابرات خلوت بود ..صدای خسته مادر که در گوشی پیچید دلش بیشتر گرفت ...جویای احوالات شد مادر گفت«محمد جان این حاجی ایوب هرهفته با دست پر میاد در منزل و می گه که خیلی شرمنده شده ...می گه شریکش با قوچ علی همدست بوده ...سر خیلی هارو اینطوری کلاه گذاشتند مادر! ...دیشب عموهات اومده بودند ...محمد حسین دلش می خواست سرش را بکوبد دیوار ...گفت« تقصیر حاجی نیست مادر تقصیر بد شانسی منه ...مادر بی تاب بود و دلتنگ گفت: «محمد جان کاری ست شده ..برگرد بیا ...از نو شروع می کنی ...از عموهات کمک می گیری ... خیلی زحمت کشیدند این خواستگار خواهرت روتحقیق کردند منیژه بله رو گفته منتظر تو هستیم مادر »...محمد حسین بغض کرده بود نمی توانست حرفی بزند گفت« هنوز باید بمانم مادر، شاید برگشت ،سه تا بچه داره نامرد!...مادر جدی تر شده بود داشت گریه می کرد  « باید بیایی ...پدر نیاز آمده بود می گفت در حق دخترش ظلم شده ..چرا دست دست می کنیم ...می گفت خواستگارهایی خیلی خوبی داره ...محمد حسین نمی خواست بیشتر از این بشنوه ...گفت « مادر عزیز من غصه نخور ...خودت که میدانی به خاطر پدر و علاقه ای که به دوستش و دخترش داشت، من قبول کردم ...وگرنه نیاز کجا من کجا ...زنگ بزن بگو پسر من آمادگی ازدواج ندارد ... یکی ازخواستگارهایش را قبول کند و خوشبخت شود» ...مادر داشت توضیح میداد ..شایدم امید می داد ...محمد حسین گفت «اینجا شلوغه، زنگ می زنم ....و خود را انداخت در کوچه پس کوچه های شهری که بعد از یک ماه نمی شناخت ...درست عین آدمهای که بعده سالها نمی شناخت ...پدری داشت گوش پسرش را می کشید .. ..صدای نیاز در گوشش بود که می گفت « پول خوشبختی نمیاره ..ببین ،محمد اگه پول نباشه حتی نمی شه درس هم خوند ...پول همه چیز زندگیه !...مشتش را کوبید به دیوارهای کاهگلی و زارید ....منیژه جواب مثبت داده بود ....او اینجا بود،تنها و غریب و مریض، دانشگاه را از دست داده بود ...نیاز را از دست داده بود ...منیژه جواب مثبت داده بود ....ایستاد کنار مغازه ء بستهء قوچ علی ....خیره شد به آسمان ...ماه نیمه هلال بود ...آدمها همه در پناه خانه ها محو از زندگی بی ثمر او بودند .......گربه ای دور قوطی خالی می چرخید  و چنگ می زد به طناب گره شده ای که گوشه ای افتاده بود ....

صبح های تابستان محله گر می گرفت عرق می کرد و پس و مانده های گل و لای بهار را در پس و پناه کوچه ها می خشکاند ...کله سحر بود که مشدی افتان و خیزان بسوی مغازه اش آمد، گربه  بر خلاف همیشه مقابلش ندوید و گوشه ای کز کرده  خاموش نگاهش می کرد ...که چشم پیرمرد افتاد به لاشه ای آویزانی از سقف  مغازه بسته ء قوچ علی،که با کفش های اسپرت فوتبال ،روی طناب تاب می خورد ..و کنار قوطی خالی دو جفت کفش به خاک و گل نشسته که مرتب جفت شده بود  .....جوان روی حرفش مانده بود ...پونه ای شده بود بر در لانه ء مار ...تا به ابد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:41  توسط آرزو..  | 

من ، هیچ وقت ، میانه ء خوبی با پرنده ها نداشتم . اعتراف می کنم که به آنها حسادت می کنم .برای آنها زمین من، یک بند، و آسمان آنها ،برای من، یک رهایی است . و رهایی از بند همانقدر حسادت بر انگیز و دلچسپ است که سایه یک حضور ،از پشت پنجره ء  همسایه ء روبرویی که هرگز ندیده ایش ،آرام بخش و شیرین !

دوست داشتم از پرنده ها بپرسم آیا کوچ کردن آنها نیز سخت و جانفرساست؟ گذشتن از عادت  کردن ها ..

کوچ...آ ه ....آیا راحت می توانند از دل بسته ها دل بکنند؟..

شاید فکر می کنند باید رفت ، کوچ کرد .....شاید هم اصلا نمی توانند دل ببندند ...شاید شنیده اند که  می گویند : اگر می خواهی در دنیا رها باشی به هیچ چیزی دل نبند ...بار سفرت را سبک کن ....به یک جا نماندن عادت بکن ...

تو، هیچ وقت، صدایم نکرده بودی، و کوچ من،  که مانند کوچ پرندگان از روی اقتضای طبیعت ام نبود ،...صد پاره ام کرد و تکه هایم جا ماند گوشه ء اتاق ای که خالی ست ..و کسی پشت پنجره اش، دل به  سایه ء کز کرده پشت چراغ کم نور همسایه، نمی بندد که در این تنهایی مانند صدای گر می ست که می گوید من هم بیدارم ....با توام با تو ...

من از آن اتاق ، از آن چراغ روشن،که هرگز صاحبش را ندیدم، اما حضورش کورسوی امیدی بود از پس تاریکی  کوچ کردم ...کاش می شد از پرنده ها بپرسم وقتی از یک  عادت که همدم تو می شود ، دل می کنن چگونه تکه هایشان را دوباره جمع می کنند و بارشان دوباره  برای رفتن سبک می شود؟..

تو – اما ..

هیچ از هجوم تنهایی ام نترس، من تنها ، حضورت را  دوست دارم ..در این اتاق نو ..در این کوچ اجباری ...

کاش می شد بار سفرم را سبک کنم ...

زندگیم را درون قوطی های کوچک و بزرگ  می ریزم و آنها مرا می کشانند دنبال خودشان ... من دستم را دراز کرده بودم به سوی پنجره ای که سایه ای شب ها پابه پای من ، در خیابان تاریکی صدا می کرد من هم بیدارم ...بیدارم ..با توام ...برای طلب یک حس ...حسی نامعلوم ...بین دو سایه ...که کز می کنند گوشه ای و تا دلشان می گیرد به نور چراغی لبخند می زنند و می گویند او هم بیدار است ..نخوابیده ..تنها نیستم ...

کوچ های زندگی، حتی به سایه ها هم رحم نمی کند ...می بینی تکه تکه شدنم را  ؟..کاش بار سفرهایم سبک بود – مثل پرنده ها ..  کاش می شد سایه را شب ها از اتاق همسایه که هیچ وقت صاحبش را ندیدم بدزدم یا او مرا بدزد ، بگذارم کنار عکس های سیاه و سفید محبوبم ... بگذاردم کنار پرده ء اتاقش که طرح هایش را هرگز نفهمیدم از بس چشم به سایه داشتم ...و در این کوچ اجباری ...هر شب پابه پای هم صبح کنیم ..باز بگوید مگر قرار نبود مثل خدا باشی؟ به تنهایی عادت کرده باشی؟..مغرور باشی ...و من بگویم عادت کردن هم لذت بخش است هم تلخ ... بگوید دیوانه ! دیوانه!  من کنار پنجره نگاهم را دلخوش کنم به چشمک های گاه به گاه نور چراغی از پس تاریکی  ...

به پنجره اتاق تازه ام که کشیده می شوی می دانم هستی ...هستی ات در این سیاهی شب  حس تنهایی ام را می زداید ...

...تو که با برگهای ریخته ات اینجا کنارم دست به پنجره ام می کشی و با باد هم خوانی می کنی ... حس غریبی ام می ریزد و عادت می کنم که با تو پابه پای تو صبح کنم این شب تار دراز را ...برگهای من نیز ریخته است ...همین جا ...در کوچ های اجباری ...

این تکه ام هم مال تو ...

حضورت ما ل من ....

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 3:34  توسط آرزو..  |