گلهای شمعدانی کنار حوض ٫پژمرده و بی جان در آرزوی باغبان خویش بودند ٫انگار که دست زیر چانه برده با افسوس به آب درون حوض خیره شده بودند ..شاخ و برگهای خشک باغچه کوچک ٫نشان از غیبت طولانی باغبانی را داشت که دیگر دل به حیاط نداشت .... وحیاط که ساختمان قدیمی و کوچک را در دو دستش نگاه داشته بود بوی نم و کهنگی میداد ..و با هر سر و صدای مرد از چرت نیم روز خود بر می خواست ..وتکه ای از کاهکلی هایش زمین می ریخت ..
مرد داشت دستهايش را مي شست و به مادرش كه روي پله نشسته گاهي به او وگاهي به آب لغزان حوض نگاه مي كرد٫ از نو عروس یک ساله خود ٫گله و شکایت می کرد:
ـــــــ از دستش ذله شدم ..نه غذاي درست و حسابي مي پزد ..نه به خانه و حياط مي رسد ....نه نماز درست و حسابي مي خواند ...تا مرا مي بيند مي گويد چرا حرفهاي گرم نمي زني ؟ چرا مثل اون روزا از دل تنگي هات ٫ براي من تعریف نمی کنی ..چرا؟..گور پدر اين عشق و عاشقي ..ما يك غلطي كرديم قبل اين عروسي عاشق پيشه شديم حالا ول كن ماجرا نيست ..من مگه چند در ميارم حالا اداي اين بچه سوسول هاي روغني رو در بيارم ؟ مگر حوصله می مونه .. هان ..تو بگو مادر ...عشق من غذاست ..سليقه است ...با حجابي اش است ..اما پرت است خانم از مرحله ..مي گوید تو محبت كن به من ..هر چي بگي مي كنم .... از کنار حوض بلند شد و دستهایش را به شلوارش کشید و اطویش را صاف کرذ ..نگاهی به مادرش که در فکر بود کرد و گفت:مادر ..بلند شو اون غذاي منو بده ..برم كه هزار بدبختي دارم تو مغازه ..
زن به صورت پسرش نگاه نمي كرد ياد آن شبهايي افتاد كه چند ساعتي سر گاز گوشت قيله پخته و با برنج دم كرده سياه دم٫ سر سفره مي آورد و سير ماست و آش دوغ هم مي پخت ..و بعد از غذا دو ساعتي زير تفلون قابلمه هارا ساييده و به كف آشپزخانه دستمال مي كشيد و ظرفهارا در كابينت چيده و به خانه جارو و نم دستمالي كشيده و با چايي خوشرنگي ..كنار شوهرش مي نشست ....واون خدا بيامرز خميازه كشان مي گفت :خانم از صبح تا شب كار مي كنم كه بيام بشينم پيش تو ..ماساژي بدي ..از قديم و فاميل و حكايت بگي دل ما خوش بشود ..همش مي ماني سرگاز و چرخ خياطي ..به خدا تا بجنبي پير شديم و نه حرفي نه دلخوشي ....نمي شود اينهارو نگه داري براي وقتي كه من نيستم ...بيا بشين كنارم ..و او تا خواسته بود بنشیند یادش افتاده بود امروز به گلها آب نداده است و نمازش هم دارد قضا می شود ......
دستی به شمعدانی های پژمرده کشید و بسوی آشپزخانه به راه افتاد ...دلش به مردش که دیگر نبود تنگ شده بود ....