خنکای باد عصر،گرمای پس مانده ء روز رو می بلعید .هوا دلگیر و ابری بود . گاه گداری ابرای سفید و خاکستری در هم فرو می رفتن . از دور صدای ضجه ء زنی ،سکوت گورستان رو به هم می زد . و دل رو ،تو سینه ،می فشرد . نگار با بدن نحیف نیم خیز ،افتاده بود روی مزار و دستا شو پهن کرده بود روی تله ای از خاک نرم که هنوز با سنگ مهر و موم نشده بود .قطرات اشکش که روی خاک تازه می ریخت چنان به دل خاک فرو می رفت که گویا لب سوخته ای ، طلب آب داشت ...چشمان مرطوبش رو از مزار گرفت و دوخت به آسمون خون گرفته ،که یک گله کبوتر در بی انتهای آن ،پیچ و تاب می خوردن و در رگه های سرخ افق گم می شدن ...
همیشه وحشت می کرد،غروب شود و او همچنان نزدیک مزارای بماند،که مانند نامه های سر بسته در این دشت پراکنده شده بودن .اما،حالا هیچ عجله ای برای برگشتن نداشت ..آن هم به کوچه ای که تا از زیر پنجره های گشوده شدش می گذشت ،همسایه ها ازش رو می گرفتند و آب دادن گلدوناشون نصفه کاره می موند. و خانه ء تاریکی ،که لکه ء بزرگ خون ، چنان عمیق روی دیوار نقش بسته بود که با دستمال خیس از اشک هم پاک نمی شد .
گل های سرخ رو پر پر کرد و ریخت دورتادور مزاری که کسی جز تنهایی به بدرقش نیومده بود . پدرش می گفت:« توجه کن!..آدماتنها می یان ،تنها هم می رن...»از پدر پرسیده بود:«چرا عطر گلا به پشت بوم خونه نمی رسه؟ » پدر عینکش رو روی چشم های خستش جابجا کرده گفته بود:« نگار! شدی دانشجوی دانشگاه ملی ..کارای مهم زیادی هست ، با روحیه ء حساس و شاعر مسلکی به جایی نمی رسی ،باید سخت و قوی باشی ، باید بشی استاد ، من منتظرم همهء کارارو بسپارم به تو ونیلا...» به موهای جوگندمی پدر که رد انگشتای مادر بین آنها دیده می شد نگاه کرده گفته بود :« پدر ،من خیلی نگران نیلا هستم، فرو می ره تو تابلوهاش،نمی شه باهاش حرف زد ..»
مادرپشت میز نشسته ، کاغذ درخواست بازنشستگی اش رو نوشته ،تا کرده ،مقابلش گذاشته بود و با نگاه دلسوزانه ای ،پدر رو دنبال می کرد که دوباره عینکش رو درآورده داشت چشم هایش رو می مالید و می گفت: «از دانشگاه که برگرده،خودم باهاش حرف می زنم »....مادر،از وقتی معلم سال اول شده بود می رفت یک جای دور ،همانجا که می شد رد کودکیاشو پیدا کرد .می رفت و به بچه های کارگران آنجا،مجانی درس می داد و وقتی خانه بر می گشت همه رو از نعمت وجودش سیراب می کرد . گفت: « عزیزم ، یه روز قسمت بشه تو و نیلا رو ببرم شهرستان ، دیدن بچه ها ،اونوقت ،می فهمین باید کاری کرد،زندگی برای همه اس ،مدرسه برای همه اس ،نه اینجوری ....»
ایستاد و با چرخش کوچکی به پشت سر، نگاه دوباره ای به مزار انداخت که بین سنگ قبرا از چشم دور مانده بود .اشکاشو پاک کرد وگیس موی بلندش رو انداخت روی سینش که با تنگی بالا و پایین می رفت . و خودش روسپرد به پاهای بی رمق تر از تنش که اونو تا صندلی اتوبوس شهری رساند ...صدای قمر وزیر بعد از چند سال که از مرگش می گذشت یادآور پدر بود ،وقتی بعد از پخش ترانهء او در رادیو پیک ،صحبت می کرد و در خاتمه می گفت:«توجه کنید که شراکت را نباید فراموش کنیم حتی در نان سفره هایمان ...» روی چرم قرمز صندلی مقابلش،دوتا قلب بزرگ کشیده بودن با یک تیر در گوشه اش که قطرات خون می آمد و می چکید روی بال کبوتری پر شکسته .......مسعود مانند موری بود که در ذهنش رخنه کرده بود ،ناگهانی در مسیرش قرار گرفته وتمام زندگیش شده بود . دستاشو کشیده بود به دو گیسوی بافته ء او و گفته بود :« دیگه مال خودمی ،هرکی بخواد چپ بهت نگا کنه با همین کاردم چشاشو در میارم ...» و او اجازه داده بود دست های مسعود بلغزد میان موهاش ، لای دلش که مثل آتش زیر خاکستری بود، که حالا، داشت شعله می کشید، لای دست نوشته هاش که پدر ازش خواسته بود ، بنویسد .لای روزهای زندگیش .....مسعود گفته بود:« دیگه وقتش رسیده این بابا و مامانتو ببینم ، بچه ها تو دانشگاه می گفتن بابات استاد دانشگاهس ، اما پاکسازی شده؟ چرا؟ ..» دستی دلش رومی پیچوندو کم می موند بالا بیاره ، کیف پر از کاغذ رو محکم چسپیده بود راننده رو صدا زد که نگه داره ، باید پیاده می شد ،گوش هاشو پر کرد از صدای قمر وزیر ...
نشسته بود کنار کتابای باقی مانده ء پدر و ورقشون می زد . زیر چشمی به نیلا نگاه می کرد که کنار بوم نقاشی ایستاده و قلم مو روروی غروبی سرخ می کشه که چند کبوتر سیاه رنگ که به شکل هفت های گشاده بودن می رفتن تا در رگه های سرخ غروب گم شن .و با دست دیگرش داشت پوست لباش رو می کند ..صورتش درست مانندزمانی برافروخته و خشمگین بود که با مادر جر وبحث می کرد و داد می زد:« من خسته شدم شماها نشدین؟...این بود اون عصر طلایی که بابا وعده میداد؟...همش فرار ، همش ترس؟...خوب که چی ؟...کی تا حالا تونسته دنیارو عوض کنه؟...هان؟ همونا که بابا براشون مو سفید کرده ، کم انداختنش تو سیاه چال؟...» قلم مورا می کوبید روی بوم و می گفت:« می خوام عادی زندگی کنم ،همین زندگی که باید کرد ،نه چیزی بیشتر نه کمتر، دوست دارم به جای شعرهای گلسرخی از دهن بابا ، بشنوم داره دلکش زمزمه می کنه و به جای نوشتن اون همه مقاله و اعلامیه ،ببینم که می شینه کنار ما ..» ..مادر تا می خواست حرفی بزنه ،ناگهان ، نیلا مانند عروسکای نمایشی انگار که نخ دست و پایش کشیده شده ،می افتاد زمین و لرزش می گرفت مادر هراسان از پشت میز بلند می شد و می گفت:« نگار ، سرشو بگیر ،سرشو ...» کتابای پدر از دستش رها می شد و سر لغزان نیلا روبین دستاش می گرفت که با چشای بی حالت و فرو افتاده می لرزید و انگار که جانش می خواست از بدنش در بیاد ...عروسک گردان نامرئی که نخ هارو رها می کرد سست و کرخ شده بین بازوهاش می افتاد و کف سفیدی از گوشه ء دهنش می زد بیرون ، و با خون لباش می شد غروب روی بوم ، ...» چشم دوخت به کتاب پدر ،همونجا که در صفحه اول نوشته بود : « تقدیم به ستاره ء زمینی ام ،تقدیم به دو گل زندگیم ..»نیلا کنارش نشسته بود ،و با داروهاش بازی می کرد،عصبی و خشمگین بود صداش می لرزید گفت:« یادته گفته بودم اینطوری میشه ! همه چی نابود می شه !چون همشو آدما می سازن! اگه بود که طبیعت خودش ساخته بود!! ،خودش همه رو برابر کرده بود!! ،باید اینطوری می شد تا اینکه، تفاوت ها دیده بشن....مگه با یه باید که متعلق به طبیعته ، میشه مبارزه کرد؟.... به میز خالی مادر نگاه می کند و می گوید من به همتون گفتم ولی ، انگار هیشکی نمی شنوه ..... ،و داروهارا پرت کرد روی دیوار ..»سکوت خانه ،مانند تیری ست فرو رفته در چشم ، کتاب پدر رو به آغوش می کشد و می گوید:« نیلا! یادته از مامان پرسیدیم چرا پدر بزرگ اینا با ازدواج اونا مخالف بودن ؟گفت:« پدرتون یک ارباب زاده تحصیل کرده بود من یک کارگر زاده بی سواد ..درست عین فیلما بود ه مگه نه؟...بابا همیشه می گفت: مامان یک ستاره زمینه که اونو آسمونی کرده ...خوش به حالشون ،عشق رو چشیدند ...چقدر دلم براشون تنگ شده ... نیلا در فکر بود گفت«اونا فکر می کنن میشه همه چیز رو با هم برابر کرد ،مثل خودشون ،مثل عشق ..... »
استاد اشاره کرده بود بمونه کلاس،بعد از خالی شدن کلاس ،کنارش ایستاد و به صورت رنجور او، بین دو گیسوی بافته شده ،خیره شد و گفت« انگار تو هم باید مثل آقای دکتر ،قید دانشگاه رو بزنی خانوم! چقدر بهت گفتم با بچه ها میز گرد تشکیل نده هان؟..بیا.... ! شورا تشکیل شده واسه بیرون کردنت ! من به آقای دکتر گفتم کاری به جا نمی بره بیاد تو ستاد خودمون ،.. هدفمند تره و امن تر !به ساعتش نگاه کردانگار که عجله دارد وباید برود.. می گوید: اینجا که نمیشه حرف زد خودت که باخبری کیا لو دادند آقای دکترو ...بیا خونه ء ما ! و در حالیکه چشمکی می زند می گوید: « امنیتت تضمین ...»و چشای هیزش را دوخت به گردن اوکه نمی توانست آب دهنش رو قورت بدهد ...خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بود و برای کسی چیزی توضیح نداده بود از وقتی ریخته بودن خونه و پدر و مادر رو برده بودن او با هیچ کس صحبت نکرده بود ...از آن شب که سنگینی سایه ها افتاده بودن روی دیوار خونشون ،و نیلا تشنج سختی کرده بود و او گریان در خانه ء هر کدام از همسایه هارو زده بود سایه ها کم رنگ تر شده بود ن ،دیگه با هیچ کس صحبت نکرده بود . نگاهش رفت و نشست روی کفش های عنابی رنگ استاد ! همون کفش ها که هنگام خواستگاری ،همراه مسعود، آمده بود تا به خانه ، دستی دلش را می پیچیاند سرش را بالا گرفت می خواست که تمام اعتمادش رو روی صورت او بالا بیاورد !
چقدر دوست داشت خودش رو رها کنه بین بازوان قدرتمند مسعود ، و چشم هاشو بی ترس از سایه هایی که همیشه در پی اش بودند ببنده. مادرش گفته بود «عزیزم ، فرش عنابی ، شش متر بیشتر نیست ..خوشبختی ،ساده زیستیه ، تا دل بستگی ات انقدر سنگین نباشه که موقع رفتن دلت بشکنه و دست و پا گیر شه » و او خودش رو چسپانده بود به بند کیف مادر که صدای خش خش اعلامیه می داد ، و گفته بود« وقتی زندگی عشقه ، حتی بی فرش هم می شه زندگی کرد ...توی قله کوه ، تو وسط جنگل ..» زن آرایشگر که موهاشو بسته بود گفته بود : « چه عروس خوشگلی ...فقط کمی اخموه ...» اما،او که اخمو نبود تنها دل نگرون بود ، «توجه کنین بچه ها ! قصه های عشقی همیشه پایان خوشی ندارن » این رو پدرش در جواب خواستگاری مسعود گفته بود ، همون شب که مسعود کتاب های پدر رو برداشته ورق می زد و در گوشی با استاد صحبت می کرد ...استاد بادی به گلو انداخته گفته بود « ضمانتش با من آقای دکتر »...همون شبی ، که نیلا بر آشفته و عصبانی رفته بود اتاقش، درو بسته بود و مسعود گفته بود« دلخور نشیا ،ولی خواهرت از خودت دلبرتره » ..مادرش گفته بود« دقت کن ، فرش شش متری رو خوب نگه داری ده سال زیر پاتونو گرم می کنه » گفته بود « زیر دلم گرمه مادر » ...دور نبود ، همانجا طبقه بالا ، کنار گل های سرخ حیاط ...مشت و لگد که می خورد به سر و گردنش ،در فکر فرش ها بود ..تا گلاش به رنگ گل سرخ دهنش در نیاید....همه ء استخواناش درد می کرد مخصوصا انگشتاش که شب تا صبح روی دگمه های تایپ می لغزید . رفت پشت بوم کنار ستاره ها همونجا که مادرش گم شده بود ...از داخل کوچه صدای مسعود می آمد که از ماشین سیاه رنگی پیاده شده تلوتلو خوران کلید رو به در حیاط می انداخت ...نشسته بود لبه ء پشت بوم ،همونجا که می گذاشت دست های او بلغزد لای موهاش ، موهایی که پریشون می شدند بین زمین و ستاره ها و او تنها دوست داشت تکیه بزند به شانه های مسعود و چشماشو رو به روی تمام سایه ها ببندد ، فرقی نمی کرد کجا؟..توی جنگل ...قله ء کوه ...هر جا ...هر جا ... ، فرصتی نیست شعله دلش رو که می زد و می سوزاند رو خاموش کنه ، باید می نوشت:« که جنگ با طبیعت اشتباهه ...طبیعت هیچ اشتراک و برابری در خودش نداره ، اما هدفمنده ....باید اونو پیدا کرد ،.......باید صدا می شد باید عطر می شد می رفت می نشست گوشه ء زندگی یه نفر ، یک نفری که دوست داره صدا بشه ،عشق بشه» ...مسعود موهاش رو در چنگ گرفته گفته بود:« خواهر دلبرت می گه:« من نامردم ......من نامرد نیستم، زرنگم ...بابات و امثال اون باید بدون دنیا دست کیه ؟..دست ما یا اونا» ...و نیلا خشمگین سرش داد زده بود:« دنیا دست خودشه ،چون اون موندنیه و ما رفتنی ....یکی میاد عوضش می کنه ،یکی میاد سبزش می کنه ،یکی میاد تباهش می کنه ، اما اون دوباره خودشه ،همون که از اول بود ،اون می مونه و ماها می ریم ،مطئمن باش نه بابای من ،نه تو ، موفق نمی شین و نمی شدین .....چون طبیعت خودش قانون داره ، و اینو بدون ،یه روزی همون کاری رو با تو می کنن که با بابام کردی،این رسم بازی آدماست .........»
صدای فریاد نیلا که داشت جیغ می زد نامرد! نامرد ! در تمام پشت بام پیچیده بود ..
لباش کبودو خونی بود اما هنوز می خواست تمام پوست لباشو بکنه و بذاره کبوترا رو به غروب پرواز کنن، برن و برسن همون جایی که باید می رسیدن ...روی لکه خونی روی دیوار راهرو ، کنار بوم نقاشی ، دستش لغزید ..کبوترا داشتند محو می شدن ،رد انگشت های نیلا مانده بود همونجا ، که کاردک را فرو کرده بود توی دل مسعود !
رفته بود نشسته بود کنار دیواری که کوبیده بودند زخم سر پدر نیش باز کرده بود ، و عینکش له شده بود ...سرشو کوبیده بود روی دیوار،محکم ، انقدر محکم ،که عروسک گردان نامرئی دیگه نتونسته بود نخ دست و پاش رو بکشه گفته بود :« آب ...»و نگار شکاف سرش رو محکم گرفته بود،و با صدای خفه ای کمک خواسته بود ... همه همسایه ها ، پنجره رو رو به مهتابی که می رفت پشت ابرای سیاه ، پنهون بشه ، بسته بودن .....
مهم نبود که قصه های عشقی پایان خوبی ندارن ، مهم نبود که دیگه هیچ شانه ای اورو آروم نمی کنه ...مهم این بود که عطر گلای سرخ پیچیده بود در تموم خانه ءتاریک ...تا پشت بوم ...که همراه صدای تایپ نامه ها ، می رفت تا به ستاره ها ، همون جای که که مادر لای آن همه ستاره گم شده بود .....تعدای از نامه ها رو داد به راننده ...دستی دلش را می پیچوند ،تمام بغض اش رو بالا آورد:« پدر منو ببخش ،نیلا حق داشت ...من ،نمی تونم با رسم طبیعت که برابری نیست ، مبارزه کنم ...»
نور چراغ های شهر ،بر پیکر شب ،می درخشید
تنها آمده بود ..
دوباره تنها شده بود ...!!!
جاده باریک و بی انتها در آغوش جنگل فرو رفته بود . درختان اطراف جاده،با شاخ و برگ انبوه خود هجوم آورده بودند دنبال ماشینی که عقربه ء سرعتش روی 150 کیلومتر می لرزید .دود سیگار می پیچید مقابل نگاهش که با جدیت تمام سعی داشت چشم به جاده بدوزد ،سبقت بگیرد و از بقیه ماشین ها بزند جلو ...
ماشین ها از مقابل ،بوق زنان می گذشتند و او با چالاکی از مابین آنها رد می شدو به پوست میوه های که پرت می کردند به سمت شیشه اش بی اعتنا بود ..پایش را محکم روی پدال گذاشته چشم از جاده بر نمی داشت گاز که میداد ،کمرش را از صندلی جدا کرده ،خم می شد به جلو، صدای کشیده شدن چرخ ها روی جاده کر کننده می شد ..حتی فرصت نداشت پکی به سیگارش بزند که لحظه ای پیش روشن کرده بود ...!
همیشه موقع نوشتن چیزی ،زنش با سینی چایی ، می اومد می نشست کنارش،انقدر قشنگ نگاهش می کرد،که از یاد می برد تصمیم گرفته ،آخر همین هفته ،اونو بنشونه جلوش و همه ء اعترافاتش رو بکنه !جاده ،خیلی شلوغ شده بود ،شلوغ تر از سرش که داشت می ترکید ...
حالا که دراین نشریه ء لعنتی نتوانسته بود به این سردبیر بفهماند هرکسی از راه می رسد نمی تواند مطلب بنویسد و اگر هم می نویسد لااقل،باید ... کفه ء مطلب انقدر سنگین باشد که، دونفر آدم گرسنه ء فقر فرهنگ داشته ،را سیر کند ،می توانست که سبقت بگیرد و به این آدم مایه دارها که اومدند ییکنیک ،بفهماند جاده متعلق به او هم هست که شب تا روز می نشیند کنج اتاق و می نویسد ... در یک لحظه،صدایش را بلند کرد:
-« مردیکه ء عوضی !تا دیروزکه همسایم بود،پز ماشین باباشو می داد ،دوچرخشو برق می نداخت و انگار نه انگار هم بازی هستیم ،بعد که هم مدرسه ای شدیم فرق شعر و داستان را نمی دونست ،باباش با پول نمره می گرفت ،هیچکی نمی فهمیدا !ولی من که، کور نبودم ،به قول خودش ،رفیقم بود ..... بعدشم تو دانشگاه معنی اشعار رو از من رو نویسی می کرد،مشروط می شد ،پاچه خواری استادا رو می کرد ...منم می رفتم استادا رو روشن می کردم با چه مارمولکی طرفند!خوشحال بودم که دیگه ریختشو نمی بینم .. مدرک که رفته تو جیبش ،حس نویسندگی اش گل کرده ، فکر می کنه حرفی برای گفتن پیدا کرده. این سردبیر که.. به حرفم گوش نمی ده !!!،مطلبش رو ،آورده گذاشته صفحه اول ...لعنتی ! زد تو گاز ...ماشینی داشت با او مسابقه می داد که خرگوشی پرید وسط جاده ...
-« خرگوش بد یمن بود یا خوش یمن؟ ...نگاش کن ! داره از من می زنه جلو؟ نگاش کن .....به جهنم که خوش یمنه یا نه؟ از این بد یمن تر نمیشه که ،درست شده ،شوهر خواهر مدیر اجرا ...اونام که باهم دست به یکی کردند ،یه برچسپ ،سیاسی نوشت ،به من زدند گذاشتنم کنار،.» کم مانده بود بخورد به ماشینی که در مقابلش ، گیج و منگ مانده بود و چپ و راست کشیده می شد ..اما رد کرد و گذشت...
- « فکر می کنه یادم می ره ..زده بود تو خط اقتباس ،دست مریزاد ،استاد هم فهمیده بود .. بعد هم ،شایعه انداخته بود مطلبش تو روزنامه معتبری چاپ داره میشه ،ننه اش چادر بسته بود کمرش، اومده بود واسه این نابغه ، خواستگاریه هم کلاسی من !که اصلا با کل سایز ماها ،متفاوت بود ... من از حرص اون رفتم تو گوشش انقدر خوندم ،شد زنم! دیگه رفاقت بی رفاقت ... خوب،تو زندگی یه چیزش کم می شد ،نمی شد؟»
-«آهان ! دیدی ازت جلو زدم اون مردیکه عوضی رو نبین،که همیشه ء خدا تو سرنوشتمه! از تو می تونم جلو بزنم، پست فطرت !
خاک بر سرتون! ......فکر می کنید یک تصادف کوچیک با درخت مانعم می شه؟ »
ترمز دستی را کشید و در حالیکه همه جا خاکی و غبار شده بود ویراژداد عقب ، و دور زد داخل جاده !پلیسی ایستاده دستش را بلند کرده بود ...قهقه ای زد وبا سرعت هرچه تمام تر گاز داد دلش سیگار می خواست ..اما وقت نداشت...هیچ وقت، فرصت نداشت ...شب تاصبح غر زدن های زنش را تحمل کرده بود تا بنویسد که سیاست یعنی رام کردن اسب با صدای بلندی پرسید:
-« ما اسب هسیتم ؟ آره ؟ ما اسب هستیم؟ من که اسبم ،صداشو آهسته کرده زیر لبی غر می زد: دیگه نمی تونم تحملش کنم ،آدم که سرشو تو یه بالش می ذاره ،دلش باید غش بره، نه که هر دفعه مجبور شه بشینه تا همه بخوابند بیاد بتمرگه !!همش تقصیر این مردیکه ء عوضیه ، وگرنه منم رفته بودم با یه هم تیپ خودم زندگی کرده بودم ،مثل اینا اومده بودم پیکنیک و گل گفته گل شنیده بودم ... ....باز دوباره ،داشت داد می زد :اگه اسب نبودیم ، این سردبیر ترجیح نمی داد عشقولانه های این مردیکه عوضی رو بزنه صفحه اول ...حتما فردا، پس فردا عکسش هم می ره تو جاکلیدی ها، نیمرخش رو پیرهن ،و تمام رخش رو کیف های مدرسه ...یا دوتا لنز آبی می زنه ، می شه تیپ روی مجله!
جل الخالق! این مینی بوس هم داره با من مسابقه میده ؟ زورت به رعیت می رسه آره ؟ ...تو هم اهل سیاستی ...آره ؟... انگار پایه ای به مرگت !..از من گفتن ...»
زد توی ترمز از صدای وییژ چرخ ها، روی جاده لذت می برد ....
در اتاق باز شد و زنی تا سینه خم شد داخل، در حالیکه سرش را با ناراحتی تکان میداد ...
-«من این پل استیش را جمع کردم این بچه به درسش برسه...تو رفتی سراغش ؟...واقعا که! ...از بچه هم بدتری، اون لااقل با خودش حرف نمی زنه ،
اون زمونا زیر گوشم قربون صدقه می خوندی، الانم دری وری ،خدا آخر و عاقبتمون رو،با تو ، به خیر بگذرونه!...و در را چنان بهم کوبید که تمام خاکستر سیگار ریخت روی کاغذهای درهم برهمی که روی میز پراکنده بودند ...سپر جلو ماشین فرو رفته بود داخل مینی بوس،با یه علامت ضربدر قرمز روی صفحه مانیتور !!.....
.
.
.
پ . ن : از خواننده های داستانم ، معذرت می خوام ...(بعده خوندن ،خودتون می فهمید)
.
.
امروز آمده بودی ،نشسته بودی ،کنار من ،روبه روی راهروی نیمه تاریکمان!
درست عین زمونی که، هم تو ،هم من ،شانزده ساله بودیم!
دفتر عقایدت را داده بودی به من ،من ....آخر شب ،به دور از چشم مامان ،گذاشته بودمش لای کتاب درسی و سوالاتتو خونده بودم ...
زندگی :
مرگ:
عشق:
نوشته بودم « زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه!که با عشق ،صورتی می شه و حتی مرگ هم نمی تونه سیاهش کنه »
عطر قهوه ء همسایه و دود سرگردان سیگار عابری ،پیچیده تو فضای نیمه روشن اتاقم! بلاخره بعد یه روز پر از کار و دوندگی ،تونستم بشینمو چشم بدوزم به انتهای تاریک راهرو ،که گل پیچکم رو با سنجاق زد م به دل سرد دیوار،که برود بالا ،بالاتر،برسد به سقف ، و بپیچد طرف راست ،برگ های زرد کو چکش، نشونه ای باشد از داستانی دور ... من دخترکی باشم مریض احوال، نشسته روبه روی پنجره ای پاییزی ،منتظر به مرحمت دست پیرمردی که برگ سبز ابدی رو روی دیوار ،نقاشی کند ..
به زندگی بر می گردم ..
به سبک همسایه،قهوه ای می نوشم و فنجون و نعلبکی ام را بر عکس می ذارم روی میز ...نتیجه اش نگاهمه !درون خطوط درهمی که می تونی هر جور دوستش داری تفسیر کنی ...عین سوالاته تو ،توی دفتر عقاید قفل دارت ...
نگا کن ..
نام این خط رو که رنگ پریده و چند شاخه شده می ذارم "خط عقل" که توی دفتر عقایدت ،یادت رفته بود راجع به اون بپرسی ...
ببین !یکی از این شاخه های خط عقل، رفته چسپیده به خط پر رنگ و پهنی که آمده دایره شده ،متمایل به بیضی که" خط قلبه" ،یادته ؟ من توی دفتر ت نوشته بودم «دلی عاشق ...»
این خط ،که آمده در گوشه ای کج و معیوب و منحنی شده باید که "خط تقدیر"باشه ..همونی که قرار بود ازش یه شاهزاده اسب سوار برسه توی خط دل ،دستمون تا ابد تو دستش بمونه، برویم تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنیم ...توی روزهایی که هم من و هم تو شانزده ساله بودیم !
می دونی ؟ تو ،باید تقدیر رو دست کم نمی گرفتی یه وقت می بینی به شکل یه طوفان یا سیل میاد سراغت !
سطل رنگین زندگیت رو خالی می کنه و تو مجبوری دوباره پرش کنی !...بارها و بارها ،تکرار میشه ...
با انگشتم تمام خطوط رو به هم می زنم و نقطه سیاه کوچکی درست می کنم که روی انگشتم مزه تلخ و تندی رو میده ،این باید،همون ، نقطه ء همت باشه ...
امشب، همه عابرا ی دلتنگ، از کنار پنجره ء اتاقم می گذرن ،دود سیگارشون اما،ماندگار اتاق نیمه تاریک ام می شه...دلم به تو و شانزده سالگی تنگ شده ...تا، دوباره دفترت را بدهی ،و من بنویسم «زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه !باید پرش کنی انقدر که بشه باهاش یه رنگین کمون کشید پر از رنگهای که برن برسن به عشق!!اون بالاها ، که همه ء رنگها جمع می شن .. می شن یه نور ،همون که تو ظلمت تو قلبته ...مجال زیادی نیست ..اگر به موقع شاهکار زندگیت را نکشی ...هیچ وقت به ابتدایی جایی که آمد ی نمی رسی ...می مانی معلق ...بین زمین و آسمان...تو ظلمت ...
بلند می شوم ،و کنار پیچکم می ایستم ، باید تمام برگ های زردش را بچینم ...و بذارم برود بالا ،بالاتر ،اگر به سقف رسید ، نا امید و خسته نشود بپیچد طرف راست و سبز شود ...برود اون بالا ،بالاها ..تا تور، تا عشق ..
آهنگ رو ،می شنوی؟!..بی کلامه!! اما،با همون بی کلامی ،داره چنگ می زنه تو دل آدم، دلم آشوب می شه، شروع می کنه به شور زدن ،از همون آهنگ ها،که مامان دوست داشت،موقع کار کردن، گوش بده ...دوست دارم پنجره ء اتاقمو، به سوی هیا هوی بیرون،ببندم و پرده عمودی پاییز،رو بکشم پایین، و با آلبوم قدیمی ،دراز بکشم روی تخت ...
تو، وسط حیاط ، ایستادی ، با موهای صاف و یکدست و گونه های سرخت،با دست های کوچکت ،دست پدربزرگ رو گرفتی ، صداتو می شنوم که می گفتی : «بابا » ..نه من ،نه هیچکس دیگه ی ،دلش نمی اومد به تو بگه « بابا نه!! بگو بابا بزرگ!!»
من، نشستم لبه ء حوض چهار گوش حیاط، سرم رو با دو گیس بافته ء بلند ، خم کردم روی شانه م ، نورخورشید،باعث بسته شدن یک چشمم شده، با دو انگشت ،علامت پیروزی رو نشون می دم ،..و کنارم گوشه ای از دوچرخه ء آبی کوچکم، در عکس دیده می شه که تکیه ش دادم به دیوار تگرگی حیاط ، و رویش ، پر شده از ،عکس برگردان های مدرسه ء موش ها ....
صدات، تو گوشمه که می گفتی « منم می خوام سوارشم؟ » گذاشتمت روی دوچرخه و دور حیاط ،چرخوندمت ، از ته دلم، صدایی گفت:« مامان دیر کرده!» دلم به شور افتاد ... عروسک های خودم و خودت را ریختم ،مقابلت ، و رفتم انباری گوشه ء حیاط، دست هامو،بالا بردم و آهسته با صدای اذان بلند شده ،به خدا التماس کردم « خدایا، مامانم ،از سرکارش زود برسه خونه ...تصادف نکنه ...چیزیش نشه ! تنهامون نذاره ...» اشک هام می ریخت روی پیرهن نازکم که عکس یه، پروانه ء مخملی روش بود. توی دلم گفتم « اگه مامان بر گرده ، قول میدم این پیرهن رو دیگه نپوشم ،دزدکی از اتاق پذیرایی ،شیرینی برندارم ، هرچی بگه ، به حرفش گوش بدم ..»
مامان که کلید رو می ندازه داخل قفل در، اشک هامو پاک می کنم ...تو، عروسک به بغل، می پری بغل مامان، من خودمو بی تفاوت نشون میدم ، و شروع می کنم از دست تو،به مامان شکایت کردن ...مامان می گه « تو بازم این پیرهن نازک رو پوشیدی ؟..می خوای مریض شی ؟..» می گم « مریض نمی شم ، امروزم بپوشم ،فردا ،درش میارم ..» در حالیکه ، دست می کشم رو پروانه ء مخملی ، صدای توی دلم خدارو شکر می کنه ...عروسکم رو از دست تو می گیرم ، تو گیس های منو می کشی ..من ، موهای ترو ...گریه که می کنی ، مامان عصبانی می ره آشپزخونه،می گه،« این بچه از تو بادرک تره، ناسلامتی از سال بعد می خوای بری مدرسه! ...» من، دزدکی شیرینی هارو فرو می کنم تو دهنم، می خوام برم بپرسم ،«بادرک ،یعنی چی ؟.».مامان آهنگ ، بی کلام رو روشن می کنه ، می دونم ، داره اشک می ریزه ...دیگه ،هیچی نمی پرسم .
من و تو که می خوابیم ، مامان هم می خوابه ...بالش خیسم رو می مالم به زمین خشک بشه ، بلند می شم میام ، کنار مامان ، ببینم، نفس می کشه ؟..دلم خیلی شور می زنه ...به تو نگاه می کنم و روتو می پوشونم ..صدای توی دلم بلند می شه « خدایا! مامانم رو از ما نگیر ...چیزیش نشه ..من دختر خوبی می شم ...به حرفهای تو و مامانم گوش می دم ...دزدکی شیرینی نمی خورم ، قول میدم ، نوار موسیقی مامان رو نبرم ، تو باغچه پنهون کنم که گوش نده ، ...قول میدم ............»
تو ، ایستادی وسط حیاط، با موهای صاف و یکدست، یه دستت تو دسته ماما نه ، یه دستت تو دست بابا بزرگ ،داری می گی « بابا، بغلم کن » ..من، روی لبه ء حوض نشستم، با دو گیسوی بافته شده ، و یک چشم بسته، یک دستم روی پروانه ء مخملی پیرهنمه ، یک دستم ، با دو انگشت بالا گرفته ،به اشاره ء پیروزی رو به آسمون ....
.
.
.
.
نشسته ام ...
روبرویم جاده ایست طولانی ...
مرا می برد به مقصدی نامعلوم ..
نگاهم در عقب سر،پر پر می زند ،پروانه ایست بی تاب ..
مردمک چشم هایم با انتظار پیوند بسته ،منتظر تولد اشک هستند ..
باران، هدیه ء این مولود را از لای پنجره می فرستد ..
بوسه ،خواب پروانه ایست وقتی باران می بارد،در انتظار پایان جاده ها ..
من ...
هرچه می گذرد در سراب جاده فرو می روم ..نه رسیدن ،نه ماندن، می خواهم ..
آرام نیستم همچون بال زدن های پروانه ای در باران ..
جاده دراز تر شده است ..
بهمن تردید که سقوط می کند راه ،تصمیم را می بندد
سرمای نا امیدی بخار حسرت را به شیشه ء انتظار به تصویر می کشد ..
انگشتم را روی بخار می گذارم ..
او بی اختیار می نویسد:
در آرزوی دیدار ....
"سر آغاز رمان در آرزوی دیدار .."
آبی ترینی .. !!
مرا پنهان کن میان سبزی تنت ..
سکوت اشیاء ..
می ترساندم ...
تابستان که عرق ریزان از راه می رسید در مدارس را تخته می کردند و خیابان ها پر می شد از بر و بچه هایی که می پریدند سر کول هم ...بی خیال از دور نمای زندگی ...و اعتراض اهل محل بود که سر آنها بلند می شد و نمی گذاشت، عشق روزهایشان را ببرنند ...محمد حسین قوطی خالی روغن را کشید کنار آخرین رگه های آفتاب که روی دیوار کاهگلی بازار خود نمایی می کرد ...و چشم از مغازه ء بسته ء روبرویی برداشت و چشم دوخت به پسرهای کوچکی که داشتند برای بازی فوتبال یارگیری می کردند، بازوهای استخوانی اش را با دست مالید و آهی کشید ..خودش را می دید که دزدکی از خشم پدر کفش های فوتبالش را می زد زیر بغل و پابرهنه می دوید تا زمین هموار پشت خانه و با رضا مارادونا و اصغر پلاتینی شروع می کردند به یارگیری ...برنده که می شدند بچه های تیم آنها فریاد می زدنند آفرین ممد زی کو ...و او با خوشحالی پیراهن خیس از عرقش را پرت می کرد به هوا به جایی که خورشید می رفت غروب کند . پدرش سر می رسید و گوشش را می گرفت و می کشاند به سمت خانه ...آن موقع ها فکر می کرد پدرش چه بیرحم است یک روز که مهندس شد در تیم ملی درخشید پدرش و نیاز به او افتخار خواهند کرد ...دستی روی شانه اش نشست ..یکی از مغازه دارها بود گفت« من که گفتم بی خودی منتظر قوچ علی نباش جوون...فکر می کنی بشینی جلوی مغازش بر می گرده؟..برگردد سر خونه زندگیت ...اورا هم بسپار به خدا .»در این یک ماه محمد حسین از این حرفها زیاد شنیده بود بی حوصله نگاهی به گربه ء کوچک مشدی کرد که دنبال او ،گم می شد لای پاهای پیرمرد ،گفت« مشدی از کس و ناکس کج شنیدیم و جون کنیدیم که بیاد مفتی بکشه بالا ؟ نه ، انقدر اینجا می شینم که پونه بشم سر مار صفتی اش ،فکر می کنی برای چی یک ماهه از شهر و دیار زدم و آواره غربت اینجا شدم؟از بیکاری نیست مشدی!از درده ! دردی که استخونم رو می سوزونه ..اینی که این نامرد بالا کشیده تاوان جوونی منه !در به دری منه! »بلند شد و و از نگاه زل زده ء مغازدارها و اهل محل دور شد ...به دلش برات شده بود حق با مشدیه ! این رو از همون وقتی فهمیده بود که زن قوچ علی گفته بود « از وقتی رفت باکو کلاهبردارشد ..توریست های آنجا خرج دارند،خوشگذرانی ها خرج دارند ...بهم گفت واسه خاطر چی باید برگرده؟..و دستش را حلقه کرده بود دور پسر و دخترهای کوچکش .....»
پدرش که سکته کرده ،مرده بود همسن همین پسر بود ..آرزو می کرد که کاش دوباره پدرش بیاید و گوش هایش را بکشد،و او دوباره کفش هایش را بزند زیر بغل و بدود سمت زمین هموار پشت خانه !عموهایش خواستند قیم خواهرهایش شوند ...مغازه را اجاره بدهند دست یکی که بگرداند و خرج بیاورد ...گفته بود نه !،مرد خانه منم !....چهارم را تمام کرده از دانشگاه در آمده بود که پدرش مرد، گفت «می تواند هم دانشگاه برود هم خانواده را بگرداند ...همه رفتند کنار ...همان روزها بود که نیاز گفته بود پول خوشبختی میاره ...عصرها دیرتر ازهمه مغازه را می بست و به سوی دانشکده شبانه روزی شهر براه می افتاد ...خسته بود اما دم نمی زد ...پدر خواهرهایش شده بود ...مرحم زخم مادرش ...چشم انتظار یک سقف برای خودش و نیاز ...
زن قوچ علی گفته بود« این خانه به اسم من است تنها چیزی که برای بچه هایم مانده است اگر بخواهی می فروشم خسارتت را می دهم ...» و او چشم دوخته بود به صورت پسرکی که رنج در چشمهایش موج می زد و شانه خواهر کوچکترش را سخت می فشرد ...
حاجی ایوب نگاهش کرده گفته بود« چرا به فکر خودت نیستی جوون ؟ فکر می کنی قدرت را می دانند؟...می سپردی به عموهایت ...فردا که همه رفتند پی زندگی خودشون،کسی یادش نمیاد این روزها تو چی کارا کردی؟... »گفته بود « نه حاجی ..از عهده کارها بر میایم از دانشگاه انصراف دادم تا بهتر برسم ..با تمام سرمایه ام دو ماشین رب خریده ام ..الان تو بورسه ...تنها مشکل اینه که می ترسم حاجی ...می ترسم کتم بی آستین بشه!نمی شه به هر کسی اعتماد کرد ! . حاجی چند روز بعد دوباره برگشت ..شریکش آدم معتبری می شناخت که به باکو جنس می برد خوب می فروخت و بر می گشت ...آخرین روز ی که خانه بود داشت به مادرش نگاه می کرد که با آن فرق موی سفید شده داشت غذا می کشید پرسیده بود« محمد جان چقدر طول کشید رفتن و برگشتن این مرد ؟ کاش با عوهات یک صلاح مشورتی می کردی ؟...پیر بازار هستند ...بهت گفتم برای خواهرت خواستگار اومده؟...»
مخابرات خلوت بود ..صدای خسته مادر که در گوشی پیچید دلش بیشتر گرفت ...جویای احوالات شد مادر گفت«محمد جان این حاجی ایوب هرهفته با دست پر میاد در منزل و می گه که خیلی شرمنده شده ...می گه شریکش با قوچ علی همدست بوده ...سر خیلی هارو اینطوری کلاه گذاشتند مادر! ...دیشب عموهات اومده بودند ...محمد حسین دلش می خواست سرش را بکوبد دیوار ...گفت« تقصیر حاجی نیست مادر تقصیر بد شانسی منه ...مادر بی تاب بود و دلتنگ گفت: «محمد جان کاری ست شده ..برگرد بیا ...از نو شروع می کنی ...از عموهات کمک می گیری ... خیلی زحمت کشیدند این خواستگار خواهرت روتحقیق کردند منیژه بله رو گفته منتظر تو هستیم مادر »...محمد حسین بغض کرده بود نمی توانست حرفی بزند گفت« هنوز باید بمانم مادر، شاید برگشت ،سه تا بچه داره نامرد!...مادر جدی تر شده بود داشت گریه می کرد « باید بیایی ...پدر نیاز آمده بود می گفت در حق دخترش ظلم شده ..چرا دست دست می کنیم ...می گفت خواستگارهایی خیلی خوبی داره ...محمد حسین نمی خواست بیشتر از این بشنوه ...گفت « مادر عزیز من غصه نخور ...خودت که میدانی به خاطر پدر و علاقه ای که به دوستش و دخترش داشت، من قبول کردم ...وگرنه نیاز کجا من کجا ...زنگ بزن بگو پسر من آمادگی ازدواج ندارد ... یکی ازخواستگارهایش را قبول کند و خوشبخت شود» ...مادر داشت توضیح میداد ..شایدم امید می داد ...محمد حسین گفت «اینجا شلوغه، زنگ می زنم ....و خود را انداخت در کوچه پس کوچه های شهری که بعد از یک ماه نمی شناخت ...درست عین آدمهای که بعده سالها نمی شناخت ...پدری داشت گوش پسرش را می کشید .. ..صدای نیاز در گوشش بود که می گفت « پول خوشبختی نمیاره ..ببین ،محمد اگه پول نباشه حتی نمی شه درس هم خوند ...پول همه چیز زندگیه !...مشتش را کوبید به دیوارهای کاهگلی و زارید ....منیژه جواب مثبت داده بود ....او اینجا بود،تنها و غریب و مریض، دانشگاه را از دست داده بود ...نیاز را از دست داده بود ...منیژه جواب مثبت داده بود ....ایستاد کنار مغازه ء بستهء قوچ علی ....خیره شد به آسمان ...ماه نیمه هلال بود ...آدمها همه در پناه خانه ها محو از زندگی بی ثمر او بودند .......گربه ای دور قوطی خالی می چرخید و چنگ می زد به طناب گره شده ای که گوشه ای افتاده بود ....
صبح های تابستان محله گر می گرفت عرق می کرد و پس و مانده های گل و لای بهار را در پس و پناه کوچه ها می خشکاند ...کله سحر بود که مشدی افتان و خیزان بسوی مغازه اش آمد، گربه بر خلاف همیشه مقابلش ندوید و گوشه ای کز کرده خاموش نگاهش می کرد ...که چشم پیرمرد افتاد به لاشه ای آویزانی از سقف مغازه بسته ء قوچ علی،که با کفش های اسپرت فوتبال ،روی طناب تاب می خورد ..و کنار قوطی خالی دو جفت کفش به خاک و گل نشسته که مرتب جفت شده بود .....جوان روی حرفش مانده بود ...پونه ای شده بود بر در لانه ء مار ...تا به ابد ...
من ، هیچ وقت ، میانه ء خوبی با پرنده ها نداشتم . اعتراف می کنم که به آنها حسادت می کنم .برای آنها زمین من، یک بند، و آسمان آنها ،برای من، یک رهایی است . و رهایی از بند همانقدر حسادت بر انگیز و دلچسپ است که سایه یک حضور ،از پشت پنجره ء همسایه ء روبرویی که هرگز ندیده ایش ،آرام بخش و شیرین !
دوست داشتم از پرنده ها بپرسم آیا کوچ کردن آنها نیز سخت و جانفرساست؟ گذشتن از عادت کردن ها ..
کوچ...آ ه ....آیا راحت می توانند از دل بسته ها دل بکنند؟..
شاید فکر می کنند باید رفت ، کوچ کرد .....شاید هم اصلا نمی توانند دل ببندند ...شاید شنیده اند که می گویند : اگر می خواهی در دنیا رها باشی به هیچ چیزی دل نبند ...بار سفرت را سبک کن ....به یک جا نماندن عادت بکن ...
تو، هیچ وقت، صدایم نکرده بودی، و کوچ من، که مانند کوچ پرندگان از روی اقتضای طبیعت ام نبود ،...صد پاره ام کرد و تکه هایم جا ماند گوشه ء اتاق ای که خالی ست ..و کسی پشت پنجره اش، دل به سایه ء کز کرده پشت چراغ کم نور همسایه، نمی بندد که در این تنهایی مانند صدای گر می ست که می گوید من هم بیدارم ....با توام با تو ...
من از آن اتاق ، از آن چراغ روشن،که هرگز صاحبش را ندیدم، اما حضورش کورسوی امیدی بود از پس تاریکی کوچ کردم ...کاش می شد از پرنده ها بپرسم وقتی از یک عادت که همدم تو می شود ، دل می کنن چگونه تکه هایشان را دوباره جمع می کنند و بارشان دوباره برای رفتن سبک می شود؟..
تو – اما ..
هیچ از هجوم تنهایی ام نترس، من تنها ، حضورت را دوست دارم ..در این اتاق نو ..در این کوچ اجباری ...
کاش می شد بار سفرم را سبک کنم ...
زندگیم را درون قوطی های کوچک و بزرگ می ریزم و آنها مرا می کشانند دنبال خودشان ... من دستم را دراز کرده بودم به سوی پنجره ای که سایه ای شب ها پابه پای من ، در خیابان تاریکی صدا می کرد من هم بیدارم ...بیدارم ..با توام ...برای طلب یک حس ...حسی نامعلوم ...بین دو سایه ...که کز می کنند گوشه ای و تا دلشان می گیرد به نور چراغی لبخند می زنند و می گویند او هم بیدار است ..نخوابیده ..تنها نیستم ...
کوچ های زندگی، حتی به سایه ها هم رحم نمی کند ...می بینی تکه تکه شدنم را ؟..کاش بار سفرهایم سبک بود – مثل پرنده ها .. کاش می شد سایه را شب ها از اتاق همسایه که هیچ وقت صاحبش را ندیدم بدزدم یا او مرا بدزد ، بگذارم کنار عکس های سیاه و سفید محبوبم ... بگذاردم کنار پرده ء اتاقش که طرح هایش را هرگز نفهمیدم از بس چشم به سایه داشتم ...و در این کوچ اجباری ...هر شب پابه پای هم صبح کنیم ..باز بگوید مگر قرار نبود مثل خدا باشی؟ به تنهایی عادت کرده باشی؟..مغرور باشی ...و من بگویم عادت کردن هم لذت بخش است هم تلخ ... بگوید دیوانه ! دیوانه! من کنار پنجره نگاهم را دلخوش کنم به چشمک های گاه به گاه نور چراغی از پس تاریکی ...
به پنجره اتاق تازه ام که کشیده می شوی می دانم هستی ...هستی ات در این سیاهی شب حس تنهایی ام را می زداید ...
...تو که با برگهای ریخته ات اینجا کنارم دست به پنجره ام می کشی و با باد هم خوانی می کنی ... حس غریبی ام می ریزد و عادت می کنم که با تو پابه پای تو صبح کنم این شب تار دراز را ...برگهای من نیز ریخته است ...همین جا ...در کوچ های اجباری ...
این تکه ام هم مال تو ...
حضورت ما ل من ....
کمتر می شود که رهگذری از کوچه بگذرد یا ماشینی که.... وقتی می رود تکه ای از آهنگی را پرت کند وسط ذهن من ..و من هی آنرا تکرار کنم تا با خود ،به خواب ببرم ..مثل همین امشب ...که دلم خواست دمپایی هارا در تراس جا بگذارم و برگردم اینجا،کنار سطرهایم ،واژه ها ، ..
گویا همه ءآدمهای دنیا خوابند ..گویا همه ء رهگذران گذشتند و ماندگار جایی شدند ..گویا ماشین ها هنگام گذر خساستشان گرفت و ترانه هارا جمع کردند زیر صندلی جلو که شیشه اش کشیده شده است بالا .....وباد بی حوصله فوت می کند به چادرم که می رود می چسپد به آجرهای خاموش تراس ..
به تو گفته ام ؟..همیشه دوست داشته ام سرم را از شیشه ماشین بیرون ببرم و بگذارم باد نفسم را بگیرد و موهایم را بکشد طرف خودش ....مادر بگوید سرت را بیاور داخل و من بگویم چی ؟ ....ونگاهم را بدوزم به مغازه ها که می دوند دنبال هم ...و من تند تند اسم هایشان را بخوانم و باد نفسم را بگیرد و موهایم را به عمد بیاورد روی چشمهایم که از نیشگون مادر پر از اشک شده است .....و راننده غر بزند و بگوید پنجره را بکش بالا ... من آرزو کنم کاش جلو نشسته بودم که پنجره اش به خاطر دادن پول همیشه پایین است ...و باد می تواند دستش را داخل بیاورد .....و تا بی انتها ترانه های من را فوت کند به آدمهای بی حوصله ای که از ماشین هایشان نگاهم می کردند ..
کاش الان که دمپایی های صورتی ام وسط تراس کلافه و تنهاست ....من هم در ماشین بودم که پنجره اش پایین بود سرم را می بردم بیرون و آخرین قسمت ترانه که از ضبط ماشین شنیده بودم را تکرار می کردم و باد موهایم را می کشید و مغازه ها با اسم های عجیب غریب دنبال هم می دویدند ...و راه تمام نمی شد ........درست عین کودکی هایم ....که نیشگون های مادر رنگی اش می ساخت ...ومرا می رساند تا شهر بازی ..
امشب هوس شهر بازی را کرده ام ..دوست دارم تا سه شب، تابم به آسمان برسد ..مادر می گفت :کنارمان مرد نیست ساعت ۹ برمی گردیم خانه ...تمامی تاب بازی های من نصفه نیمه رها شده است ...همان جا در شهر بازی ،که امشب هوس کرده ام بروم ...می خواهم امشب تلافی تمامی اشک هایم را در بیاورم ...تا آنجا که دوست دارم خودم را به ماه بسپارم تا درون تابم را پر از ستاره کند ...کسی هم نگوید موقع رفتن است ....
تو میدانی موقع رفتن کی می رسد؟...من ، رسیدن را نیاموخته ،رفتن را می شناسم ...مادر می گفت:کنارمان مرد نیست ،باید رفت ...تابه خانه ...تابه سایه ....تا به اینجا،کنار سطرهایم،واژه ها ...
کخ ....(نوعی صورتک زشت )
دختر بچه ء موطلایی ،چشم هایش را بسته ،کفش های پاشنه بلند بزرگی پوشیده،در حالکه کف دستها ،و صورت زیبایش رو به آسمان بود ،داشت به دور خودش می چرخید و آواز کوتاهی را زمزمه می کرد ...ژاکت وصله دار و زمختی ، بدن ظریف و کوچکش را در بر داشت و موهایش پریشان و شانه نزده بود،اما چنان ظریف و شیرین می رقصید که نمی توانستم از لبه ء پنجره کنار آمده نگاه از او بردارم ...پسرک کوچکی ،تکه آجر نیمه شکست ای برداشته ،بصورت ماشین روی زمین می کشید و هرکجا می خورد به کفش های پاشنه بلند دخترک ، صدای ترمز در می آورد ..
مادر که صدایم کرد محو لبخند مهربانش شدم ...در حالیکه سینی کیک و چایی را روی میز تحریر می گذاشت ،گفت« هنوز که لب پنجره ای دختر؟..»و با کنجکاوی نگاهم را دنبال کرد تا ته کوچه ..که آفتاب بعد ظهری داشت می رفت تا به عصر برسد . گفتم« چیه مامان جون ،فکر کردی دخترت عاشق شده و لب پنجره در فکر یک شب مهتابی ست؟ نه مادر خوش خیالم،حالا حالاها دخترت رو دستت مونده ...»لبخندی زد و گفت «نه من میدانم نه تو، قسمت!»...مادر کنارم ایستاد و به ترانه خواندن دخترک گوش داد و گفت:« همه ء دختر بچه ها ،شکل هم هستند ،برم آشپزخونه یک لیست خرید تهیه کنم ...تو هم درس هاتو شروع کن»...عطر کیک را در تمام وجودم جا دادم برای روزهایی که مامان برمی گشت شهرستان ...و چایی را گذاشتم لبه ء پنجره که سرد شود ...هیچکس در کوچه نبود ،جز بچه ها ،که جمع دو نفره شان شده بود سه نفر ...دختر قد بلند ده یازده ساله ای ،با پیرهن و شلواری پر از وصله های رنگی ،که بی حوصلگی خیاطش را داد می زد ، داشت با نیشگون ،لپ هایش را قرمز می کرد و پسرک کوچک را می فرستاد گلبرگ ها را بکند و بیاورد ...او هم با ماشینش می رفت و گل هارا می کند و دور می زد و بر می گشت کنار دخترها،بوق می زد و منتظر می شد ...و دختر قد بلند ،گل برگها را می مالید به لبانش و وانمود می کرد مهمان رفته است و پشت میزی نشسته است ،گفت:« دیشب تو فیلم،وقتی مرده،تکه ء اون غذارا می کشید بالا،چیزی مثل نخ خیاطی مادرم دراز می شد بعد مرده ،سرشو خم می کرد نخ رو می خورد » ...و با پسرک ادای خوردن غذا را در می آوردند و با کیفی سرشار دهانشان را تکان داده،فرو می دادنند ،پسرک که گویی حس واقعی سیری پیدا کرده بود گفت« حالا خدارا شکر کنیم ...و هردو دست به آسمون برده خدارا شکر کردند. دخترک موطلایی همچنان چشم بسته دور خود می چرخید و آواز می خواند ...گویی کفش های پاشنه بلند رنگی اذیتش کرده بودند که آنهارا در آورده ،گوشه ای پرت کرده بود . مادر کنارم ایستاده داشت روسریش را می بست گفت« فردا که برگردم شهرستان ،نگران تو می مانم ، همین طوری لب پنجره بهتت بزند که گرسنه می مانی ؟...توی دلم گذشت که کاش زندگی هم مثل یک مادر بود ...گفتم دارم به بچه ها نگاه می کنم می بینی چه ملوس هستند؟...گفت« بچه ها از همه آدما خوشبخترند ،نمی فهمند در دنیا چی می گذره ...دارم می رم خرید چیزی لازم داری؟...گفتم مامان جون،اگه پیتزا فروشی دیدی لطفا یه دو پرس پیتزا بخر ،مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت « من شام گذاشتم! » گفتم « برای خودم نمی خوام ،به مرده بگو پنیرشو زیاد کنه که کش بیاد » ...
کفش های پاشنه بلند گوشه ای افتاده ،دخترک باربی از آن پایین نگاهم می کرد،دخترک موطلایی با انگشت های که از جوراب زده بود بیرون داشت می رقصید ...زنی چادر به سر از در یکی از خانه ها بیرون آمد و نوزاد کوچکی را بست به دوش دختر یازده ساله ،و گل برگهارا از روی ناخن هایش پس زد، گوش پسرک را گرفت و تکه آجر پرت کرد سمت جوبی که داشت کف و کثافت لباسهای شسته شده را می برد ....دخترک موطلایی چشم هایش را که گشود ،دلم گرفت ...چشم هایش سرتاسر سیاه بود ، چشم هایش را که باز کرد دیگر لبخند نداشت ،آوازش قطع شد ...دست هایش را گرفت به دیوار ...و دخترک یازده ساله در حالیکه گوشه ای ایستاده بود در حالیکه نوزاد پشتش را تکان میداد چشم دوخته بود به عکس باربی روی کفش که هنوز زل زده بود به چشم های اشک آلودم ...
همیشه ،مسافرت کردن با قطار را دوست داشته ام . وقتی با آن صدای" تیک تیک " ترا می برد به گذشته های دور ،کنار آدمهایی که دوستشان داشته ای و هنوز هم داری ، وآنهایی که نخواسته اند دوستشان بداری ..کنار رویاهایی طلایی ،وگاهی خاکستری ... و وقتی بلند می شوی پنجره ء کوچک بالای شیشه را باز می کنی و چشم می دوزی به ریل های خیلی دوری ..که کوچکند و چسپیده به هم ...به یاد آینده می افتی و اینکه بلاخره به کجا خواهی رسید .. چه خواهد شد؟...ولی میدانی از رفتن ...از جاده ...هیچ وقت خسته نمی شوی ....درست عین زمانی که مانند حالا در نیمه راه جوانی نبودی و بلوغ از زیر پیراهن نازکت زده بود بیرون ..و تا تو دور از خانواده به راهروی قطار می آمدی ..و سینه ء بی تاب ات را می چسپاندی به شیشه ای که می دوید به جلو ، جوان های که صورتشان مثل اول بهار جوانه زده بود دور و برت می پلکیدند و حرار ت نگاهشان انقدر ترا می سوزاند که دیگر نگاهشان نمی کردی و چشم می دوختی به ریل های چسپیده بهم که به نظرت تنگ در آغوش هم خفته بودند ...نمی دانستی چرا خنده ات می گیرد ...بی دلیل ...و می رفتی داخل کوپه و سرت را مخفی می کردی بین کتاب شعر فروغ وقتی که می گفت :زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست ....
این بار هم ،بقیه با ماشین شخصی راهی شدند و من دست یک همسفر را گرفته سوار قطار کردم ..تا با هم به تکه عکس هایی که شیشه ء کوپه ء دو نفره مان ، تحویل مان خواهد داد خیره شویم ...واکمن هایمان را به گوش بزنیم و گوش دهیم به ترانه ء محبوبم ...« شاخه تکیده.. گل ارکیده.. با چشمای خسته ..لبهای بسته .....غم روی چشماش ..آروم نشسته ..» وبه بچه های کوچکی که به دنبال قطار می دوند دست تکان دهیم ...و سطر های کتابی را در حالیکه یک چشم در کتاب داریم و یک چشم در مناظر، بخوانیم .و در شیشه ء پنجره به شخصیت داستانی فکر کنیم که در گیر و دار زندگی نمی داند چه باید بکند؟ و در صفحات کتاب، به درخت تنهایی فکر کنیم که گوشه ای میو ه هایش پوسیده .. ...!
اما همسفر من، نگاهش را دوخته بود به صفحه خاموش گوشی اش ، گاهی هم آیینه ای بر می داشت آرایشش را تازه می کرد، در نگاه بی تفاوتش یک دشت پر از آفتابگردان ،همانقدر بی رنگ که یک صحرای خالی ..نه در خیال راهروی قطار بود ....نه در ریل های جدا افتاده حال ...تنها تلنگری کافی بود تا آیینه و گوشی اش را پرت کند روی صندلی و از زندگی بگوید ..از بی وفایی ها ، از تلخی ها و اشتباهاتش ، اشک که به چشم آورد قلبم طاقت نیاورد ، سراسیمه تب شدم با نسیم درد دل هایش ، برایش از ایمان گفتم ..به اینکه به هر چیزی از ته دل واقعا ایمان داشت باشد به دست می آورد ، از کائنات و انرژ های مثبت گفتم ..از عشق ..از عمر کوتاه ...برایش، تا تاریک شدن هوا حرف زدم.....و هردو اشک ریختیم ...او اشک های مرا پاک کرد من برای او دعا کردم ...مدتی که گذشت ...گره ابروانش باز شد گفت نگاه کن ستاره ها چقدر نزدیک زمین هستند ..از لبخندش قلبم گرم شد ...به آسمان نگاه کردم اما به جای ستاره ها ی چشمک زن، تصویر خودم بود،که ناباورانه نگاهم می کرد.. ..تصویر کسی که خیلی چیزا برای دادن به دیگران داشت اما قادر نبود تا چیزی به خودش بدهد ...همه ء حرف هایم راست بود اما مثل تیک تیک قطار ، بی تغییر ...برای من ......
همسفر من، دوست داشت دوباره برایش بگویم ...من ، اما داشتم از راهی بی بازگشت می گذشتم ،خسته و عادت کرده به سکوت ،...چشم هایم را بستم تا تصویر درون پنجره ، دیگر نگاهش را به چشمهایم ندوزد ...و آن لبخند کجکی را گوشه ء لبان رژ زده اش نبینم ....و گوش فرا دادم به تیک تیک قطاری که می رفت تا به فردا برسد ..
تلنگری که بدر کوپه زده شد مانند دستی بود که مرا از گذشته ها گرفت و آورد نشاند مقابل ماموری که بلیطم را می خواست ..پرسید تنها سفر می کنید؟ گفتم بله تنها سفر می کنم ...
دو ساعتی از قرارمون گذشته!
گارسون دیگه داره چپ چپ نگام می کنه..
می دونستم نمی یاد..
آخه منه لاقبای ژنده پوش کجا
فرشته نجات کجا
اَه ...
.
.
.
گفته بود: می یاد باهم می ریم کارخونه...
کافیه عمویش ببینه رفیقیم استخدامم کنه
گفته بود :«من رفیق دوران مدرسه ام یادم می ره؟می ذارم بیکار بمونه؟ ..
روزهای که هم ولایتی بودیم و حسرت یه توپ پلاستیکی رو می کشیدیم یادم می ره؟»
اما یادت رفت رفیق !
ببین
نیومدی!
می دونستم نمی یاد...اَه ...
سالها، از دوران ولایت و رفاقت گذشته...ای فلک ..اوف ...
باید به حرف مش حسین گوش نمی کردم که شماره داد این نارفیق رو پیداش کنم ...
.
.
.
مردم از سرما
حالا جواب این صابخونه رو چی بدم؟
بهش گفته بودم شب خبر استخدامم رو می یارم
تا منتظر حقوقم بمونه
و خرت و پرتم رو نندازه بیرون
تا بهار که یه جا پیدا کنم و برم ..
اگه می اومد ، می رفتیم کارخونه ء عموش ...
استخدام می شدم
با اولین حقوقم می رفتم کتاب می خریدم، معلم می گرفتم
کنکور می دادم
می شدم آقا...!!
یکی دوسال بعد هم یه کار خوب و پس انداز!!
اونوقت بر می گشتم ولایت ..
به ننه ام می گفتم« دوران بدبختی تموم شد
بیا بریم پیش خودم چقدر می خوای کنایه های
زن داداشمو تحمل کنی؟..»
اَه ...
بیچاره داداشم، چیکار کنه ،خودش چهارتا شکم برای سیر کردن داره...
یه مقدار هم از سرما یه ام رو می دم به داداش...
می گم بره برای خودش آقایی کنه
چقدر تو زمین این و اون کار کنه آخه ؟..
شایدم اونم کشوندم آوردم شهر....ارباب خودش بشه ..
و باهم یه کارخونه زدیم....
اما اول، باید زن داداش از ننه ام عذر بخواد ..چقدر اذیتش کرده ...اوف ...
خدارو چی دیدی؟
شدیم کارخونه دار، صاحبخونه و ...
به ننه می گم از ولایت یه دختر برام بگیره..
خوبیت نداره حالا که آقا شدم، صاحب کارخونه شدم
دخترای ولایتمونو بذارم و دختر شهری بگیرم...
میارم اش شهر، اینجا همه چی رو یاد می گیره...نمی ذارم از این مانتو کوتاه ها بپوشه ..نگاه کن ترو خدا معلوم نیست مانتو پوشیده یا از اون کت های مشدی حسین که عید می پوشید ،.....
اما پختن این پیتزاه ..چیز برگره چیه؟..دوتایی دارند زهرمار می کنند با اون پسره ء مردنی ...باید یاد بگیره ..
نمی شه که تمام پولمونو بدیم بیرون غذا بخوریم..
اینایی که دستشون به جیبشون می ره اینطوری کردن که پولدار شدن...
اگرهم اعتراض کنه یکی از این گارسون هارو ور می دارم می برم خونه ،واسه آشپزی ..
آره آقای گارسون اونوقت می بینی فیش نوشابه رو پرت نمی کنند رو میز ،مودب می ذارن و گورو گم می کنند ...انگار کسی فقط نوشابه بخوره اشکال داره؟...
.
.
.
.
چرا این نارفیق نیومد؟
گفته بود حتما می یام.....
قار و قور این شکم در اومد
این پسره پیداش نشد؟
اوف فلک ...نامرد فلک ...
چشم های قشنگی داشت، انگار، خورشید را کمی فشار داده ای بیضی شکل شده ،با گلوله عسلی درخشانی در داخلش، که، تا نگاهت می کند ،دلت یک پارچه آتش می شود و می سوزی ، و می سازی با قفسه های خشک چوبی مغازه ، که تمام حس هایت را سپرده ای به صورت غران شیری ، روی کنده کاری های مبل های که قرار است، روی سرامیک های خانه خورشید، به نمایش بیستند.لبخند که می زند ، دلت بند می شود به ابروهای سر به فلک کشیده اش که از چشم های غران شیر تا به چشم های ناامید تو می لغزد.... و دست استاد کار را روی شانه ات احساس می کنی وقتی که می گوید :« آقا مهندس، این جوان یکی از بهترین کنده کارهای تولیدی ماست ..»!
پدر که می گوید« نمی شود! ...گلوله اشتیاق دلت، دوباره جرقه می زند ..آتش می کند و تمام چهاردیواری ساده پدر و مادر را می سوزاند و سرخ سرخ فریاد می زنی ..گفتید پول دانشگاهت را نداریم ،گفتم چشم...گفتید پول برای باز کردن یک مغازه نیست با آن همه معلومات و رتبه بالا، رفتم شاگردی، گفتم چشم!...این بار باید بشود!» و ته دلت می گویی باید بشود و دلتنگ ، ابروانی می شوی که خطی کشیده بین تو و پوچی ، که همیشه احساس می کردی!
زن، به رنگ خاک بود.خاکی به گل رسوب کرده و مسی رنگ شده،عین یک سنگ، که از درون تاریکی ، با دو حفره ء خالی چشم، چنان نگاه می کند که هیچ نگاهی را تاب ایستادن در مقابلش نیست، نیرویی وادارش کرده بود همچنان مقابلش ، ایستاده قادر نباشد که چشم از انعکاس گوشواره های طلایی و گردش بردارد .
آقای مهندس گفت:« پسرجان ! استاد کارت خیلی تعریفت را کرد ، درست، اما جای نان عشق خواهید خورد؟،» پدر که شروع به صحبت کرد ، چشمانش رفت و نشست روی عرق های پیشانی پدر .. که،داشت می گفت: کارمند بازنشسته ء اداره ء آب است ...دلش آتش گرفت و سوخت ....بعداظهرها که خواهرهایش می خوابیدند او همانجا کنار پنجره ، آرام مشغول بازی با مورچه های گلدان می شد، برایشان دانه های شکر می ریخت و مواظب می شد دیگری سهم کسی را بر ندارد،پدر که به خانه می آمد مادر می رفت کنارش و او از لای در نگاهشان می کرد ..پدر خسته می گفت:از گرسنگی نا ندارم ...و مادر در حالیکه جوراب های اورا بیرون می کشید می گفت :«برنج نداشتیم با کمی گوشت ،برای بچه ها دیزی بار گذاشتم ، برای خودمان آب دوغ درست کردم.و پدر عرق های پیشانی اش را پاک می کرد و می گفت:کار خوبی کردی تا چند روز دیگر حقوق می گیرم ..آب دوغ هم عشقه، بلند شو بیار!»و او دلش به آنها یک پارچه آتش می شد و به مورچه ها قول میداد مثل آنها کار کند و کار کند و آذوقه جمع کند!مادر خورشید، با نگاه به چهره ءساده ءمادر، ابرو بالا داده گفته بود:عاشقی مال زمان عهد بوق بود ...دختر من امکانات می خواهد ،زندگی می خواهد ...و چشمان غمگین خورشید، دوخته شده بود به کنده کاری های روی مبل ، و با هر آه ، گوشواره هایش مثل نسیمی بود که جرقه های دل را می برد تا به آتش ...تا به سوختن ...
دالان تاریک وخاموش بود و پر از غبار ..که نفس را می برید ..مانند زمانی که خورشید نگاه از شیر غران گرفته به او چشم دوخته گفته بود« بیا.... به حرف پدرم گوش نده کمی که آماده شدی بیا »...و او نگاهش را فهمیده و یک پارچه آتش شده بود ...لبان زن رفته بود داخل مردمک چشمهایش و نمی توانست نفس بکشد .... ترس در دلش نشست، وقتی که نگاه به بالای سرش ، از آنجا که آمده بودند ، انداخته بود ،که چون نقطه ء کوچک ، روشنی دیده می شد ، و طناب در تاریکی محو شده بود،اصغر آقا داد زد« اینجارو باش و در دستش به لوح شکسته ای اشاره کرد که قدمت زیادی داشت ...نگاهش هنوز به زن بود ..با آن جواهرات کنارش ...رفت و کنار آنها نشست و علیرغم بوی آزار دهنده ای که هردو را به سرفه انداخته بود،دست برد و و آنهارا لمس کرد ...در حالیکه احساس می کرد زن چشمهایش را دوخته به او ..به دستهای او ..که تابحال جز به سفره ء حلال پدرش به هیج کجا دراز نشده بود . احساس کوچکی کرد»،درست عین زمانی که آقا مهندس گفته بود :«مرد حسابی تو که می دانستی پسرت عاشق پیشه است چرا نرفتی براش سرمایه جور کنی ؟» آن موقع هم کوچک شده بود، انقدر کوچک ،که تنها گلوله ء سوزان قلبش شده بود ،که رفته بود پیچیده بود به صورت شرمسار پدرش ،که گفته بود من را ببخش پسرم! از همان شب بود که کارهای تولیدی را می سپرد به دوستش امیر و می رفت خودش را در قهوه خانه ء کنار مغازه گم و گور می کرد . و دل به حرفهای اصغر آقا قهوه چی می داد که می گفت: من باید ترا با دوستانم آشنا کنم .. امیر گفته بود بادآورده را باد می برد، به حرفهای آنها گوش نده، و او لبان اورا، زمانی که گوش به حرف اصغر آقا قهوه چی داده بود، از یاد برده بود .توده ای صدا، همچون قدرتی نامرئی در آن تاریکی آمد و کنار گوشش صدا کرد خورد به ریتون های پشت سرش و روی سنگهای رنگی به پهلو افتاد زمین و چشمش دوخته شد به اصغر آقا که هنوز می خندید و ظروف و جواهرات را درون کیسه می ریخت! دوسه نفر از رفقای اصغر آقا هم پایین رسیده بودند و داشتند سرفه می کردند .
امیر گفته بود :باد آورده را باد می برد ..و او گوش به حرفای اصغر آقا قهوه چی داده بود که می گفت : ناز مرامت خوش تیپ ..من که قبلا هم گفتم یک کاری است یک شبه پوز هرچی پدر دختر خوشگله بمالی زمین ....امیر انقدر لبانش را تکان داده بود که رفته بود ...و همراه اصغر آقا و دوستانش کشیده شده بود بر تپه ای دور..که سنگی از شیر تراشیده شده ، که فقط با دقت می شد تشخیص داد، بالای تپه نگاهشان می کرد ...اصغر آقا دست هایش را کشیده بود داخل شکم شیر ...و گفته بود: به خیال خودش پاسپان این تپه است ...اما داشی تو خودت شیر تراشی ...دل و رودشو بریزیم بیرون ماهم رونق بگیریم ...و رئیس گفته بود سهم شما یک چهارم مال!.....دستش که داخل شکم شیر رسید رفت تا به ته تپه ..همانجا که زن هزاران سال بود مومیای شده بود ....خورشید هنوز می گفت بیا ...مانند یک پارچه آتش ..که دستهایش را می سوزاند ..دستهایی که جز سفره حلال پدر درازکش هیچ سفره ای نشده بود ...با یاد خورشید می سوخت و می کوبید به دل تپه ..اصغر آقا هنوز داشت اشیارا وارسی می کرد و با دوستانش رویا می بافت ..«من به رئیس می گم یک چهارم کم می شه ..خوش دارم خوش قولی رو ولی بکن سه چهارم ما هم راضی بشیم و دهنمون تخت »...حرف که اینجا کشید بگو مگو بالا گرفت، رفت جدا یشان بکند که دشنه تا دسته رفت سینه ء اصغر آقا، و او در حالیکه با آخرین قوا فریاد می زد نامردا بین بازوان او جان داد ، پرتش کردند طرف مومیایی ،زن آرام نگاهشان می کرد،پایش رفت داخل ظرف شکسته ء طلا یی ،مرد در حالیکه به خاطر سرفه مایع لجزی از دهانش می ریخت گفت: «تو هم یک سوم می خوایی هان؟ ..به دستانش نگاه کرد ..چطور می خواست با دستهای ناپاک صورت معصوم اورا در بر بگیرد،داد زد من چیزی نمی خواهم،به خدا هیچی نمی خواهم،فقط بذارین من برم!مرد خندید و به دوستانش اشاره کرد،بچه می خواد رنگمون کنه..نکنه خبر چینی ؟..هان؟» و تا به خودش بیایید دشنه رفت داخل شکمش ..دردی طاقت فرسا پیچید درون بدنش ...و افتاد روی سینه ءمومیایی ....صداهای نامفهومی می شنید ....بندازیدش رو زمین الان خون کثیفش بانورو زشت می کنه ...بانو کنارش نشسته بود این را از عطر گلهای ناشناخته ای که اطرافش بود حس می کرد دیگر سرفه نمی کرد ..حتی دردی در بدنش نبود ...بانو با آن لباسهای فاخر و زیورآلات خیره کننده کنارش نشسته بود ..به او لبخند می زد ...«هزاران سال است آرمیده ام ..گنجینه ء خاندان خود را روی سینه راستی پسندم ،حفاظت کرده ام .و این نابخردان از گرد راه رسیده،از رحمت آفریدگان خود چشم پوشیده،از راستی دور افتاده اند،و فکر می کنند سعادت در این تکه های رنگی ست ..که پیشیزی ارزش ندارند ..این سنگواره هارا می بینی ...تمامی این نادرستانی هستند که آمدند و با تکان دادن بدن من ...مسموم گازهای پشتیبان،شدند و هلاک گشته اند ، تو از آنها نیستی .....» دیگری چیزی نمی شنوی ..تا اینکه عطرش را احساس می کنی که، سرش را آورده بود نزدیک ، با آن چشمهای که انگار خورشید را کمی فشار داده ای بیضی شکل شده ،با گلوله عسلی درخشانی در داخلش، که، تا نگاهت می کند ،دلت یک پارچه آتش می شود و لبانش را که احساس می کنی یک پارچه آتش می شوی ... ..... می دوی روی کوههای سر به فلک کشیده ای که آخرش ختم می شود به ابروان معنی دهنده ء او ... و خورشید دم گوشت زمزمه می کند بیا.......
"گریه"
تفاهم من و تو
باغ نیست جنگل نیست
تفاهم من و تو برگ سبز درویش است
در استتار غروب
عفونت همه ی آبهای راکد را
· بیا گریه کنیم . "محمد علی بهمنی "
می خواست بگوید دوستت دارم ..اما چگونه می توانست وقتی از خیسی انگشتانش که روی بازوان او عرق کرده چندشش می شود این جمله را بگوید و نگاهش هم به زمین باشد ...دهانش را نزدیک گوش او آورده داشت جمله تکرای را زمزمه می کرد مرا دوست داری بهرام ؟ ....برای کشیدن نفس عمیقی سرش را بلند کرد آنجا در گوشه ای از پارک پسر بچه ای کوچک نگاهش می کرد . اشعه ءآفتاب در آن بعد اظهر آفتابی باعث شده بود یک چشمش را ببندد و با چشم دیگرش به بهرام خیره شود ..مثل همان وقت ها که خودش را در پارک کنار معصوم می کشانید و زمزمه می کرد دوستت دارم ... و نگاهش را از چشمان موشکافانه پسر بچه می رهانید که زیر چتری های زرد رنگش با یک چشم باز به او خیره می شد و انگار که می گفت:من همه چیز را میدانم . آنوقت اخم می کرد و پا به فرار می گذاشت و معصوم لب به دهان می گزید . زن جوان خودش را چسپانده بود کنار بهرام و سر به سرش می گذاشت ..او اما با نگاهش پسر بچه را جستجو می کرد که بین بچه های پارک نبود ...سالها بود که دیگر نبود ... احساس کرد تمامی دل و روده هایش دستی شده انند و به شکمش چنگ می زنند . دست زن جوان را از روی آرنجش برداشت و گفت دیگر برویم خانه .. موقع خداحافظی زن جوان چشمهایش را خمار کرده دست های اورا گرفته می پرسید سر قولت که هستی ؟ ..انگار گفته بود که هستم ..شاید هم گفته بود مرده و قولش ... یادش نبود .. فقط یادش است گذاشته بود او با لب های سردش اورا ببوسد و او یخ زده از در خانه خود را بیندازد به عصر که داشت می رفت به شب بپیوند . گیج بود و پای پیاده و کز کرده زده بود وسط شهر .. دو طرف خیابانها با اخم نگاهش می کردند و آدمهای رهگذر تنه زنان به او فحشش می دادند . سر در گریبان فرو کرده توی دلش فریاد می زد دوستت دارم دوستت دارم .. و صدای گریه معصوم را می شنید که می گفت من هم دوستت دارم اما می ترسم ... من می ترسم .. و او با کمال نامردی گفته بود خوشبختت می کنم معصوم ...هم ترا هم پسرکت را .. مرده و قولش ... عرق سردی بر پیشانی اش نشست ... پسرک آن طرف خیابان با یک چشم باز از زیر چتری های زرد رنگش نگاهش می کرد انگار می گفت تو دروغ گویی من میدانم ... هیچ وقت نگذاشت اورا ببوسد و لبخند نزد .. اما معصوم را بوسیده بود ...بعد از ماهها دوندگی دل معصوم را بدست آورده گفته بود خوشبختش خواهد کرد .. و معصوم تن لرزن و کوچکش را چسپانده بود به شانه های قوی و پهن بهرام و گفته بود خیلی خسته ام ... ماشینی ترمز کرد و او در حالیکه به فحش های راننده جوابی نداشت مات و متحیر مانده بود وسط خیابان ... و با پاهای لرزان خودش را کشید ه بود پیاده رو ... با موتورش که در خانه ءمعصوم تصادف کرد.. همه جا خون شد ..معصوم با آن تن ضعیف و کوچکش اورا کشید روی شانه اش و رساند روی تخت بیمارستان ... از همان روز بود که همسایه ها اذیتش کردند ... حرف درست کردند ... معصوم گریه کرد کنار گوش من روی شانه من گریه کرد و گفت می ترسم .. گفتم معصوم دوستت دارم .. من خانواده ام را راضی می کنم تو نترس .. اتوبوس داشت می گذشت با عصبانیت اشک هایش را پاک کرد و خودش را انداخت روی صندلی قرمز اتوبوس .. آن روز همه جایش خون بود ... دکتر گفت اگر خانمتان زودتر شمارا نمی رساند شانس زنده ماندن نبود ... معصوم لب های خونی اورا بوسیده بود و به دکتر گفته بود حاضر است خون بدهد و او خندیده بود ....با آن تن کوچک و نحیفش و شانه های که می لرزید .. اتوبوس پر از آدم بود احساس کرد نمی تواند نفس بکشد مخصوصا که آدمها بر بر نگاهش می کردند با حرکات ماشین کج و کوله می شدند خم می شدند راست می شدند اما هنوز نگاه می کردند مثل همسایه های معصوم که بر بر نگاهش می کردند ...معصوم گریه می کرد و مادر اورا هل میداد طرف پله های بیمارستان ....تورتو از سر پسر من بردار ...تو بیوه ای اون فقط بیست و پنج سالشه ... از بچه ات خجالت بکش ... و پسرک با چشمهای سرخ شده مردی را نگاه می کرد که زیر سرم و دست پرستارها صداش در نمی آمد . همان صدا که می گفت مرده و قولش ...من برای بهرامم آرزو دارم ... پدر که این را گفت معصوم دست پسرک را گرفت و رفت .. در خانه اش را بست و به مردهای که نیمه شب در خانه اش را با سنگ می زدند که اگه او هست ما چرا نباشیم ؟...فقط اشک ریخت و لرزید ...پدرش دست روی شانه او گذاشت و گفت: اینجور زن هارا من می شناسم بهرام شوهرشون که بمیره چون خیلی جوان هستند می افتند دنبال شوهر پیدا کردن اونم مجرد ... خون معصوم توی قلب بهرام بود و انگشتر نامزدی دختر خالش توی دستش ... که قلبش طاقت نیاورد و رفت دنبال معصوم .. که کوچکتر شده در خانه اش را باز نمی کرد ...دستش را کوبید روی میله اتوبوس و به چهره های بهت زده مسافران خیره شد ..انقدر که خجالت کشیدند شاید هم گفتند دیوانه است و سرشان را انداختند پایین ...او دیوانه بود دیوانه معصوم ...می خواست پناهگاه تن ساده و کوچک معصوم بشه و کاری کنه پسرک لبخند بزنه .. می خواست که کاش نمی شنید مادرش دست روی قلبش گذاشته می گوید آق والدینت می کنم... اینو به دختر خالش گفت واون هم چشمهاشو خمار کرد زد زیر گریه و حلقه را زد تو صورتش ...همون شب بود که مادر رفت و معصوم رو کشوند وسط خیابون و از همسایه ها خواست چنین زنی رو بندازند بیرون ...معصوم دست هاشو بلند کرد طرف آسمون و نفرینش کرد ... همون شب که معصوم رو بوسیدم و دیدم طعم شور اشک هاشو داره ... اشک هاش روی میله اتوبوس ریخت آدمها پیاده شده اونو به حال خودش رها کرده بودند ... دلش به معصوم تنگ شده بود ... .دلش به طعم اشک هاش و سادگی حرفهاش وقتی می گفت بهرام من می ترسم تنگ شده بود ...از فردای همان روز که خانواده شوهر مرحومش اومدند و پسرکش را از دستش گرفتند و بردند ... مادر گفت دلم خنک شد ..و معصوم شکست ... شکست و من تکه پاره هاشو بوسیدم که طعم خون داشت ... طعم خون و شور اشک ...مادر قلبش گرفت و افتاد دم تخت و دوباره انگشتر رفت به انگشتش ... پسرک هنوزم داشت نگاهش می کرد ... با یک چشم که انگار می گفت تو نمی تونی من باورت نمی کنم ... معصوم نفرینش کرده بود هیچ وقت خوشبخت نشی خوشبخت نشی ...
راننده داد زد ...جوون ؟ پیاده نمی شی ...دست از رویا بردار ...برگرد به زندگی ... اینجا آخرشه ..پیاده شو ... و او پیاده قدم میزد و می گفت دوستت دارم ... دوستت دارم ... و به خانه ای خیره شده بود که سالها بود چراغ هایش خاموش بود ...
فکرمیکنم مانند باران هستم .وقتی این طور یک ریز و مداوم می ریزد بر سر خاک و محو می شود.درست مثل من وقتی اشک هایم را بر سر تقدیرم که چون خطی راست و کوتاه است می کوبم وچون علاجی نمی یابم در تنهایی خودم محو می شوم.دلم یک نوسان می خواهد حتی به سقوطی راضی هستم .در این سی سال زندگی خط راست و ممتدی که از خانه به کار و از کار به خانه مرا کلافه کرده است.خانه ای که فرار از خاطراتش را گریزی نیست صورتم را به باران می سپارم و می شنوم از بین آدمهایی که زیر سایه بان مغازه ای پناه گرفته اند کسی می گوید انگار نه انگار باران می بارد ..نگاهش کن..!
من اما واهمه ای از باران ندارم از خیس شدن حتی خودم را می توانم بدست باد بسپارم اگر بدانم از خط راست زندگیم مرا به منحنی گردبادی خواهد رساند تا تغییر دادن را امتهان کنم همانطور که یغما می گفت :از نو ...این همه راه رفته ام ..اما به جای پاهایم دست هایم هستند که می لرزند .همین نیم ساعت پیش بود که آن پراید نقره ای رنگ محکم به زنی میان سال زد و فرار کرد. من..اما ..ایستادم و در چهرهء آشنای زن فوران خون را روی صورت سفید شده اش نگاه کردم.قبل از اینکه سرش به جدول بخورد مرا داشت نگاه می کرد و وقتی هم افتاد با چنان وحشتی به من خیره شده بود نتوانستم قدمی برای کمک بردارم...نتوانستم نگاه از چشم هایش بگیرم..حتی نمی دانم کی آسمان عصرکه صاف و آبی بود تیره و خاکستری شد؟ من کی به این خیابان های ناشناس رسیدم؟ من...که ..مستقیم راه افتاده به هیچ جا نپیچیده بودم؟..تا مردم دوره اش کردند و از نظرم دور شد هنوز چشم هایش بامن بود ..همان چشم های سیاهی که هنوزم خوب بیاد داشتم بعد از بیست و سه سال هنوزم گونه ام را با تندی پاک می کنم وقتی اشک زلالی می خواهد آنجا بنشیند ..صدای جیغ اش و ویراژماشین چون پتکی بود که نمی گذاشت فکر کنم کجا باید بروم ...مادر می گفت:در یک روز بارانی که از مدرسه بر می گشتم عاشق پدرت شدم..موهایم خیلی کم پشت بود و برای اینکه باران حالت اش را خراب نکند سوار اولین سواری شدم که کنارم ایستاد .پدرت در آن بارانی شیری رنگ جذابیتی رویایی داشت ..تنها مردی بود که توانست قلب مرا به دست بیاورد و عاشق خال روی لبم بشود ... به او نگفتم موهایم می ریزد ......انگار به کسی تنه زدم پیرزنی بازویم راگرفت و گفت:دخترم انگار حالت خوب نیست ...در چشم های پیرزن زنی را می دیدم خوابیده وسط خیابان و کمک می خواهد ..خودم را از دستش رها كردم وسریع گذشتم ..مقا بل مغازه ای قدم هایم سست شد دیدن پیانوی سیاه رنگ و بزرگ آنجا پشت ویترین انگشت هایم را فرمان زدن می داد ..درست عین مواقعی که یغما دستم را می گرفت و شروع به نواختن می کرد مادر می گفت ترانهء باز ای الهه ناز را بزن ...دستش تمام غم هایم را از یاد می برد و ترانه آنهارا دوباره به جانم زخم می کرد ...گفت:دوستت دارم حلقه نامزدی را روی پیانو گذاشتم و تنها به راه افتادم ...می خواستم برای خال لبم هیچ نگوید ...مردفروشنده نگاهم می کرد چشم از پیانو بر داشتم و یغما که همچنان آرام و غمگین می نواخت ...قدمهایم رو به مسیری بود مستقیم ..مسیری که انتهایش می رفت به آسمانی برسد که داشت سرخ می شد و سیاه ...مادرگفت:پدرت هر روز به دنبالم می آمد تا تنهایی به خانه برنگردم ...دانشجو بود و روی لبش سیبیل کوتاه و کوچکی بود مانند یک خط راست ...به تاکسی گفتم:آقا مستقیم ...نمی خواستم تنهای ام را با کسی قسمت کنم گفتم دربست...و مرد ویراژداد..صدای چرخ های ماشین مانند سوهانی بود مانند جیغ های مادر وقتی که پدر سرش را به پاشنه ء در که روغنی بود می کوبید و می گفت هزار بار گفتم به کارهای من دخالت نکن ..به راننده نگاه کردم چه خوب که بارانی شیری رنگی نپوشیده بود ..سیبیل هیچ نداشت...انگار داشت چیزی می گفت سعی کردم بشنوم که چه می گوید :خانم از شلوغی های خیابان ها خیلی مواظب باشید این ماشین شخصی ها با سرعت رانندگی می کنند همین یک ساعت پیش بود توی سه راهی پایین یک پیرزن را ماشین زده و فرار کرده است ..صداازته گلویم بر می خاست ..مرده؟ مردازداخل آیینه نگاهم کرد و گفت می گفتند خیلی سخت جان داد ..زن بیچاره ......وسرش را تکان داد. زن را مجسم کردم با آن چشم های سیاه سرمه زده و موهای فرحی و پر پشت و پیرهن یقه هفتی که هیکل کشیده و متناسبش را در بر می گرفت جز خط سینه اش که راست بود و مستقیم ...مادر میگفت:وقتی پدرت آمد خواستگاری هم پدرم و هم خان داداشم هردو قبول نکردند خیلی کوچک بودم و خواستگار زیاد داشتم ..من آنقدر گریه کردم ومریض شدم که قبول کردند روز عروسی پدرت گفت اگر این خال روی لبت نبود اگر این چشمهای عسلی ات نبود به خاطر این موهای کم پشت می ماندی وردست بابات که اینهمه ناز نکنه برای شوهر دادنت ..من هیچ ناراحت نشدم خوشبخت بودم و راضی .. راننده باز دارد صحبت می کند اما هیچ چیز نمی شنوم ....مادر همیشه می گفت چه خوب موهایت به من نکشید ...می پرسیدم مادر چرا خال ات کم رنگ تر شده است؟می گفت چون دادمش به تو ..نگاهم از روی روزنامه لیز خورد و رفت روی پولک های سیاه لباس مشتری ...که روی پاهایم برق می زد ...پدر که رفت مادر کنار ایوان می نشست و چشم به در می دوخت ..گفتم مادر امشب می خواهم ترا روبه رویم بنشانم و برایت لباسی بدوزم ..گفت پدرت که برگشت می پوشم و لبخندزد ...سرم را گرم کار کردم و نخواستم جرقه برق قطره اشک هایش را ببینم ..احتیاجی نیست کاغذ الگوی بزرگتری بیاورم مادر همین کاغذ روی میزم می تواند تمام قالب بدن ترا بکشد تو ..که چیز زیادی نخواسته بودی تا بزرگتر شوی تو کوچک و قانع ای ...نشست و بامهربانی نگاهم کرد گفتم می دانی که از خط گردن شروع می کنیم و الگو را می کشیم اما من نمی دانم با این بغض گلوی تو من چه کنم ؟ آنرا چگونه بکشم که نه سرت آنقدر عقب باشد که مغرور به نظر بیایی و نه انقدر نزدیک که گلوی بغضت به چشم بیاید ...گفت فکر می کنی کسی هم متوجه می شود ؟این راز را فقط من و تو و بغضم می دانیم و بس ...دوباره سرم را مشغول کارم کردم نوبت خط سینه بود همین جا بود که با گفتن یک خط سینه او لبخند زد و من بیاد آوردم که درون سینه ء به گود نشسته او سطر به سطر خط است اما من تنها یک خط سینه می توانم برایش بکشم ..می گوید خط سینه ام را کسی نبیند ...چشمهایش اما لبخندی ندارند دستم به دور خط کمر کوتاه و تنگش می رسد ...به فکر فرو می رود ..می دانم ...دست پدر را می خواهد که اورا به حلقه خوشبختی بکشاند و دوباره عاشق خال روی لبش شود ...آهی می کشد و فکر می کنم آنهایی که کمر گل و گشادی دارند خوش شانس ترند ...به انتهای الگو رسیده ام خط دامن را هم بکشم تمام است ..می گوید از انتها ها خوشم نمی آید ..به لباسم لبه ءآخر نگذار ...می گویم ولی مادرم باید به این طرح ساسونی هم بزنم که لباست گشاد نشود ...به دوردستها خیره است می گوید بگذار گشاد بماند اینطوری برای دونفر جا می شود من از تنهایی وحشت دارم ...تنگی دل تنگی می آورد دخترم ...می گویم دل تنگی که صمیمی تره ؟...مبهوت نگاهم می کنه و می پرسه صمیمی یعنی چه؟ ...پدر گفت :حالا دوتا خانم خوشگل تو خونه دارم باید خیلی مواظب بشم ...وبه سلامتی ما قدحی نوشید ..مادر دلگیر ظرف قدح اورا در سطل زباله انداخت و خواند باز ای الهه ناز با دل من بساز ...پدر اما هیچ مواظب نشد از همان روزی که در خانه را زدنند و زنی بلند بالا که پیرهن یقه هفت پوشیده موهایش را فرحی درست کرده و چشم هایش را سورمه کشیده بود به بهانه دیدن خانه از طرف بنگاه محل وارد خانه ما شد . همان روز که خانه و مادر را دید زد و با مادربزرگ و عمه هایم شوخی کرد و گونه ءمعصومیت مرا بوسید و پرسید به کلاس چند می روی ؟..بعد از رفتن او بود که مادر پرسید این روغن چیست توی پاشنه ءدر ریخته ؟ مادربزرگ گفت وای خاک عالم زنیکه جادو ریخته اینجا ..دیدم داشت با چیزی ور می رفت ...راننده انگار چندمین بار بود می پرسید خانم پیاده نمی شین ؟ رسیدیم ...به لباس روی پاهایم چنگ زدم و پیاده شدم . باران نم نم کوچکی داشت درست مثل آنشب ..که مادر بعد از دعوای آن شب پدر تا صبح هق هق کرد و زار زد ..بهش گفتم مادر خال روی لبت کم رنگ شده است ؟..گفت دادمش به تو ..اما شانس مرا نداشته باش ...پدر هنوز نیامده بود که پرسیدم مادر لباست را چه مدلی بکنم ؟..گفت ساده باشه مثل یک خط ساده و مستقیم وگرنه نمی تونم همیشه داشته باشمش ....
آن زن باز هم آمد ..چند بار آمد ..و گاهی دوش به دوش پدر که می خواست هنوز مرا داشته باشد ...مادر اما شکایتی نمی کرد کوچک شده بود و ظریف انقدر که در یک کاغذ کوچک جا می گرفت یا قاب عکسی روی میزم .....مادر می گفت : پدرت مرد خوبی ست جادو شده ..بر می گردد .....یک روز گریه کرد و گفت ..کاش بهانه گیری نمی کردم کاش از همان روز اول به او می گفتم موهایم می ریزد کاش ....و من دستهایم را روی استخوان های شانه هایش می فشردم ...موهایش که ریخت من سطل آب را روی موهای سیاه زن خالی کردم ..پدر دیگر برنگشت ...انگشت اشاره اش یادم است و بارانی شیری اش که از لای در لغزید بیرون .....باران که نم نم بارید و در خاک محو شد لباس آماده مادر را برایش آوردم ....روی طنابی آویزان بود ...راست و مستقیم ...و صدای آرامی از داخل خانه می آمد ..ای الهه ناز با دل من بساز کین غم جان گداز برود از برم ...یغما می دانست اورا دوست دارم می گفت من هم دوستت دارم ...می پرسیدم کی ترکم خواهی کرد؟...و او دست روی مزار مادر می گذاشت و می گفت به روح مادر قسم هیچ وقت .....خان داداش می گفت مانند مادرت زیبایی اما مثل او نباش ....مثل او نبودم ....حلقه نامزدی را گذاشتم روی در پیانو یغما گفت اگر باورم کردی برگرد من منتظرتم ...
کلید را به در خانه می اندازم و با صدای باران به داخل حیاط می روم پدر با بارانی شیری رنگ و موهای خاکستری زیر ایوان نشسته و سر به زیر دارد صدا می زنم مادر؟...اما تنها باران است که می خواند فکر می کنم من هم مانند باران هستم وقتی این طور یک ریز و مداوم می ریزد بر سر خاک و محو می شود درست مثل اینک من ...وقتی اشک هایم را بر سر تقدیرم که چون خطی راست و کوتاه است می کوبم و چون علاجی نمی یابم در تنهایی خودم محو می شوم دلم یک نوسان می خواهد و یک باد که مرا به گردبادی برساند که بتوانم از این خط راست هر روزه زندگیم پیچی بخورم .....
گفت:خداراشکرکه این تلوزیون هست وگرنه خانه سوت و کور می شد مرد گفت:خداراشکرکه این چندتاقصه است شبا سرت رو توشون فرو کنی..زن مقابل پوزخند مرد تنها لبخند کوتاهی زد و گفت:خوب وقتی تو رسیده نرسیده میری توی تلوزیون منم باید با یه چیزی خودم رو سرگرم کنم....مرد استکان چایی رولمس کرد سپس جورا ب هاشو که بوی عرقش توی تمام خانه پیچیده بود درآورد و گلوله کرد وپرت کرد گوشهءاتاق..وگفت:خوب منم وقتی تو توی کتاب هات غرق میشی چاره اي جز دیدن تلوزیون ندارم ببین کم مونده نود شروع بشه ..زن با اینکه خودش را بر حق می دید اما بحث نکرد وگفت:باشه من شباکتاب نمی خونم تو هم تلوزیون نگاه نکن ....مردنگاه از صفحهءتلوزیون نمی گرفت دوتاقند از قندان بلوری برداشت وکنار استکانش گذاشت و در حالیکه چای داغ رو هورت کنان می کشید بالا دگمهءقرمز راه دور رافشار دادوگفت:اینم از این مگه ما از حرف خانوم سرپیچی می کنیم؟ حالا هرکی می خواد بگه زی زی بگه ...وسرش را تکیه داد به پشتی راحتی..
زن نخی از بلوزش که چند لکهءروغن داشت کند ولای دندان هایش کشیدو گفت:حالا تعریف کن چه خبرا؟مردگفت:اممم......نزدیک ظهر مامان زنگ زد دفتر..اجارهء ماشین رو مي پرسید گفتم مرده بیچاره چند روزه اجارهءتاکسی رو آورده من فرصت نمی کنم بیارمش ..زن حرفش را قطع کرد با نخ گلولهءکوچکی درست کرد و گفت:پس نهار اونجا بودی؟..چقدرزنگ زدم که قورمه درست کردم دوغ بگیروبیا دیدم موبایلت خاموشه ...مرد گفت:خاموش که نکرده بودم شارژش تموم شده بود ...نیم ساعت بعد شام بخوریم من داره گشنم میشه؟...زن هنوز در این فکر بود که اوومادرش تنهایی چی صحبت کرده اند؟..گلوله رافوت کرد هوا وگفت:باشه ...مرد کمی کلافه به نظر می رسید خم شده داشت باطری های راه دور را در آورده دوباره سرجایشان می گذاشت ..پرسید تو امروز چه کارها کرده ای ؟ زن فکر کرد قهرمان داستان خانه که آمده بود یک دسته گل آورده بود دستش را دور کمر ظریف همسرش حلقه کرده گفته بود خودت گل خونه گل .....گفت چی؟مرد درپشت راه دور را بست و سوالش را تکرار کرد..زن با صدای قهرآلودی گفت: تو خونه جون کندم هیچی...مثل دسته گل شده تو که این چیزارو نمی بینی ؟ ظهرم می خواستم برم خونهء خواهرم باهم بریم براش مدال بخریم آخه هفته بعد عروسی خواهرشوهرشه نمی تونه که همون رو بزنه بره عروسی ...ولی موبایل تو خاموش بود ..منم مثل تو نیستم که بی اجازه نگم و برم ؟ و با حالتی از قهر پای چپش را روی پای راستش انداخت ...مرد سکوت کرده بود و داشت با پایش گل فرش را می شکافت ...زن گفت:حالا از مامانت چه خبر؟ چی کارا می کرد؟ ..وآب دهانش را قورت داد مرد نگاهش کرد وگفت:هیچی بابا..تعریف می کرد که ناصر و رضا خاله جون رو دارن می فرستند مکه ...و مراسم دارن و از این حرفا ...من نموندم که ...پول رو دادم فوری غذامو خوردم برگشتم دفتر ...پای چپ باچنان سرعتی داشت تکان می خورد که کتاب از روی راحتی افتاد روی زمین ..زن گفت:حتما اینارو می گه که یعنی تو هم یاد بگیر منو بفرست مکه ..مرد گفت:اگه پول داشته باشم چراکه نه ..این آرزوی هر پسریه که مادرش رو بفرسته مسافرت ...زن انگارآتیش گرفته باشه اینبار پای راستش را به هوا می ا نداخت گفت:من اینجا صرفه جویی می کنم یک لباس رو سه بار یک جا می پوشم و عوض طلا بدلیجات می زنم و حفظ آبرو می کنم که یه خونه دواتاقه بخریم اونوقت تو می خوای ..مردعصبانی شده بود با بی حوصلگی پاهایش را روی میز دراز کرد و قند افتاد رفت کنار جوراب هایش حرف اورا قطع کرد وگفت:تراخدا شروع نکن حالا نه کس مکه میره نه کسی پول میده ...من گشنمه ..و راه دور را برداشت و تلوزیون رو روشن کرد ..زن عصبانی کتابش را از زمین برداشت و گفت: فکر کنم نهارت انقدر پرچرب و نرم بوده که شام هم نخوری بشه ...رفت اتاق خواب و خودش را پرت کرد روی تخت ..بیادش اومد تو کتاب طالع بینی نوشته بودند متولدین آذر خودشون رو پرت می کنند رو تخت و گریه می کنند ولی اون که آذرماهی نبود ...کتاب را باز کرد و زل زد به صفحه اش که با صدای عادل فردوسی پور پیچیده بود توی خانه ای که از سوت و کوری در آمده بود ...