از دانشکده که در اومدم ، اتوبوس شماره صد ،روبه روی دانشکده در خیابان اصلی نگه داشته بود و آدمایی که به بیمارستان دانشگاه اومده بودن -داشتن سوار می شدن برگردن محله خودشون که از هر خونه ء این محله ، ده بیست نفر در می اومد بیرون . عین آیدین که پدر و مادرش بیا د نداشتن چندمین بچه س – کجاست – و چیکار می کنه؟ عین من و آیدین ، که خیلی وقت بود دیگه خبر نداشتیم کی کجاست و چیکار می کنه ...
کنار اتوبوس پر بود از عابرای همین منطقه که ایستاده بودن تاکسی برسه و از سوز سرد زمستون به خونه هاشون پناه ببرن. نمی دونم چرا ایستگاه این اتوبوس رو اینجا وسط شهر گذاشته بودن . از همه ء این آدما متنفر بودم ...
در حالیکه انگشتامو روی میله های دیوار دانشکده می کشیدم حس سرما، با درونم که کمتر از میله ها نبود ... دست به دست هم داده، تمام وجودم رو به لرزه انداخته بودن . مخصوصا که قدم هام داشت به سمت خونه ای کشیده می شد که هنوز صدای داد و فریاد مامان توی گوشم بود : بابات گفته به نرگس بگو سوئیچ ماشین رو بزاره بمونه خونه –خیلی خود سر شده ،کمی قدم بزنه فکر کنه ببینه با پسر مردم می خواد چیکار کنه – اونا منتظر جوابن ..سوئیچ رو بی هیچ حرفی گذاشته بودم روی اپن ... مامان ول کن نبود دستاشو زده بود به کمر و گفته بود: من دیگه منتظر جواب تو نمی شم به این خانواده بدبختی که فکر کردن خیلی تحفه ای می گم شب بیان واسه قرار و مدار بله برون ...
و من در رو بسته گفته بودم ،اینم مثل بقیه ء مردا ست ... به ما شین هایی خیره شده بودم که می رفتن و نگاه کسی پاشیده می شد روی تمام دیوارها ..خیابان ...درختا....عین نگاه سیاه آیدین ، که ازش متنفر بودم ....که بعد از یک سال، هنوز هم با من، روز رو شب می کرد و صبح به سقف باز می شد ...با آن صورت استخوانی و موهای سیاه و آشفته ای که روی پیشانی اش آن چنان آرام جا خوش می کرد که آن روزها آرزو می کردم به جای آنها بودم و به آرامش مطلق می رسیدم ...چه خوب که فریب دروغ ها ش رو نخورده بودم ... الان به جز تنفر ، حس دیگری نداشتم، هم از خودش هم از سازش هم از نگاهش ...تلفن همراهم با ساز تار از توی کیفم ناله می کرد . با دیدن شماره استاد فلسفه که تا سال پیش استادم بود و با من به کلاس تار آیدین می اومد متعجب گفتم: بله ؟...از توی اتوبوس کسی داشت نگاهم می کرد ...احساس کردم آیدین است ، که مثل گذشته ها ،آنجا نشسته نگاهم می کنه ...صدای آشفته استاد بود که می گفت :کار واجبی دارم باهات ، وقت رو تلف نکن ..زود بیا اینجا ...زود ..فوری ...
گوشی در دستم یخ بست ...رفتم کنار کسانی که منتظر تاکسی بودن ایستادم ...آخرین باری که با استاد حرف زده بودم بهش گفته بودم انقدر تعریف آیدین رو نکنه – او یا یه بیمار روانیه، یا اینکه کس دیگه ای رو دوست داره و با احساسات من بازی می کنه – دست هامو می بوسه اما تا می خوام دستهامو دور گردنش حلقه کنم منو می کوبه دیوار و می ره ... به او گفته بودم به آیدین بگه میدونم یکی دیگه هست تو زندگیش ......توی دانشکده بیشتر دخترا ی رشته موسیقی ، عاشق قیافه ساده و معصومش بودن عاشق مطالبی که توی روزنامه دانشگاه می نوشت ..عاشق صداش وقتی با سازش همراه می شد....ومن مطمنم اون عاشق یکی از همون هم محله ای های مثل خودش بود ...اتوبوس داشت حرکت می کرد ...فرصتی نبود ، می خواستم برم طرف خیابان اصلی اما ماشین های روباز و فراری بچه ها که جلوی دانشکده ویراژمی دادن کلی ترافیک ایجاد کرده بود ...اما علت اصلی ترافیک ها همین اتوبوس ها بودن ...که نمیدونم چرا آوردن گذاشتن اینجا ...بلاخره همراه مردای که داشتن با زور سوار می شدن سوار اتوبوس شدم ...اون زمونا فقط به خاطر چشم های آیدین بود که سوار این اتوبوس می شدم و می رفتم آن طرف شهر به کلاس تار او شرکت کنم ...تا وقتی بر می گردم نگاهش در یادم و صداش توی قلبم بمونه ...وگرنه هیچ دوست نداشتم سوار شدن به این اتوبوسی رو که مرداش هنوز شلوار ده پیله می پوشیدن . و بوی سیگار و توتون و چیزای عجیب و غریب رو می دادن . و با دو انگشت ،خروسی های موهاشونو می ریختن رو پیشونی و یاد نگرفته بودن بگن خانم اول شما بفرمائید ..دیدم نمی تونم تحملشون کنم گفتم : اجازه بدین من برم عقب ... و در حالیکه از لای شکم های برآمده ء زنا که داشتن به من اعتراض می کردن و دهنشون بوی سیر و پیاز می داد رد شدم و خودم رو رسوندم ته اتوبوس ...که هنوز جا برای ایستادن بود ...بی اختیار چشمم دوخته شد به آب بینی دختر بچه ای که بغل مادرش بود و پشت لبش داشت رود خونه درست می شد و زن زل زده بود به ناخن های دراز من ...دستمال کاغذی رو از کیفم در آورده و بینی دخترک رو که لبخند خوشگلی می زد پاک کردم . مادرش دوباره مشغول صحبت با بغل دستی اش شده بود که دعا اثر نکرده زبان مادر شوهره کوتاه نشده بود ...نگاهم نشست روی شیشه ء پنجره ..صدای زخمه زدن تار آیدین می اومد . همون روز که چند نفر از بچه های کلاس و استاد رو دعوت کرد بریم کلاس موسیقی اش را ببینیم . ..استاد عاشق سازش شد من عاشق صفا و سادگیش ... چقدر دیوانه بودم ...وقتی نگاهم می کرد..نگاهش ، از هر سازی گویاتر بود ...اما آنها هیچ وقت کلمه نشدن ... بی تابم کردن اما هیچ وقت نوازش نشدن ...چنان در ژرفای نگاهش خودم رو گم می کردم که دیگه هیچ وقت از این وارونگی رها نشدم ...
پرسید: نرگس واسه چی می خوای تار یاد بگیری ؟..تار زدن یعنی یک عمر عشق ....می تونی ؟...گفته بودم صداش برام لذت بخشه واسه خاطر این لذت، می خوام یاد بگیرم ...گفته بود : یه لذت عمیق راحت بدست نمی یاد ...کلی رنج و ناراحتی با خودش داره ...گاهی باید فقط رنج برد و قانع شد به لذت در حد آرزو.....می تونی ؟...دستم رو گرفته بود و من محو نگاهش ، هیچ جوابی نداده بودم .....و او چند روز غیبش زده بود .... آیدین فرار می کرد...فرار می کرد .. هیچ وقت ندونستم چرا؟..مثل این اتوبوس که داشت از دست درخت ها فرار می کرد ...اتوبوس که نگه داشت زن بچه بغل و بغل دستی اش دست از پچ پچ برداشتن و پیاده شدن در حالیکه دخترک کوچولو داشت به من می خندید...چه تشکر قشنگی نصیبم شد.....نشستم و به بیرون خیره شدم که بیشتر از هرچیزی شال و کلاه آدما به چشم می خورد و پاهایی که برای رفتن عجول بودن و بهم تنه می زدن ...قلبم داشت از سینم در می اومد ...زنی با صدای بلند با گوشی حرف میزد انگار داد می کشید...دلم می خواست زود قطع کنه و من تمرکزم رو بدست بیارم ...قلبم داشت داد می زد آیدین ...آیدین .....همه جا بود ...لای کتابام ...توی اتاقم ...توی ساعت دیواری ...توی خوابم ...توی صورت یه مرد جوون - همه جا ..ازش متنفر بودم ...دلم نمی خواست دیگه هیچ وقت ببینمش ...حتی بعد از اون روز ...که یکی از شاگرداش رو دیدم ..دوشادوش اون بود ...اومدن کلاس ...رفتم گفتم اونی که تو چشمته دروغه یا اونی که تو قلبته ؟...گفته بود تو فکر کن هردو .......همون روز آخر کلاس که دوباره دوشادوش اون دختره رفت سازم رو آوردم تکیه دادم به سازش ...و ناله ام پیچید توی کلاس ...برگشته بود ایستاده بود چهارچوب در ...موهایش رو که عرق کرده بود زده بود کنار و جای زخمی که بر اثر تصادف با موتور روی پیشانی اش بود به چشم می خورد ...نتونسته بودم تحمل کنم خوب یا دمه - رفتم و جای زخم رو بوسیدم ...چشماش پر از اشک بود ...بازوهامو گرفت و کشید طرف خودش ...و نگاهش نشست در تمام وجودم ...می خواست چیزی بگه ...اما دست هامو رها کرد و هلم داد طرف دیوار ...و رفت ...یکسال شد که رفت ...پسره روانی ...انقدر پامو تکون دادم که داشت از زانو قطع می شد ..یعنی استاد واسه چی صدام کرده؟..نکنه آیدین پشیمون شده؟...اصلا شاید راجع به آیدین نیست ...چرا نمی رسیم؟
صدای تار تلفن همراهم دوباره بلند شد ....استاد بود ...داشت می گفت: آیدین ..
از موهای کم پشت استاد شناختمش که ایستاده بود دم درمانگاه، منتظرم بود ...تا دیدمش دل شوره عجیبی به دلم نشست گفتم استاد چی شده؟دوباره آیدین تصادف کرده؟ مگه قول نداده بود موتور سوار نشه؟...گفت آروم باش ...و منو کشوند داخل ...ساز آیدین توی دستش بود ...اون رو همراه یه نامه داد دستم و گفت تو این اتاقم ...و بین آدما که توی اون درمانگاه کوچیک دور هم می چرخیدن گم و گور شد ...دستم می لرزید ...نامه رو باز کردم .....
نرگسم ...
من ..اچ – آی – وی ...داشتم . موقع تصادفم با موتور – تو درمانگاه - سرنگ آلوده ..بوده ....نرگس ...واسه خاطر همین بود ...که ...
بلند شدم ..گیج و منگ بودم ...غریب تر از من ساز آیدین بود ..تنها تر از من آیدین بود گوشه اتاق روی تخت افتاده – کوچک و لاغر شده بود ...موهایش هنوزم آروم روی پیشانی اش خوابیده بودن – آرزو کردم کاش به جای موهای بلندش بودم – به جای مژه هاش ...که روی چشمهاش داشتن می لرزیدن ...استاد گوشه ای ایستاده آرام گریه می کرد ..گفتم استاد ببریمش بیمارستان اینجا چرا؟هر چی شده توی این محله لعنتی شده ...دم گوشم گفت : خواستم ببرم ..دکتر گفت دیگه خیلی دیره ...کاری نمیشه کرد ...ودر حالیکه صداش می لرزید از اتاق رفت بیرون ..
دستش رو گرفتم بین دست هام و گفتم آیدین؟! ..... چشم هاش نیمه باز شد و من رفتم وتوی طلوع کوتاه نگاهش سوختم و خاکسترم نشست کنار بدن ضعیفش ...... سعی می کرد انگشت هامو فشار بده اما نمیتونست ...می خواست دستم رو به طرف لب هاش ببره .. اشک روی گونه هام نشسته بود میان بغض و آه گفتم ..نه ..این بار چقدر می خوای بری ؟ هان؟ می خوای گوشه ای از محبتت رو نشون بدی و بری ، دلم تنگ بشه، انقدر که از همه چیز و همه کس متنفر بشم ؟ .. غیبت بزنه و من نشونی تو توی صورت ها دنبال کنم؟ ...نمی گی دلم تنگ میشه، می میرم ...دستم رو که بوسید نفس راحتی کشید گفتم اینبار چقدر می خوای بری؟... اگه این لذت درد و رنجش اینه من می خواهمش .....خم شدم که ببوسمش اما سرش رو کشید کنار ...
صدا از ته گلوش در می اومد گفت: من از دور می دیدمت ..همیشه ...امیدوارم باهاش خوشبخت بشی ...
...منو ببخش ..
تلفن همراهم داشت با صدای تار ، ناله می کرد ..صدای مامان رو حس می کردم از پشت تلفن داد می زد کجایی ...اما دیگه هیچ چی برام مهم نبود ....دست آیدین یخ شد و از روی لبام لغزید روی تخت .........تار هنوز ناله می کرد ...گفتم :آیدین من می تونم ...می تونم ...!!یادته ازم سوال کرده بودی ؟....آیدین؟
استاد کف دستش رو گذاشت روی چشم های بازش ،
تار از گوشه تخت لغزید و افتاد زمین ..................


