تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
 

هنوز اینجا یی و منتظر ایستاده ای ؟ هر روز منتظر می ایستی ..و من نمی توانم چفت محکم پنجره را باز کنم وبرایت دست تکان دهم مثل تمام عصرهای که با گلدان ایوان منتظرت می نشستیم .

باران هنوز دارد تمام اشک هایش را روی شانه های صبورت فرو می ریزد؟ گربه هم می داند پاهای تو استوار ترین جا برای تکیه دادن است ...می دانم ...دلت به جای آن پنجره تنگ و خاموش  روبه رو گشاده ترین پنجره عالم را آرزو می کرد ؟ با همان گلدان  سفالی و گلی صورتی رنگ که من هیچ وقت نامش را یاد نگرفتم . باران که به کتت می خورد عطر سیگار ردس ترا به من میرساند و صدایت در گوشم می پیچد   خوشت می آ ید تو هم بکش ..هنوز منتظر ایستاده ای ؟....من ردسی هم آتش زده فکر می کنم چرا عطر همیشگی را ندارد ....کاش مثل باران بودم که گوشه چشمهایم را به شانه هایت بمالم یا مثل همین گربه ای که خودش را به پایت مالید و رفت ...می خواستم عطر این ردسی را که تو می کشی را با مال خودم مقایسه کنم ..و بهت بگم یادت است مادرت می گفت گربه سیاه شیطان است . راست می گفت... مرا که می بیند جیغ می کشد ....پا هایم را به جای که گلهای صورتی که چه اسم سختی داشتند می کشم سیمانها آنجا مقابلت می ریزند اما تو هنوز به پنجره بسته نگاه می کنی .. ..گربه سیاه را دوست ندارم بگو از کنارم رد شود.... سیمانها را در دست می فشاری و  سرت را پایین می اندازی و میروی ..دنبالت کشیده میشوم ......... ...چرا نمی توانم عطر ردس ترا بو بکشم ؟..دستم را هم نمی سوزاند .....بر می گردی ..ودوباره به کوچه خلوت و پنجره بسته خانمان نگاه می کنی ..... باران دوباره به شانه هایت دلتنگ است . درست عین من .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 19:2  توسط آرزو..  | 
 

پیرمرد عرق خرما را سر کشید وچشم های آب آورده اش را مالید به دستمال ماهیگیریش ..زن کا سهء شام را از مقابل مرد برداشت و نان ها را گذاشت وسط سبد حصیری گوشه ءاتاق ...وآمد نشست کنار چراغ فتیله دار قدیمی که تنها یادگار جهیزیه اش بود وردی زیر لب برای مادرش خواند و نگاهش را دوخت به چهره درهم مرد که اندوهش را در جبینش فرو می داد ..بلاخره طاقت نیاورد و پرسید چته مرد از سر شب درهمی مگر بلم هات آب رفته ؟..پیرمرد جوابی نداد ..زن گفت اگر ناخوشی یحیی را بلند کنم ..هان؟..مرد در سایه لغزید و گفت امروز در بندر کی را ببینم خوبه ؟زن سری تکان داد پیرمرد گفت :محمد علی برگشته از شهر ...زن نگاهی گذارا به اتاق کناری انداخت و با دو دست آهسته زد به سرش ..منگوله های چارقدش صدا کردند و شعله چراغ کمی رقصید تا آرام گرفت زن گفت اگر ناخدا شبر بفهمد روزگار خاتون سیاهه ..مگر نمی گفتند محمد علی زندان افتاده ؟..پیرمرد با تور و قلاب ماهیگیریش ور می رفت گفت چه بدانم من زن ...کله ءسحر میاد دنبال زنش و بر می گردند لنگه ...چی کار داره بمونه که بشنوه ...زن فتیله چراغ  را پایین تر کشید و خواست برای رختخوابها جا باز کند ...گفت حیف کردی بچه ام را دادی ناخدا ...حرومش کرد ..همه جاش کبود و زخمیه ..پیرمرد بی حوصله بود قلاب که گیر کرد لای تور ..هردو را پرت کرد گوشه اتاق و گفت من چه می دانستم ... مثل محمد علی که بی پدر و یتیم نبود با یک لنج درب و داغون ...گفتم شبر ناخداست ما نخوردیم اون بره خونه شبر بخوره ما نپوشیدیم بره اونجا بپوشه ...دیگه از این حرفا گذشته زن ...سحر بذارش لنگ شوهرش بره ...و خودشو جا داد تو رختخوابی که زن با غیظ پرت می کرد وسط اتاق و فتیله را می لرزاند .....

خاتون با درد پایش در خود پیچیده بدنش را سپرده بود به دستهای لرزانش ...از چیزهای که شنیده بود مات و مبهوت مانده بود انگار تمام دردهای تن بی رمقش یک آن جان تازه ای یافته بود ..دستهایش را از شانه  هایش کشید و سعی کرد بلند شود ...مقابل آیینه شکسته که رسید لبخندی گوشه لبانش را لرزاند و چشم دوخت به چشمهای سیاهی که محمد علی می گفت مثل یک قایق می مونه ...دستش را گذاشت روی قلبش ...قلبش داشت از حرکت می ایستاد ...به آیینه خندید و آهسته گفت محمد علی ؟ و اشک ها لغزید و ریخت روی سینه اش که بالا و پایین می رفت ... ..او برگشته بود و اینک زیر همین آسمان بود و کنار کپر چشم به دریا دوخته بود ...اگر قرار بود بدست شبر بمیرد ارزشش را داشت یک بار دیگر محمد علی را ببیند و عطر دریا را از او استشمام کند ...شالش را انداخت دور هیکل ظریف و کوچکش و چهره اش را پوشاند  و از اتاق به آهستگی خارج شد .....باید می رفت ..در تمام سالهایی که محمد علی رفته بود و مردم پشت سرش حرفها زده بودند او منتظر نشسته دلش برای او بی طاقت شده بود ....پای شکسته و بی جانش را به دنبال خود می کشید پا که به کوچه گذاشت و در را بست ..وحشت و تاریکی قلبش را فشردند ...درست عین زمانی که پدرش با اجبار دسش را گذاشت در دست شبر ..و شبر با اجبار او را نشاند سر میز قمار و میگساریش ...زیر سایه نخل ها پنهان شد ...شبر گفته بود تا سحر بر می گردم ....گفته بود اگر اعتراضی به ننه بابایت بکنی پای دیگرت را هم می شکنم که خانه نشین شوی ...خاتون قدمهایش را سریعتر کرد نخل ها اورا دست به دست می کشیدند جلو ..و دیوارهای کلوخی ساکت بودند که خاتون آنهارا پشت سر بگذارد ...یحیی گفته بود با رفیقم یک کپر می سازیم درست گوشه دوری از ساحل که هیچکس نبینه ....و خاتون تنگ غروب برایشان نان و خرما برده بود ..محمد علی که از دستش نان را گرفته بود بوی دریا و عرق میداد پوست سوخته و قهویی رنگش با آن چشم هایی که انگار یک د نیا غم داشت در دل خاتون نشسته بود ...دهنش مزه  شوری داشت ...ستاره ها نزدیک زمین دوره اش کرده بودند و آرام در گوش خاتون می خوانند محمد علی را ببینم بعد هرچه خواهد شد بشود ...تاریکی شب و گاهی صدای پارس سگی اورا می ترساند ...اگر می توانست می دوید ...اما گاهی رهگذری از دور می دید و خود را بین نخل ها پنهان می کرد ...کوچه پس کوچه های خاک و گلی با دیوارهای چاک خورده خاتون را تعقیب می کردند تا به ساحل ...تا به کپر که از وقتی صاحبش برگشته برق می زد و خاتون را صدا می کرد ...

محمد علی همانجا مقابل کپر خوابش برده بود و نسیم ملایمی موهایش را به بازی گرفته بود ....خاتون سرش را نزدیک او برد قلبش داشت از جا کنده می شد بو کرد ...بوی عرق و دریا میداد ...محمد علی گفته بود میرم شهر انقدر کار می کنم که بتونم بیام و از بابات بگیرمت ..احساس کردی چیزی از نوک پاهایش بالا می رود تا به قلبش و دهانش ...دهانش تلخ شده بود و چشمهایش تار می دید نشست و سرش را گذاشت روی سینه ءمحمد علی ..که بوی دریا و عرق میداد .....اشک هایش از روی گونه های برجسته اش لیز می خورد و می نشست روی پیراهن فرسوده محمد علی ...محمد علی تکانی خورد ...فکر کرد خواب می بیند ...گفت خاتون ؟...خاتون که با لبانی خندان و صورت خیس از اشک نگاهش می کرد ...محمد علی دسش را برد تاری از موهایش را گرفت و اشک در چشمهایش حلقه بست ....خاتونش با تمام لاغر شدن و گودی چشمهایش هنوزم زیباتر بود ...زیباتر از تمام کسانی که محمد علی در تمام این سالها روی چهره ها دنبالش می گشت ...نمی توانست نفس بکشد ..نفسی از سینه بیرون داد و دستهایش را به دو طرف  گشود ...و خاتون آنجا  خزید ...خزید و دستهایش را گره زد دور محمد علی که موهایش را بو می کرد ...آهسته گفت خیلی دیر رسیدم ...خیلی ...و اشک هایش لای موهای خاتون گم شد ..خاتون با صدای لرزانی گفت خیلی منتظرت شدم ... ...اما دیگر پاک نیستم محمد علی ....شبر مرا مثل خودش کرده ...کثیف کرده ...و هق هقش پیچید لای گوش محمد علی که صورت او را در دست گرفته به چشم های قایق وار او که سیاه بود و کشیده.. نگاه می کرد ...هردو در دریا غسل می گیریم ...هر دو ...تو همیشه پاک و معصومی ...تو خاتون منی ...

دریا آرام نگاهشان می کرد به قصه ها عادت داشت به سنگ های که به سویش پرت می شد ...به چشمهای که سیاه بودند و چون دریاا دور ...راز غروب های سرخ رنگ را می فهمید ...موج هایش را بسر و صورت خاتون و محمد علی ریخت ...اشک هایشان را شست و گذاشت تا آنجا که می توانند در آغوش پهنش پنهان شوند .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 4:25  توسط آرزو..  |