تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
 

مرد چشم از جاده بر نمی داشت .گاهی سرش را با آن موهای مجعد سیاه  زیر می انداخت و عرق از گیجگاهش روی خاک تشنه محو می شد با گیوه های از حال رفته اش بوته خاری را له می کرد یا خم می شد و سنگی داغ را از دل خاک در می آورد و پرت می کرد وسط دهن باز و تشنه بیابان ....خوشید درست وسط آسمان بود با خودش گفت:از همون وقت هاست که لیلا می گه تخم مرغ رو بذاری رو زمین می پزه ...چشمهایش گرد و سیاه بود از دو طرف گوشه هایش رو به پایین کشیده شده بود وقتی هم که خسته و بی طاقت می شد رو به پایینی آنها بیشتر به چشم می زد و به ناخوشی می مانست بی حال و بی رمق ...از همان کنار خاکی جاده شروع به رفتن کرد ....شاید تا دم غروب ماشینی از این حوالی نگذرد ..نمی توانست که دیر کند ...باید می رفت و تا سپیده صبح هم بر می گشت ..با انگشتانش آب بین ابروهایش را گرفت و از تشنگی و خستگی گوشه ای چمباته زد و خودش را رها کرد زمین ..و تکیه داد به درختچه ء علی جونی که به جای برگهای فلسی و کوچکش شاخ و برگ خشک و سیاه شده اش مانده بود ......این درختچه هم مثل لیلا دوتا اسم دارد ..و صدای لیلا پیچید تو گوشش ..اسم من ریحانه است چند دفعه بگم لیلا نیست که .....و صدای خودش که انگار تا پیش او بود لکنت دار می شد من دوست دارم لیلا صد..دات کنم ..و اون مثل گل برگ های پیرهنش رنگ به رنگ می شد و یواشکی می خندید و خودش و بین موهای سیاهش پنهون می کرد ...به جاده نگاه کرد نقطه ءسفید رنگی از آن دور دست ها می آمد چشمهایش را ریز کرد ..و بلند شد و در حالیکه خشتک شلوارش را می تکاند زمزمه کرد ..انگاری دارم می رم و اومد طرف جاده ..پیکان سفید رنگی بود که از همان جعبه ءرو به بالای پشتش معلوم بود از مرز جنس می برد شهر ..پیکان که نزدیک شد دستش را بلند کرد و نسیم کوتاهی زیر آستین عرق کرده و خیسش پیچید و در کمال ناباوریش ماشین نگه داشت و راننده گفت:برا  مقصدت کجاست؟ مرد دهانش را که مثل چوب خشک شده بود باز کرد و گفت: می رم شهر  راننده گفت:پس بیا بالا ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 2:40  توسط آرزو..  |