همیشه ،مسافرت کردن با قطار را دوست داشته ام . وقتی با آن صدای" تیک تیک " ترا می برد به گذشته های دور ،کنار آدمهایی که دوستشان داشته ای و هنوز هم داری ، وآنهایی که نخواسته اند دوستشان بداری ..کنار رویاهایی طلایی ،وگاهی خاکستری ... و وقتی بلند می شوی پنجره ء کوچک بالای شیشه را باز می کنی و چشم می دوزی به ریل های خیلی دوری ..که کوچکند و چسپیده به هم ...به یاد آینده می افتی و اینکه بلاخره به کجا خواهی رسید .. چه خواهد شد؟...ولی میدانی از رفتن ...از جاده ...هیچ وقت خسته نمی شوی ....درست عین زمانی که مانند حالا در نیمه راه جوانی نبودی و بلوغ از زیر پیراهن نازکت زده بود بیرون ..و تا تو دور از خانواده به راهروی قطار می آمدی ..و سینه ء بی تاب ات را می چسپاندی به شیشه ای که می دوید به جلو ، جوان های که صورتشان مثل اول بهار جوانه زده بود دور و برت می پلکیدند و حرار ت نگاهشان انقدر ترا می سوزاند که دیگر نگاهشان نمی کردی و چشم می دوختی به ریل های چسپیده بهم که به نظرت تنگ در آغوش هم خفته بودند ...نمی دانستی چرا خنده ات می گیرد ...بی دلیل ...و می رفتی داخل کوپه و سرت را مخفی می کردی بین کتاب شعر فروغ وقتی که می گفت :زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست ....
این بار هم ،بقیه با ماشین شخصی راهی شدند و من دست یک همسفر را گرفته سوار قطار کردم ..تا با هم به تکه عکس هایی که شیشه ء کوپه ء دو نفره مان ، تحویل مان خواهد داد خیره شویم ...واکمن هایمان را به گوش بزنیم و گوش دهیم به ترانه ء محبوبم ...« شاخه تکیده.. گل ارکیده.. با چشمای خسته ..لبهای بسته .....غم روی چشماش ..آروم نشسته ..» وبه بچه های کوچکی که به دنبال قطار می دوند دست تکان دهیم ...و سطر های کتابی را در حالیکه یک چشم در کتاب داریم و یک چشم در مناظر، بخوانیم .و در شیشه ء پنجره به شخصیت داستانی فکر کنیم که در گیر و دار زندگی نمی داند چه باید بکند؟ و در صفحات کتاب، به درخت تنهایی فکر کنیم که گوشه ای میو ه هایش پوسیده .. ...!
اما همسفر من، نگاهش را دوخته بود به صفحه خاموش گوشی اش ، گاهی هم آیینه ای بر می داشت آرایشش را تازه می کرد، در نگاه بی تفاوتش یک دشت پر از آفتابگردان ،همانقدر بی رنگ که یک صحرای خالی ..نه در خیال راهروی قطار بود ....نه در ریل های جدا افتاده حال ...تنها تلنگری کافی بود تا آیینه و گوشی اش را پرت کند روی صندلی و از زندگی بگوید ..از بی وفایی ها ، از تلخی ها و اشتباهاتش ، اشک که به چشم آورد قلبم طاقت نیاورد ، سراسیمه تب شدم با نسیم درد دل هایش ، برایش از ایمان گفتم ..به اینکه به هر چیزی از ته دل واقعا ایمان داشت باشد به دست می آورد ، از کائنات و انرژ های مثبت گفتم ..از عشق ..از عمر کوتاه ...برایش، تا تاریک شدن هوا حرف زدم.....و هردو اشک ریختیم ...او اشک های مرا پاک کرد من برای او دعا کردم ...مدتی که گذشت ...گره ابروانش باز شد گفت نگاه کن ستاره ها چقدر نزدیک زمین هستند ..از لبخندش قلبم گرم شد ...به آسمان نگاه کردم اما به جای ستاره ها ی چشمک زن، تصویر خودم بود،که ناباورانه نگاهم می کرد.. ..تصویر کسی که خیلی چیزا برای دادن به دیگران داشت اما قادر نبود تا چیزی به خودش بدهد ...همه ء حرف هایم راست بود اما مثل تیک تیک قطار ، بی تغییر ...برای من ......
همسفر من، دوست داشت دوباره برایش بگویم ...من ، اما داشتم از راهی بی بازگشت می گذشتم ،خسته و عادت کرده به سکوت ،...چشم هایم را بستم تا تصویر درون پنجره ، دیگر نگاهش را به چشمهایم ندوزد ...و آن لبخند کجکی را گوشه ء لبان رژ زده اش نبینم ....و گوش فرا دادم به تیک تیک قطاری که می رفت تا به فردا برسد ..
تلنگری که بدر کوپه زده شد مانند دستی بود که مرا از گذشته ها گرفت و آورد نشاند مقابل ماموری که بلیطم را می خواست ..پرسید تنها سفر می کنید؟ گفتم بله تنها سفر می کنم ...
دو ساعتی از قرارمون گذشته!
گارسون دیگه داره چپ چپ نگام می کنه..
می دونستم نمی یاد..
آخه منه لاقبای ژنده پوش کجا
فرشته نجات کجا
اَه ...
.
.
.
گفته بود: می یاد باهم می ریم کارخونه...
کافیه عمویش ببینه رفیقیم استخدامم کنه
گفته بود :«من رفیق دوران مدرسه ام یادم می ره؟می ذارم بیکار بمونه؟ ..
روزهای که هم ولایتی بودیم و حسرت یه توپ پلاستیکی رو می کشیدیم یادم می ره؟»
اما یادت رفت رفیق !
ببین
نیومدی!
می دونستم نمی یاد...اَه ...
سالها، از دوران ولایت و رفاقت گذشته...ای فلک ..اوف ...
باید به حرف مش حسین گوش نمی کردم که شماره داد این نارفیق رو پیداش کنم ...
.
.
.
مردم از سرما
حالا جواب این صابخونه رو چی بدم؟
بهش گفته بودم شب خبر استخدامم رو می یارم
تا منتظر حقوقم بمونه
و خرت و پرتم رو نندازه بیرون
تا بهار که یه جا پیدا کنم و برم ..
اگه می اومد ، می رفتیم کارخونه ء عموش ...
استخدام می شدم
با اولین حقوقم می رفتم کتاب می خریدم، معلم می گرفتم
کنکور می دادم
می شدم آقا...!!
یکی دوسال بعد هم یه کار خوب و پس انداز!!
اونوقت بر می گشتم ولایت ..
به ننه ام می گفتم« دوران بدبختی تموم شد
بیا بریم پیش خودم چقدر می خوای کنایه های
زن داداشمو تحمل کنی؟..»
اَه ...
بیچاره داداشم، چیکار کنه ،خودش چهارتا شکم برای سیر کردن داره...
یه مقدار هم از سرما یه ام رو می دم به داداش...
می گم بره برای خودش آقایی کنه
چقدر تو زمین این و اون کار کنه آخه ؟..
شایدم اونم کشوندم آوردم شهر....ارباب خودش بشه ..
و باهم یه کارخونه زدیم....
اما اول، باید زن داداش از ننه ام عذر بخواد ..چقدر اذیتش کرده ...اوف ...
خدارو چی دیدی؟
شدیم کارخونه دار، صاحبخونه و ...
به ننه می گم از ولایت یه دختر برام بگیره..
خوبیت نداره حالا که آقا شدم، صاحب کارخونه شدم
دخترای ولایتمونو بذارم و دختر شهری بگیرم...
میارم اش شهر، اینجا همه چی رو یاد می گیره...نمی ذارم از این مانتو کوتاه ها بپوشه ..نگاه کن ترو خدا معلوم نیست مانتو پوشیده یا از اون کت های مشدی حسین که عید می پوشید ،.....
اما پختن این پیتزاه ..چیز برگره چیه؟..دوتایی دارند زهرمار می کنند با اون پسره ء مردنی ...باید یاد بگیره ..
نمی شه که تمام پولمونو بدیم بیرون غذا بخوریم..
اینایی که دستشون به جیبشون می ره اینطوری کردن که پولدار شدن...
اگرهم اعتراض کنه یکی از این گارسون هارو ور می دارم می برم خونه ،واسه آشپزی ..
آره آقای گارسون اونوقت می بینی فیش نوشابه رو پرت نمی کنند رو میز ،مودب می ذارن و گورو گم می کنند ...انگار کسی فقط نوشابه بخوره اشکال داره؟...
.
.
.
.
چرا این نارفیق نیومد؟
گفته بود حتما می یام.....
قار و قور این شکم در اومد
این پسره پیداش نشد؟
اوف فلک ...نامرد فلک ...