تبليغاتX
مرا، با تو، سخنی ست ..
من همواره در دو شهر زندگی کرده ام : اینجا ...و شهری در صفحات قصه ..
  کنار درکه ,باد گاهی بازیش میداد٫ایستاده بودم .با خودکاری که انگشتانم فشارش میدادند ,ور مي رفتم و از پنجره به بيرون خيره شده بودم ٫درختان بی برگ و خشک با آن دستهای ظریف رو به آسمان آشیانه هیچ گنجشکی نبودند...سالهاست پرنده اي را كه در دهانش براي بچه هايش غذا بياورد را نديده ام .. ٫صدای شاگردان کلاس اول پیچیده بود درون راهرو:ط...دسته دار...باد پاییزی از تمام درزها خود را بداخل می کشید زنی لباسهای دخترش را مرتب کرد سفارش کرد گونه اش را با تمام عشق بوسید او را سپرد و رفت . مادر بی صدا مرا بوسید ودست کف آلودش را روی کمرش که درد میکرد گذاشت ومرا خواباندوبا آن چشمهای سیاه که هیچ نوری نداشت جز تصویر رنگ پریده من از کودکی هایش گفت که دوست داشت معلم بچه های کوچک شود ..وقتی خواب چشمانم را از چشمهای نم دار او که می گفت از باد پاییزی ست می ربود و من به باغ سرسبزی که فصل پاییزی نداشت پا میگذاشتم ٫باد پنجره را کوبید صدای مشتی می آمد که ناله خفه مادر را روی طناب های همسایه ها همانها که مادر رخت هارا برویشان پهن میکرد ٫می پاشیدهمان همسایه ها که مادر بی صدا در خانه هایشان خم میشد بی صدا ناله میکرد ٫و دختر بزرگ همسایه می گفت بنویس ط..مثل طوفان..باد پنجره کلاسی را می کوبید بچه ها با صدای بلندی می خوانند ط..مثل طناب..انگشتهایم خودکار را خونین کرد شدم مثل زن صاحبخونمون با اون مانیکورهای قرمزش..مثل چشمهای مادر بعد از مشت ..شبها از تمام درزها ی پنجره ها باد سرک می کشید و ناله های مادر که فکر میکرد مرا به خوابهای طلایی سپرده تمام آنها را می پوشاند.شبها من مشق می نوشتم همان شبها که عصرش با گنجشک روی درخت نقشه می کشیدم دستهای او را بگیرم که مادر اشک نریزد ..همان شبها که هنوز به ط ..دسته دار نرسیده بودم اما می شناختمش که شبیهه مشت بود ..همان شبها که صدای ناله های مادر با جیرجیر چرخ خیاطی تمام دفتر مشقم را خیس می کرد ..آنشب نه مادر نه چرخ خیاطی دیگر صدا نکردند ..باد اشکهایم را برد مرا هم برد تا دم در همسایه ها ..آنها مادر را که خم شده بود  بردنند. مثل درس آنروز" د..قوز کرده ."که معلم می گفت انگار " د "پشتش خمیده .. همه خندیدند ..من گریه ام گرفت ..مادر را بردنند ..من ماندم همانجا ..سقف چکه میکرد ..درختها با شاخ و برگ لرزان دستهایشان را به آسمان بلند کرده بودند ودستهای من افتاده روی دفتر مشقم ...معلم داد می زد ..ط..مثل چی ؟..گنجشک از روی شاخه ها پرواز کرد .ديگر نديدمش .. دستهای بچه ها روی نیمکت هاست و دفتر مشق هایی که مرتب روی میز گذاشته اند .صدای می گوید برپا وبدنبالش برجا ..سقف چکه می کند طشت کوچکی گذاشته اند .همرنگ طشت مسی که بعد از چکه های سقف خانه صورتم درونش چند لا میشد . می گویم بچه ها درس امروز ..ط..دسته دار...صدایی از ته کلاس می گوید:خانم معلم درس امروز د..خمیده است ..به چکه ها نگاه می کنم ..پاییز چشمهایم را نم دار کرده است ..خودکار را لای درس د..خمیده می گذارم ........

....

پ.ن:بنا به علت هایی مجبور شدم این وبلاگ را از نو بسازم و قصه هارا از نو بگذارم به این علت کامنت های تمام دوستان عزیز که کلیک رنجه کرده بودند حذف شد ....ببخشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 10:36  توسط آرزو..  | 
دلم می خواست صورت پازل شکلم رو به موهای بلند و سیاهت بمالم و عطر تنت رو تا انتهای یک روز خستگی استشمام کنم  و تو با درک و فهم و مهربانی پازل هارو مرتب کنی .ولی شب یلداست .و باید به خانواده گرمم بپیوندم تا بی من سرد و خالی نشوند .می فهمی منو مگه نه ؟..

الان که میرسم خونه با سنگینی پازل های تکه تکه صورتم ٫همسر نازنینم به استقبالم می آید و چون نایلون خریدی در دست ندارم کیف سامسونگم را هم نمی گیرد و با گرمی و محبت بی شائبه اش می پرسد ؟بگو ببینم شب یلدا خونه پدر تو میریم یا خونه پدر من ..؟منهم با گرمی همانطور سراپا در آستانه در که روغن کاری جادویی محبت کشی همسر زیر کفشهایم خود نمایی می کند٬می ایستم ودر حالی که نصف بیشتر پازل ها بسوی خانه تو راهشان را می کشند و میرونند جواب می دهم :نه عشق من ..خانه هیچکدام نمی رویم مزه نوازش های سال قبلت هنوز زیر زبانم همراه قرص زیر زبانی قلبم خاطر نشان می کنند که به خانه عموی بزرگ برویم که خوشبختانه هم عموی شماست هم من ..و شب یلدای بلند و گرم نه با روحهایمان بلکه با جسمهایمان بگذرانیم .یادت نرود لباس زرشکی که از روز عقدمان ببعد را نپوشیدی بپوشی شاید هیجانات سرکوب شده  سالها قبلم مثل گارامانی شروع به نواختن کند .

یادت میاداونروز که بارون بارید من دوباره از مادرم متولد شدم روی زانوان تو و عطر موهات ..کسی نگفت بیا شب یلداست ..رئیس نگفت حقوق همینه خواستی نخواستی به من چه ..داداش بزرگ گیر نداد یه چک مشتری بده تا خانواده گرمم شب یلدایی بگن و بخندند..همسر نازنینم نگفت اون پیرهن زرشکی رو دیدی ندیدی تا چند بار به پدرم خم و راست نشدی ..اونروز من و بارون و تو خیس بودیم ....ولی امشب خشکه خشک میرم شب یلدا ..باید عموی بزرگم را که از عید نوروز ندیدم ماساژبدم که تو رختخواب خوابیده و شب یلدایی زورکی خواسته بند ارتباط خانواده گرم رو محکمتر کنه ..باشه جسمم مال آنها .. روحم پیش تو ..پازل هامو می چسپونی؟ .. یک نوازش کافیست تا عقده حقارت بی نوازشی رو بدم بدست سمسار سرکوچه که همسر نازنینم سال به سال مبلمان را بهش میده .. ..گیجگاههایم درد می کند ..اگر بند خانواده گرم ترا هم خسته کرد بهم بگو ..شب یلدایی دراز بگذرانیم ..خشک ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:12  توسط آرزو..  | 
درخت بید ٫هراسان و بی تاب ٫گیسوانش را به پنجره ام می کشید . خوب می دانست اینکه روی تخت چون مجسمه ای با دسته ای پول مات مانده من نیستم . او بیش از هر کس دیگری می دانست من هرروز عکس ترو می گذارم کنارم و برای عشق لباسی از حریر بهشت می پوشانم و لبانش را شهدی از انگبین می ریزم و به مزارت می فرستم تا بدور از چشم اغیار سردی مزارت را گرما بخشد .درخت بید به اندازه موهای سرش می داند من فال حافظ می گیرم تا بدانم کدامین شب یوسف گمگشته به خواب کنعان پیر می آید تا کنعان پیر آغوشی سرشار از امید و زندگی داشته باشد .تنها درخت بید جای خونین انگشتانم را بر لبه پنجره می بیند که برای رهایی روح از این بدن که  مال من نیست زین پس  ...چه تقلایی می کند .

باید که برخیزم از این گودال سیاه که مرا فرو می کشد در ابدیتی هیچ ٫باید که برخیزم .صدای زنگ تلفن تنها رشته جان من و این زندگیست .الو بفرمایید ..بله ..بله پول آماده است ..می توانید پسرکم را بخوابانید .. باید عملش کنید .. باید او زندگی کند ...او تنها یادگار مردی ست که می دانست من این نیستم ...بله ..هذیان هایم را فراموش کنید .. شما پسرک مرا عمل کنید .. من خواهم آمد .. .اگر که بار گناهم  ٫توانم دهد ..

پسرکم !روزها دیگر نمی گذرن ٬حالا که توانستی انگشتان مرگ را از گردن کوچکت دور کنی و سالیان دراز برویت لبخند می زنند من می توانم این کمر خم شده ازسنگینی گناه را به آبها بسپارم .آبها مرا به رودی خواهند برد در آسمانها که می گویند تمامی روح ها آنجا در گذرن ..می خواهم تاب بیاورم ..می خواهم به تمامی رودها تنم را بسپارم تا باز سپید به پدرت برسم ...تو می توانی از بید مجنون بخواهی خاطره هارا به تو بازگرداند آنها را به هر تار مویش امانت داده ام ................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:10  توسط آرزو.. 

دنياباشكم سير و لبخندي بر لب به خواب رفته بود.سميه آباژورهارا روشن كرد و مقابل ميز آرايشش نشست.خداراشكر كه بهمن اين خانه را به اسم دنيا كرده و گذاشته بود آنجا زندگي كنند وگرنه اصلا حوصله رفتن به خانه مادر و بحث و گلايه با داداش و زنش را نداشت .دستي به چين و چروك صورتش كشيد و به بيني بزرگش چشم دوخت بهمن هميشه مي گفت :ميتوني افتخار كني تو توصورتت يه شيپور داري .همون دوسه روز اول ازدواج وقتي به سوسن نگاه ميكرد با تعجب مي گفت :آخه چطور شده شما دوتا اصلا بهم شبييه نيستيد ؟برخلاف او مادرچقدر شادماني ميكرد بلاخره توانسته بود دختر سي و دوسالش را از ترشيدن برهاند و شوهر بدهد .اينكه بهمن نه كار درست و حسابي داشت ونه فاميل مشخصي و يكه و تنها از ثروت بيشمار پدرش مي خورد و مي خوابيد هيچ مهم نبود .اينكه يكبار نامزد شده اما طلاق گرفته بود مهم نبود .مهم اين بود كه او تنها كسي بود كه در اين ده سال نگفته بود به چه دليل خواهر كوچكتر شوهر كرده و خواهر بزرگتر ترشيده ؟ و مادر با تمام مخالفت هاي سميه و پدر با سوسن كه عذاب وجدان داشت چند ماه تمام كوشيدنند تا سميه بله را بگويد . او كه تمام اميدش را قبول شدن از كنكور مي دانست منتظر نتايج شد اين بار سوم بود شركت مي كرد اينبار هم مثل دفعات قبل از تحقيق در نيامد .گفته بودنند خواهرش فرار كرده برادرش مهماني هاي  آنچناني ميدهد و..هيچ عيبي از خود او نبود .هيچ چيز.اما از تحقيق افتاد و به بهمن بله را گفت .با خود گفت بذار قلب پدرش بيش از اين درد نكند .سوسن با همه مشكلاتي كه در زندگيش دارد عذاب وجدان نكشد و مادرش بيش از اين غصه او را نخورد .حتي ديگر نمي توانست دستورهاي بي مورد زن داداشش را تحمل كند و در آن خانه بماند .بايد ميرفت حالا بهمن يا كس ديگر .باصدايي كه خودش ميشنيد گفت :حالا چه خوب كه از كارم دست نكشيدم .اگر نبود چه ميكردم ؟..

پريز تلفن را كشيده بود حوصله صحبت با كسي را نداشت اما مي دانست هر لحظه ممكنه مادرش سر برسه ..آهي كشيد ..كاش پدرش زنده بود ..مي توانست با تكيه به شانه هاي او ادامه دهد هيچ مهم نبود كه طلاق گرفته .مهم نبود كه چهل سال داشت .قيافه زشتي داشت و يا اينكه به جز در آمد كارش در كارخانه هيچ چيز نداشت .پدرش از غصه او و سوسن كه با دو بچه هر ماه قهر ميكرد مي آمد خانه پدر دق كرد .                                                                                       صداي زنگ در او رااز گريه كردن باز داشت .اشكهايش را پاك كرد و به استقبال مادرش رفت .جز او كي بود بياييد .مادرش با دو بچه سوسن وارد خانه شدنند .سميه اشاره كرد بدنيا كه خوابيده و مادر با آن فدات بشم فدات بشم هاي بلندش او را ماچ كرد و نشست و بچه ها رفتند اتاق دريا نگاهي به اسباب بازي هايش بكنند .سميه هر چقدر سعي كرده بود براي آنها هم امكاناتي فراهم كند كه حسرت بدل نمونند نميشد .گفت :از سوسن چه خبر .مادر نم اشك هايش را گرفت و گفت مي خواستي چه خبر باشد با اون مرديكه شمال هستند براش ويلا خريده برده نشانش بدهد .سميه صدايش را آرامتر كرد و گفت از پدرشون چه خبر؟تماس گرفته ؟مادر پوزخندي زد و گفت :به آقا در فرنگستان خوش مي گذره چه زنگي بزنه از وقتي شنيد سوسن ازدواج كرده ديگه سراغ بچه هاش رو هم نمي گيره .با آمدن بچه ها به اتاق سميه بغلشون كرد و روي پايش نشاند و در حاليكه لبخندي ميزد گفت  مهم نيست من نمي ذارم اينها هم مثل من حاشينه نشين خواسته هاي ديگرون بمونند .خودم و شما دوتايي بزرگشون مي كنيم . و به دنيا چشم دوخت .وقتي دنيا مال او بود ديگر كم و كسري در زندگي نداشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:10  توسط آرزو.. 

خانم بهجت يكبار ديگر مي پرسم آيا از تمام حق و حقوق قانوني خودتان كه شامل يك قطعه زمين در لواسان مهريه به مبلغ صد سكه تمام طلا و آيينه شمعدان نقره و يك عدد انگشتر تمام جواهر به مبلغ هشتصد هزار تومان است مي گذريد وهيچ درخواستي از آقاي اكبرزاده كه درخواست طلاق نموده انند نداريد؟ .خانم بهجت همانطور كه انگشتان كوچك دنيا را در دست مي فشرد گفت به شرط دادن دنيا به من قبول كردم مهريه و هيچ چيز ديگر نگيرم.و نگاهي تند بصورت مردي كه چانه اش را جلوتر داده با جديت پايش را روي پاي ديگرش بازي ميداد انداخت .همان چانه جلو آمده و نگاه بي تفاوت نشان از يك دنيا لجبازي و سردي داشت .برخلاف حال و هواي  سميه بيرون دادگاه سرشار از بهار و طراوت بود .نسيم ملايمي گونه دنيا را نوازش كرد و او لب به خنده گشود .سميه با ديدن شادي او اشك در چشمانش نشست و لبخندي زد . دنيا مال او بود پس چيزي براي زندگي كم نداشت .روي نيمكتي نشست و دنيا را ميان بچه هاي همسن و سالش كه توي توپ هاي كوچكي غلت مي خوردنند رها كرد .پارك زياد شلوغ نبود و سميه دوست داشت به دوردستها خيره شود اين اولين روز آزاديش بود .                                          

 

آبجي سميه مي خوام چيزي بهت بگم :سميه به چهره زيبايي خواهر كوچكش نگاه كرده بود و گفته بود بگو سوسن من هم كارمو مي كنم هم گوش مي كنم و ميل هاي بافتني رو بيشتر بهم پيچيده بود .سوسن با لپ هاي قرمز و چشمان عسلي بي تاب و مضطرب گفته بود آبجي هنوز به كسي نگو  اما من عاشق شدم و سميه كه هنوز مزه كيك ديشب كه پانزده سالگي سوسن را جشن گرفته بودنند را بياد داشت .با تعجب گفت :چي ؟سوسن موهاي خوش حالتش را با دست تاب داده در حاليكه سرش را بطرف گردن خم ميكرد گفته بود من عاشق شدم آبجي... سميه تكاني بخود داد و گفت :به كي ؟چشمهاي سوسن برق زده گفته بود مي شناسيش ..پسره حاج خانم و به طبقه بالاي آپارتمانشان اشاره كرده بود .سميه گفت :هم تو و هم شاهرخ بچه هستيد .اون هنوز سربازي هم نرفته .سوسن با اوقات تلخي گفته بود شاهرخ مي گه عشق كه بزرگ و بچه نداره ...سميه فكر ميكرد اين هوس كودكانه خواهد گذشت اما اينچنين نشد و بعداز يك بار مخالفت پدر و مادر با خواستگاري شاهرخ سوسن با او فرار كرد و سه روز بعد پدر مجبور شد به خاطر آبرو رضايت بدهد و آنها ازدواج كنند .و سوسن تنها چيزي كه گفته بود اين بود آبجي ببخش قبل از تو ازدواج كردم اگه عاشق بشي منو مي فهمي . سميه حتي اون موقع هم نفهميد چه شده حتي وقتي اشك هاي مادرش را كه به او نگاه ميكرد و مي گفت مادر فدات بشه ..رو نمي فهميد . وفقط دعا ميكرد خواهر كوچولوش خوشبخت بشه و از اين عشق پشيمون نشه . تا اينكه بعد از مدتي فهميد هر خواستگاري كه بدر خانه مي آمد و مي فهميد خواهر كوچكتر ازدواج كرده است بي درنگ مي گفت :حتما عيبي دارد وگرنه چرا كوچكتر ازدواج كند و بزرگتر در خانه بماند .و غمي موهوم به سينه اش چنگ ميزد .نه به خاطر قيافه نازيبايش نه به خاطر حرف هاي مردم بلكه به خاطر اينكه چطور مردم اينقدر راحت پشت سرش عيب و تهمت روي هم سوا ميكردنند و همين فرهنگ هم اجازه نميداد او لب به اعتراض بگشايد و چيزي بگويد . ...    دنيا به پايش چسپيد و او در حاليكه او را در آغوش مي كشيد از جا بلند شد و براه افتاد .ديگر عجله اي به رسيدن نبود . كسي منتظر نبود . كسي كه به خاطر چند ثانيه دير آمدن شام بشقاب هارا به حياط پرت كند . سميه لبخندي زد اما چشمانش هنوز دوست داشتند ببارنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:8  توسط آرزو.. 

نسرين بعد از مشاجره با مادر و برادرش ،خود را به اتاقش انداخت ودر را بست .هرچقدرسعي ميكرد حرفي نزند وبا اخلاق و رفتار نادر كنار بيايد نمي شد،رفتارهاي ناهنجار نادر روي اعصابش تاثير مي گذاشت ،نمي توانست در مورد آينده تنها برادرش بي تفاوت بماند و يا مثل پدر و مادرش با محبت و طرفداري بي دليل از او آدمي بسازد بدرد نخور و از خود راضي كه تنها به ثروت پدر بنازد و بخورد و بخوابد ،وبيشتر به اين خاطر ناراحت بود كه زير دستش پرونده هاي زيادي داشت از جوانهاي مثل برادر خودش ،كه از خوشي و پول زياد سرانجام هاي بدي يافته بودنند ..صداي فرياد نادر هنوز مي آمد كه مي گفت خانم چون وكيل است فكر مي كنه بايد به من هم دخالت كنه به اون چه مربوط من نمي خوام برم دانشگاه ..به اون چه؟و نسرين بياد حرف مادرش افتاد كه چون پتكي به سرش مي خورد تو با اين چيكار داري بذار جواني بكنه تو خودتو تو اون دفتر و پرونده پير كردي مگه چي شد؟شما ها كه احتياج به كار كردن نداريد؟..

مهشيد مقابل دكه روزنامه فروشي ايستاده بود و به دختران و پسراني كه مشغول خريد يا ورق زدن روزنامه بودنند نگاه مي كرد،خودش جرات جلو رفتن نداشت و دوستش ليلا را براي نگاه كردن فرستاده بود،مي دانست قبول مي شود چون تمام زندگيش را تا به الان صرف درس خواندن كرده بود اما در چه رشته اي ؟را فقط خدا مي دانست ،ليلا كه نزديك شد چشمهايش را بست و نفس عميقي كشيد و ليلا باصداي بلند و خنداني دم گوشش گفت حدس ام درست بود خانم خانما تو قبول شدي اونم پزشكي تهران،مهشيد با ناباوري چشمهايش را گشود و روزنامه را نگاه كرد ،با خوشحالي گفت باورم نميشه ليلا بايد زود برم به مادرم خبر بدم، بايد برم و در حاليكه دست دوستش را با مهرباني مي فشرد تاكسي گرفت و آدرسي را داد ،در رويا هاي شيرين غرق بود كه تاكسي مقابل خانه ويلايي زيبايي ايستاد و راننده كه نگاه حسرت بارش را نمي توانست از خانه بگيرد آهي كشيد و گفت رسيديم خانم،خانم رازقي با آن موهاي رنگ كرده و لباسهاي رنگارنگش سن واقعي خود را نشان نميداد جلو آمد و گفت مهشيد جان مادرت كه تازه رسيده كارش داشتي و به آشپزخانه اشاره كرد،مهشيد مادرش را ديد كه كف مرمر آشپزخانه را مي ساييد مثل هميشه دردي در سينه اش احساس كرد اما اينبار اميدي براي اين درد كهنه داشت،مادرش با ديدن او هراسان پرسيد مادر براي آقات اتفاقي افتاده ؟چيزي شده؟مهشيد دستهاي پوست و استخوان مادرش را در دست گرفت و گفت نه مادر هيچ اتفاقي بجز اينكه من پزشكي اونم از همين جا تهران قبول شدم مادر ناباور نگاهي به خانم رزاقي انداخت و وقتي مهشيد بار ديگر تكرار كرد او را بغل كرده صداي هق هق شاديش در تمام خانه پيچيد..

راننده آقاي يوسفي با صداي بوق خبر داد كه ماشين آماده رفتن است و آقاي يوسفي كيفش را برداشته كنار نادر كه جلوي آيينه با موهايش ور ميرفت ايستاد و گفت نادر امروز در كارخانه جلسه مهمي است بهتره تو هم بيايي پسرم و بفهمي آنجا چي مي گذره نادر در حاليكه ژل دستهايش را با دستمال پاك ميكرد گفت من با دوستهام قرار دارم بابا نمي يام كارخونه شب برام مي گين چي شد؟آقاي يوسفي در حاليكه شانه هايش را به خانم يوسفي و نسرين بعلا مت ديگر چيكار كنم تكان مي داد از در خارج شد و بدنبال او نادر با ماكسيماي نقره اي رنگش ويراژي داد و از پاركينگ خارج شد بعد از رفتنش نسرين گفت بابا كه نمي تونه يك سيلي بزنه دم گوشش بگه درس كه نخوندي لا اقل بيا كارخونه كار كن چيزي ياد بگير لا اقل مواظب باشه ببينه دوستهاش كي هستند كه چه كاره انند اگه بدونيد..مادر حرفش را قطع كرد و گفت دختر گلم تو از بس اون پرونده هارو خوندي وسواس گرفتي پسره من زرنگه ،مواظبه طوري نميشه ،بذار از جواني اش لذت ببره فردا پس فردا دور برش كه زن و بچه گرفت ياد دوست و رفيق نمي افته ..نسرين آهي كشيد و چيزي نگفت ..

چند هفته از رفتن مهشيد به دانشگاه مي گذشت ،او هيچ آرزو و رويايي براي خودش نداشت فقط مي خواست براي خانواده كوچك و زجر كشيده اش كاري كند و احساس مسوليت شديدي در قبال آنها احساس ميكرد،هنوز برق افتخار را در چشمهاي به گود رفته مادرش وقتي به اونگاه مي كرد را مي ديد ،هنوز اشك به چشمهايش مي نشست وقتي يادش مي افتاد روزي كه خبر قبولي اش را به پدرش داد او در رختخوابش نيم خيز شد و با چهره زرد ش گفت ديگر مي توانم با خيال آسوده بميرم چون تو هستي و مواطب مادر و خواهرت مي شوي،مهشيد كتابهايش را به سينه فشرد و قدمهايش را سريعتر كرد مادرش در يك خانه مشغول كار بود آمده بود كه با هم به خانه بر گردنند ياد خواهر شيرين و كوچكش افتاد كه به همبازي هايش در كوچه مي گفت خواهر من دكتر شده قراره برام از اتاقهاي شما بخره با يه عالمه عروسك،اشكش را چشيد و لبخندي زد و به خيابان قدم گذاشت و احساس كرد صداي ويراژدادن ماشيني يك آن سكوت خيابان را شكست ماكسيماي نقره اي رنگي بود كه با چنان سرعت و سر و صداي مي آمد كه مهشيد حتي فرصت نكرد فكر كند چه بايد بكند ،وماشين كه به پهلويش خورد ديد مادر بزرگش كه سالها پيش بديار باقي شتافته كنار خيابان ايستاده و دستش را براي گرفتن او دراز كرده است ،دستش را براي كمك دراز كرد و ناله ضعيفي از گلويش برخواست و ديگر چيزي نفهميد..نادر وحشتزده به چهره خون آلود دخترك نگريست و دست ياري طلبيده اش را ديد اما نتوانست نگاه دارد و پا روي گاز گذاشت و گريخت..

تا وقتي پليس دستبند به دست نادر نزده او را نبرده بود ،نسرين هر شب تعريف دختركي زيبا و معصوم را مي كرد كه آنشب نزديك خانه آنها تصادف كرده و راننده گريخته است و مادرش گويا حواس خود را از دست داده است ..خانواده با ناباوري فهميدنند اين راننده كسي جز نادر دردانه آنها نبوده است ،آقاي يوسفي خيلي سعي كرد دل خانواده مهشيد را در قبال خريد خانه و يا سرپرستي خواهر كوچك او تا آخر عمر ،بدست آورد اما آنها با تمام قوا خواهان قصاص بودنند،نسرين و آقاي يوسفي انقدر دوندگي كردنند تا توانستند با پرداخت ديه، به نادر چند سال زندان بريده شود و نادر به پشت ميله هاي زندان سپرده شد و مهشيد با آرزوهاي شيرين خود،زير خروارها خاك خفت ،روزها بدنبال هم سالها در تعقيب هم گذشتند و همه به زندگي عادي خود برگشتند جز مهشيد كه انگار هرگز نبود..آن روز كه از نظر تقويم شبيهه همان روز ناكامي مهشيد بود جشني كوچك در خانه خانواده يوسفي برقرار بود نادر از زندان آزاد شده كنار پدر و مادرش نشسته از خشمزگي هاي خود در زندان تعريف مي كرد و خانم يوسفي از انواع غذاها لقمه اي گرفته در دهن او فرو ميكرد كه صداي زنگ تلفن براي آنها ياد آور بي خيالي روح آنها بود، برخواست ،خبر دادنند نسرين با ماشيني برخورد كرده است و اگر راننده فرار نمي كرده و او زودتر به بيمارستان مي رسيده مي توانسته زنده بماند گفتند در راه بيمارستان او به نقطه اي لبخند مي زده و مي گفته مهشيد ؟....واز دنيا رفته است!
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:8  توسط آرزو.. 
دیروز یکشنبه بود و من برای قدم زدن به خیابان اصلی مقابل کوچه کلیسا رفتم ٫اصلا یادم نبود که یکشنبه است و مردم در رفت و آمد به کلیسا هستند ٫همانطور که به آنها نگاه میکردم روی نیمکتی نشستم و عطر خاک رو که با باران صبحگاهی هنوز خیس بود نفس کشیدم ٫تلفن چند روز قبل که خبر مرگ صدیق رو داشت برام غیر قابل باور بود  ٫عده زیادی خانم مسن که بیشترشون از مقابلم می گذشتند با آن لبان ماتیک زده لبخندی تحویلم می دادنند ٫بعد از مدتی همه جا خلوت شد و درهای کلیسارو بستند . دلم گرفت نمی دانم چرا دلم خواست الان ظهر خونمون توی کوچه حاج حشمتی بود و من عوض این بارونی فندقی رنگ چادر ی که عمه برام از مکه آورده بود و صدیق  اونو بریده بود برام ٫سرم می کردم و با صدیق دم در پچ پچ کنان می خندیدیم و مادر و عمه صدامون می کردنند که دخترا بیائید وقته نمازه ..یاد مامان که الان اینجا نیست به این خانمهای ماتیک زده و بارانی های کوتاه پوشیده بگه وا..داره قیامت می شه .. و یاد صدیق که دادنش به یک مردی که رو پنجره های خونش روزنامه می زنه بدلم افتاد وبرگشتم خونه و تا امروز که باید برم سر کار به اونها فکر می کنم روی راحتی غلتی زدم مامان می گفت :آخه تو و صدیق کی حرفهاتون تموم میشه ؟چی میگین بهم ؟ ریز ریز خنده صدیق تمام مغزم رو پر می کنه ..اشاره کرد بیا سر کوچه باغ منم رفتم ببین این سنجاق سر رو داد بهم ..نداد بدستم ها .. گذاشت رو ی پله خونه مرادی اینا و گفت ورش دار ..ببین بهم میاد ..احساس میکردم صدیق داره تو خونه می چرخه ..با اون پیرهن گل گلیش و سنجاق سر صورتی می چرخه ..حالت تهوع داشتم به اداره زنگ زدم و گفتم نمیام و از خونه رفتم بیرون ..صدیق هم با من بود ٫کنار گوشم ٫میدونی منیژه علی می خواد بیاد خواستگاریم همین فردا فکر می کنی بابام بده منو بهش .. به لپ های صورتی رنگ و چشمهای سیاهش خیره شدم و گفتم دختر تو داری عروس میشی ..و با هم خندیدم ..برای کلی چیزهای دخترانه به منیر گفتم بچه ها که به این چیزا گوش نمیدن تو برو حوض رو رخت ها صابون بمال من بیام ..وبا صدیق نقشه لباس عروسی رو کشیدیم ..و صدیق رفت که به عمه بگه همسایشون فردا میان خواستگاری مادر علی خودش به صدیق گفته بود ...وقتی آقام اومد خونه و گفت صدیق رو دادند به پسر عموش کم مونده بود شاخ در بیارم ٫هر کاری کردم نتونستم صدیق رو ببینم عمه می گفت تا روز عقد صدیق از خونه نمیاد بیرون ٫کم موند ماشینی بهم بخوره رفتم پیاده رو باید میرفتم ایران سر خاک صدیق الان منتظرمه ٫از وقتی اومدم غربت ندیدمش باید برم ..چمدانم را که بستم به منیر زنگ زدم صدای گریه دخترش از اونور خط می رسید با خوشحالی گفت راست می گی میایی ایران کی ؟گفتم بگو صدیق چرا مرد مامان فقط گفت مریض بود تو بگو ..صدای منیر خفه و بم می اومد گفت : همسایه عمه اینا بود که زن نگرفته بود و همه موهاش هم سفید شده بود! گفتم علی ؟گفت آره ..عمه رفته بوده خونه صدیق بهش می گه علی دیشب مرده صدیق رفته آشپزخونه عمه رفته دیده با چاقو رگهاشو زده ..گوشی از دستم افتاد ..صدای کلاغها می اومد ..صدیق داشت می چرخید دور خودش با اون سنجاق صورتی رنگ و لباس گل گلیش ....می گفت علی دوستم داره می خواد بیاد خواستگاریم ..بابا دوست داره زن پسر عموم بشم ..من و علی بهم می رسیم حتی تو اون دنیا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:7  توسط آرزو.. 
تاریکی سلول باعث شد رفقا نبینند من نخوابیدم و حسابی به اشکها اجازه دادم بریزنند روی تختی که بوی عرق و تباهی و کثافت میداد درست یکماه بود که سرم رو میذاشتم روی این بالش و به سقف سیاه و کوچک سلول خیره میشدم من چرا اینجا بودم ؟ یاد اونروزها افتادم که کت و شلوار می پوشیدم موهامو مرتب شانه می کردم و سرم زیر بود و خودم بودم و کتاب و چند تا دوست هم محله٫ یادش به خیر دوستانم ٫الان کجا هستند ؟ یاده اون روزها غمی به بزرگی کوه روی سینه ام گذاشت و محیط کوچک سلول برام مثل قبری تنگ آمد .

دوستانم می گفتند مثل بچه ها می مونم .سیاست وزرنگی ندارم وساده و زود باورم .می گفتنددراین دنیا اگه کسی کمی زرنگ نباشه به سرش کلاهی قد خودش می ره و دیگه هم نمی تونه از زیرش بیرون بیاد .بابا هم خیلی سعی کردمنو به محیط بازار بکشونه تا کمی از ناپختگی بقول خودش ساده واری من کم بشه اما من کجا و اون حساب و کتابها و باهیچ و پوچ پولی به جیب زدن و مشتری جلب کردن کجا .مامانم میگفت الهی بمیرم از بس تو فامیل پسر نشد و با دخترها بازی کرد مثل اونها کمرو شده دانشگاه بره خوب میشه . اولین روز کلاس دانشگاه  من فکر میکردم کمروتر از همیشه غرق عرق هستم و هیچی هم از حرفهای استاد که داره توضیح میده نمی فهمم . با خودم  می گفتم باید سعی کنم گوش بدم داره چی می گه ؟ چقدر تند تند اسم کتابهارو می گه من نتونستم یادداشت کنم . تا بخودم اومدم دیدم تعارفم کارش را کرده و چند تایی از بچه های کلاس سوار ماشینم شدنند و مجبور شدم به خانه هایشان برسانم و دنبال کتاب هم نرفته خسته به خانه برگردم .وفرداش استاد چپ چپ نگاهم بکند .از همان روزها بود که سکوت من همه زندگیم رو تحت تاثیر قرار داد .

داداش داشت با پدر جر و بحث میکرد که نمی تونه توی یک مغازه کار کنه و بهتره برایش یک مغازه جداگانه باز کنند این بحث داشت یکساله میشد و من می دیدم پدر دارد نرم می شود اگه او میرفت پدر مجبورم می کرد برم پیشش. وهمین اتفاق هم افتاد و داداش صاحب بهترین مغازه در بهترین نقطه شهر شد ومن نتونستم به پدر بگم من با دانشگآه و درس نمی تونم بروم علاقه هم به بازاری بودن ندارم مجبور شدم سرم رو بندازم پایین و برم مغازه حالا اینجاش خوب بود .گاهی که داداش میرفت مسافرت مغازه به من سپرده میشد و چون من مجرد بودم و بقول اونها زن و بچه نداشتم هر چه چک و سفته بود به اسم من امضا میشد که اگر اتفاقی افتاد زن و بچه اونها بی کس و کار نمونه . پدر که فوت کرد داداش دوتا مغازه را یکی کرد ومادر رو راضی کرد اونهارو به اسم او بکنه که از این ببعد بزرگ و سرپرست خانواده است . حساب کتابها بالا گرفت و همه سفته ها به اسم من شد . و من نتونستم بگم داداش اگر من زندان برم همه حیثیت و آبرویم میره .نتونستم بگم منهم چشم انتظاری دارم .نتونستم براش از ماهرخ بگم که گفته بود خانواده ام با همه چیز تا می کنند جز با بی آبرویی و خیلی به داماداشون حساس هستند که حتی کارشون به اداره پلیس هم نکشه .حالا من اینجام .ماهرخ گفت اگه تنها بودم منتظرت میشدم اما دیگه نمیشه دیگه پدرم قبول نمی کنه و رفته بود .برای همیشه .گناهم مال کس دیگر بود و او رفته بود ......مادر دق کرده رفته بود ..و منه خوب مانده بودم با زندگی نکبت ..

در زندان که باز شد مردی با کاپشن و موهای دراز از آن خارج شد چشمهایش به تیرگی شب بود و نفرتی عمیق از چشمانش که گوشه زخمش را بیشتر نشون میداد موج میزد .هیچکس به استقبالش نیامده بود آخه او زن و بچه ای نداشت که کسی بیاید . کناری ایستاد و منتظر تاکسی شد .پسر بچه ای دون دوان خودشو بدر زندان میرساند تا پدر آزاد شده اش را به آغوش بکشد که ماشینی محکم به او بر خورد همه دویدنند جز مردی که بی تفاوت براهش میرفت .. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:3  توسط آرزو.. 
توی یک شهر خیلی دور به دریا دختری زندگی میکرد که قلبش به خاطر دریا می تپید و دوری از اونو نمی تونست تحمل بکند اما به خاطر اینکه کنار مادر و مادربزرگش زندگی بکند دوری از سرزمینش را تحمل می کرد هرشب مادر بزرگ برایش قصه می گفت از شاهزاده های سوار به اسب و دخترکان فقیری که عاشق میشدنند از گلها ی که عمرشون کوتاه است و بادی که می خندد .دخترک غرق قصه و شیرینی چشمهایش را می بست و توی رویاها غرق میشد زمانی چشم باز کرد که مادربزرگش دیگر نبود .او مانده بود و مادرش . تنهای تنها بدور از دریا بدور از قصه .آهی کشید و به کوهها قصه گفت و از اونها خواست کنار برونند تا او سرزمینش را ببیند .اما کوهها کنار نرفتند و او تا آخر عمر قصه گفت و قصه گفت و قصه گفت ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 22:0  توسط آرزو..