تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..

 

 

 

 دوباره فصل باران هاي موسمي فرارسيده است .از پشت پنجره  زانو به زانوي تنهايي

درخت نارنج را مي بينم كه غوطه ور در قطرات ريز باران است .صداي دق الباب باران

مرا بسوي عطر نارنج و طراوت مي كشاند..نسيم سردي لابه لاي موهايم سرك مي كشد

چشمهايم را مي بندم

.ياد گرمي دست تو با همان عطر خاك هميشگي مرا در بر مي گيرد.

هميشه فكر كرده ام انگشتان تو حالت كوزه گري را دارند كه گل تازه خمير شده اي را

تبديل به شي روح دار و زيبا مي كند.چون زماني كه زير و بم روحم را مي كاوي و پيچكي

مي شوم دور تا دور اميد و بيداري .

چشمانم را باز مي كنم .هوا سرشار از عطر نارنج و خاك است ....صداي آرام موسيقي را

مي شنوي ؟انگار كه من با تو حرف مي زنم . ميداني كه صداي ساز انعكاس آمال و آرزوها

وسراينده هيجانات و ارتعاشات روح بشري ست كه با انگشت  نامريي خود روح خوابيده را

بيدار مي سازد.همچون انگشتان تو ..وقتي زير و بم روحم را مي كاود .......................

گوش كن .درتمام لحظاتي كه نيستي ..من با زبان موسيقي صدايت مي كنم ...................

دوباره فصل باران هاي موسمي فرا رسيده است وهوا سرشار از عطر تند نارنج و خاك

است ومرا بياد كوزه گري مي اندازد كه انگشتانش گل تازه خمير شده اي را تبديل به شي

روح دار مي كنند .... قلم مو و تابلو آنجا مانده اند که دیگر دستم نمی رود بی رنگی را رنگ بزنم .از وقتی ستاره های زمینی را به آسمان چسپانده ام دیگر هیچ تابلوی مرا بسوی خود نمی کشد . تابلوی آسمان مرا غنیمت بزرگی ست چشمهايم را مي بندم ..عطر خاك مرا بیاد تو می اندازد یا تو مرا بیاد خاک می اندازی ؟هیچ ندانستم ..

 

پ.ن:تقدیم به استاد نقاشی ام که انقدر آسمان کشید که بلاخره مسافر ابدی آنجا شد ..

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 21:5  توسط آرزو..  | 
 

مرغ عشق سراسیمه بود خود را به میله های قفس می کوبید و گاهی آواز کوتاهی سر داده پرهای گردنش را موج میداد .پیرمرد لاغر و چروکیده بی اعتنا به بی قراری شیدا آرام و ساکت کنار چمدان قهوه ای و رنگ و رو رفته ای نشسته به قاب عکس های دیوار خیره شده بود . نگاه پیرمرد از پس مژگان خیس و نم دارش لیز خورد و نشست روی عسلی گرد و خاک گرفته ای که قاب عکس نقره ای پشت داروهای کوچک و بزرگ پنهان شده دیده نمی شد . کمر خم شده اش را راست کرد و تلو خوران کنار عسلی ایستاد ودستی به روی شیشه خاک گرفته قاب کشید ... مرد جوان با آن قد بلند و چهار شانه در حالیکه موها و چشم های سیاهش می درخشید به دور دست ها لبخند می زد . و بین جمعیت شیدا بود که محجوب و با افتخار در حالیکه به مرد جوان دست تکان میداد به او خیره شده بود . پیرمرد به سرفه افتاد لرزان روی تخت نشست و چشمانش را بست صدای هلهله و کف زدن و تشویق آدمها در تمام شقیقه هایش می کوبید با صدای لرزانی گفت :متشکرم مردم من به خاطر محبت های شماست که هستم ..این شما هستید که مرا ستاره کرده اید ...بلند شد تعادلش را نمی توانست نگاه دارد در حالیکه قاب عکس در دست لرزانش بود و شیدا در قفس بی قراری می کرد تعظیم کرد و افتاد روی تخت ..از پس پرده اشک به چهره ءشیدا نگاه کرد زمانی که بهترین بازیگر سال انتخاب شد دوسالی می شد که با شیدا نامزد بود ...چقدر وقت  می گذاشت تا به دفترچه های مردم امضا بزند و با مردم عکس یادگاری بیندازد اما هیچ وقت فرصت نکرد به فردای برسد که تصمیم می گرفت دسته گلی بخرد و از شیدا دلجویی کند   تمام غفلت هایش را جبران کرده از دلش در بیاورد ...سیل مشتاقان و دختران جوان مهلت نمی دادنند  چشمان نمناک شیدا را ببیند و اگر می دید کاری برایش انجام دهد ...هیچ وقت فرصت نکرد دست او را بگیرد از بین جمعیت بکشد بیرون و بگوید این نامزد من است  ..پیرمرد قاب عکس را به سینه فشرد  سرفه اش طولانی و سخت بود ...بلند شد و دست به دیوار زد و کنار قفس ایستاد ...چیه شیدا ؟ ..تنهایی تو هم مثل تنهایی من بزرگه ؟..صدای زنگ تلفن برخواست و پیرمرد سرفه کنان گوشی را برداشت ...صدای تندی درون گوشی پیچید ..آقا شما که هنوز آنجا هستید ؟ نزدیک غروب مستاجر تازه ام می رسد خانه را تخلیه کنید لطفا ... پیرمرد اندو هگین بود ..آهی کشید و پرسید فیلم های مرا دیده بودید آقا ؟ ..مرد کمی مکث کرد و گفت : شما فکر می کنید چون بازیگر بوده اید مردم باید به شما مجانی خانه بدهند ..آقا تا غروب فرصت دارید و گوشی را کوبید رویش ...

پیرمرد نگاهی به بسته ها کرد که فیلم ها و جایزه هایش بودند و نگاهی به عکس هایش کنار تحسین آدمها که روی دیوار به او لبخند می زدنند ..نگاه از آنها گرفت ... قاب عکس نقره را درون چمدانش گذاشت و آنرا در دست گرفت با دست دیگرش قفس شیدا را برداشت و از خانه خارج شد .. مدتها بود بصورت آدمهای شتابان خیره می ماند کسی اما ..انگار او را نمی دید ...

گوشه ای نشست و گفت : اگر شیدا بود مرا از سایه ام هم می شناخت ....سرفه اش امان از او بریده بود ...

مرغ عشق به در باز قفس بی اعتنا بود گاهی آواز کوتاهی سر میداد و گاهی خود را به میله های قفس می کوبید ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 13:1  توسط آرزو..  |