آهی کشید و آیینه را مه آلود کرد ...با آرنج شروع به پاک کردنش نمود و خیره شد به درون آیینه که خیلی وقت بود خود را به او نشان نداده بود ...چهره اش را سالها بود که از یاد برده بود و حالا آمده بود ایستاده بود جلوی آیینه تمام قدی گوشه ء دیوار و نگاهش می کرد ...دستی به مانتوی رنگ و رو رفته اش کشید و دوباره نگاه به آیینه دوخت ...خودش را اما نمی دید ...به جای او قیافه دخترکی هفت ساله را می دید با دو گیس طلایی رنگ و چشمهای درشتی که به او لبخند می زد ...او هم لبخند زد .....دختر بچه با انگشت دوردستها را نشان داد و خندید ...او هم خندید ...دستهایش را بلند کرد و گیس های طلایی رنگش را دست کشید ...دخترک هم گیسوانش را دست کشید .....
کسی داشت صدایش می کرد ...برگشت ..اتاق مستطیل شکل و دراز دیده می شد و در انتهای گوشه اش ... پیرزنی ایستاده بود با شکمی که از لای دگمه های سیاه مانتو بیرون زده بود ..پرسید تو مرا می بینی؟ ...پیرزن خندید ..دندان هایش ریخته بود با صدای جیغ مانندی گفت گفته بودی بیام بریم مزار مادرت ...چشم از اتاق مستطیلی شکل برداشت همینطور از پیرزن که هنوز داشت می خندید ....برگشت و دوباره به درون آیینه چشم دوخت ...دخترک گیس طلا نمی خندید ...داشت نقاشی می کشید ...یک قوطی چهار ضلع ...با گوشه های تیز و بلند...قوطی را که وارونه می کرد برش هایی از زندگی می ریخت بیرون ....از همان موقع بود که به آیینه نگاه نکرده بود ..رفته بود برش هارا قاب کند و نگه دارد ...دخترک لب پایینی اش را ورچیده بود و اشک در چشمهای عسلی اش نشسته بود ...گریه اش گرفت ...دستش را کشید به آیینه ...بادی وزید و رهگذری قوطی را پرت کرد دوردست ها .. و گوشه نوک تیزش دست دخترک را شکافت ....هیچ وقت یاد نگرفت دایره بکشد...دخترک دوید دنبال قوطی ...رفت که باز هم قوطی بکشد . یک مربع با چهار ضلع بلند و تیز.. دیگر چشم هایش نمی دید خواست برود جلوتر ....پیرزن گفت نمی آیی ؟ گفته بودی بیایم برویم مزار مادرت ...برگشت دوباره اتاق مستطیلی با گوشه های نوک تیز و سخت بهش اخم کرده بودند .....و از نگه داشتن آنهمه قاب عکس و لوح و تقدیر خاک گرفته خمیازه شان گرفته بود .. گفت تو بیرون باش من می آیم ...دوباره به آیینه نگاه کرد دخترک گیس طلا داشت می رفت ...بین مه سفیدی که او را در بر گرفته بود ...جست و خیزان می رفت ...آهی کشید ...هیچ وقت یاد نگرفت دایره بکشد دایره ای بی گوشه ..بزرگ و وسیع ...آیینه سرشار از مه شد ...دوباره چهره اش را ندیده بود ...عصایش را برداشت و بدنبال پیرزن براه افتاد دستهایش را گذاشت گوشه دیوار و قدم برداشت ...افتان و خیزان ...