تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
 

ده در آغوش تپه چنبرك زده بود.خانه هاي گلي و وارفته بيخ دل هم گره خورده بودند .كوچه پس كوچه هاي خاك و خلي با ديوارهايي چاك برداشته دهان به ميدانچه ء قديمي ده مي گشودند.نرمه بخاري از گوشه كنار ميدانچه به هوا بر مي خواست .و قهوه خانه نوساز اوس يوسف ازمردان ده پر و خالي مي شد .بوي گوشت قيله ء زنان كه اين وقت سال شروع به سرخ كردن و نمك دود كردنش همت مي كنند در ميدانچه مي آمد به قول مردها اين فصل غيبت كردن زنها بود كه به بهانه ء قيله دور هم جمع مي شدند تا بگن عباس پسر اوس يوسف دختر نادر شاطرچي رو دزديده ماه رخ بعده علي سياه بخت شده و سر دختر كدخدا.. شكم پسر مش غلامعلي سفره شده ..كي لباس نو خريده كي رفته جنگ .. كي عروسي كرده ..كي سر زا رفته و..
هوا بفهمي نفهمي دلگير بود و سوز پاييزي مي رفت دم پنجره هاي شكسته و سوراخ و سنبه ..يك گله كفتر سفيد در آسمان پيچ و تاب مي خوردند و حسن كفتر باز با نگاه دنبالشان مي كرد . بابا حيدر بيرون قهوه خانه ء درب و داغونش ميز و صندلي كوچكي گذاشته بيخ ديوار چاتمه زده به فكر فرو رفته بود .نگاه خسته اش زير ابروهاي پرپشت اش ..از لابه لاي ديوارهاي سينه داده و شكسته ءكوچه ءروبه رو ..به درازناي ميدانچه كه دود قهوه خانه ءاوس يوسف به هوا لم ميداد ..مي گشت و مي گشت تا به كفترهاي حسن كه در آسمان دور مي زدند ..خيره مي ماند . حسن چشم از كفترها برداشت و به پيرمرد نگاه كرد كه صورت استخواني اش را محاسن جوگندمي پوشانده بود كه روي چانه اش پرپشت تر مي شد . اوركت رنگ و رو رفته سربازي پوشيده بود كه رنگ سبزش به زردي مي زد ..گاوي از دور دست ماغ مي كشيد ..حسن كلاهش را جابجا كرد و سركم مويش را خاراند ..از غم پيرمرد دلتنگ شد ..بعد از پدرش بابا حيدر برا مادر خواهرش و خودش حق پدري داشت …صندليش را نزديك صندلي پيرمرد كشيد و گفت:بابا حيدر غصه نخور خودم مي رم شهر آجر گير ميارم ..عين قهوه خانه اوس يوسف برات مي سازمش كه اوس يوسف سهله اهالي ده هم دهانشون باز بمونه ..بابا حيدر چپقش را بدست گرفت ..انگاري حرفهاي حسن را نمي شنيد ..تو فكر مي كني واسه نوساز بودنش همه مي رن اونجا ..نصف اين دودي كه از اونجا در مياد مال خماريه ..حالا چقدر لعن و نفرين زن و بچه اينا پشت سر اوس يوسف خدا مي دونه … بابا حيدر كه دود از دماغش بيرون مي زد گفت:غيبت نكن پسر..به ما چه از اون ..همين چند نفري كه ميان و نان من و ننه خديجه در مياد راضيم به رضايش ..حسن گفت:پس چته بابا در همي ؟ پيرمرد پكي زد و با لذت دود را بيرون داد ..گفت:اين هفته كه گذشت شد نه ماه تمام كه از علي خبري نيست مادرش افتاده گوشه رختخواب ..خواهرهاش خونه شوهر بي تابي مي كنند ..از همه بدتر ماه رخه كه صدتا حرف مي شنوه و دم نمي زنه ..اين آخري رو كه گفت نم تو چشاش نشست ..دستمال چرك مرده اش را در آورد و به چشماش كشيد و دوباره چپاند تو جيبش ..حسن كه درد پيرمرد را فهميد لب فرو بست نخواست بگه شوهر خاله اش ماه رخ رو مجبور مي كنه با يكي عقد كنه و قال اين حرفهارو بكنه ..نخواست نمك رو زخم بريزه ..گفت:دختر خالم و علي چقدر همو خواستند ..و سرش رو تكون داد ..با ديدن رضي كه با اون قد بلند و هيكل تنومندش داشت نزديك مي شد استكان و نعلبكي رو گذاشت رو ميز و بلند شد شلوار چهار جيبش با زنجيرهاي كمر بندش خش خش مي كرد . و جواب سلام رضي رو با سلام و خداحافظي داد و رفت ...سلام
بابا حيدر چيه دود از دماغت در مياد؟
پيرمرد استكان نعلبكي حسن رو برداشت و رفت زير چايي رو روشن كنه ..رضي با صداي بلندي گفت : ميگم اين سوز استخون مي تركونه ها ..يه چايي نبات بياري خوب ميشه ..چشمان بابا حيدر زير ابروهاي پرپشتش برق مي زد تمام اين بيست سال هركس از او چاي و قليان مي خواست چشمانش برق مي زد ارثيه پدري بود و كارشو دوست داشت پرسيد:مياي تو يا همون جا مي خوري ؟ رضي با صداي داد مانندي گفت: نه بابا همين جا خوبه ..الان نمايش مرشد هم شروع ميشه ..بابا حيدر استكان و نعلبكي حسن رو گرفت زير آب ..هيچ وقت اما دوست نداشت علي هم كار اونو ادامه بده واسه همين اونو فرستاد شهر واسه درس خوندن ..نكنه رضي اومده راجع به ماه رخ با اون حرف بزنه ..اولين بار بود در عمرش استكان درون سيني گرد مسي مي لرزيد رضي برش داشت و گفت: دستت بي درد ..پيرمرد گفت :نوش ..و دوباره با چپقش ور رفت ..رضي دستهايش را با استكان گرم مي كرد پرسيد:شنيدي بابا حيدر؟
چي رو؟
كار اين جنگ بالا گرفته اكثر شهرهارو روستاهارو دارن بمباران مي كنند پيرمرد با صداي گرفته اي گفت:جنگ همينه ديگه رحم نداره ..پير و جوان داشتند دور مرشد جمع مي شدند ..توي اين سوز و سرما بازوهاي خال كوبي شده اش را گذاشته بود بيرون و مردم رو دعوت مي كرد به ديدن ..رضي دستي به ريش سنباده اي خود كشيد و گفت:از علي هيچ خبري نشده هنوز بابا؟بند قلب پيرمرد انگار كه پاره شد ..دهانش مزه زهر مار مي داد ..نم دهانش را مكيد و تف كرد روي زمين ..گفت هيچي ..هيچ خبري ..بعد از آخرين عملياتي كه داشتند نه خبري ازش هست نه اثري ..دوباره دستمال ا ش را در آورد و كشيد به چشماش و دماغش ..ننه خديجه هم افتاده گوشه خونه …بهش مي گم به حول قوه الهي هرچي تقديره اون ميشه ..اما بي تابي شو هيچي آروم نمي كنه ..صداي مرشد مي آمد ..به خشنودي خادم صلوات ..رضي چاي را يكسره سر كشيد ……بلند شد و شلوارش را تكاند هر چقدر خواست از ماه رخ به پيرمرد بگويد نتوانست ..عشقش به ماه رخ قويتر از رفاقتش با علي بود ..علي هم كه نبود …اما چشمان تيز بين پيرمرد اونو محجوب مي كرد ..سرش را زير انداخت ..و به مرشد خيره گشت ….هوا مي رفت رو به سياهي ……بابا حيدر با بغضي در گلو رفت تا احوال زنش را بپرسد ……………….
سحر داشت باقي مانده ء دود شب را از كنار ميدانچه پاك مي كرد كه بابا قهوه خانه را باز كرد و كبريتي زير كتري زد ..چند شب بود نخوابيده بود ..و هيكل استخواني اش رنجور و شكسته به نظر مي رسيد ..پهن هاي مقابل قهوه خانه را كه باد و بچه ها آورده بودند را جارو زدو روي ميز و صندلي نم دستمالي كشيد .حسن هراسان و رنگ پريده مقابل قهوه خانه رسيد و روي صندلي ولو شد …نگراني دل پيرمرد را پيچاند و گفت چته حسن مادرت ناخوش شده ؟..حسن هن هن مي كرد نمي دانست چه بگويد ..پيرمرد آبي دستش داد و حسن زد زير گريه ….خدا لعنت كنه اين رضي ناكس رو ..انقدر پيچيد ور دست ماه رخ و مادرشو فرستاد ..شوهر خالم گير داد بايد زنش بشي ..وگرنه يا ترو مي كشم يا خودمو …..رفته عاقد آورده ..ماه رخ رو كتك زده …امروز قرار بوده عقد بشه ..با صداي بلندي زد زير گريه و گفت :بابا شب ماه رخ خودشو دار زده …..پيرمرد خشكش زد غم تو دلش داغمه بست …حسن تا خواست آب رو بده دست بابا ..صداي غرشي بر خواست و چند نفر داد زدند …طياره ..طياره …مردم شروع به دويدن و جيغ و داد كرده بودند كه دل و روده ء آسمان تركيد وزمين خون بالا آورد ..زمين و زمان زير و رو شد ..حسن با مغز متلاشي شده افتاده زمين و بابا شلاق زمين شد و قهوه خانه تركيد رو به آسمان ..صداي فرياد و رنگ خاك و خون بود كه به هوا بر خواست ..پيرمرد عق خون زد و مشت به زمين كوبيد ..لجه خون سحر اورا در خود فرو برد …………………………
ميني بوس وارفته اي كه نزديك تپه رسيده بود از ضرب انفجار از حركت ايستاد و شيشه هايش شكست ..راننده با صورت زخمي و خونين داد زد بريد از ماشين بيرون و سينه خيز شويد …صداي يا حسين و يا ابوالفضل مسافران ..صداي جيغ كودك و گريه زنان همه ء جاده رو در بر گرفته بود .هواپيما ها كه گذشتند پسر جوان با كمك چند نفري از زمين بلند شد و ايستاد ..و از پشت ابروهاي پرپشت و صورت استخواني اش به دود غليظي كه از پشت تپه مي آمد چشم دوخت …آستين يك دستش در بادي كه مي وزيد رقصان بود ..عصا را به زمين زد و پاي ديگرش را به جلو كشيد …دود از جايي مي آمد كه زماني كه از شهر مي رسيد به خود مي گفت چاي آقاجانم حاضر است ..مي دويد سر تپه و به اولين جايي كه خيره مي شد خانه ماه رخ بود ……………………………………………………
زير لب گفت: جقه اي سرخ بر افق …تنها چيزيست كه بعد از اين كفترهاي سرگردان در آسمان مانده ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 19:30  توسط آرزو..  |