زادگاه هر رنگ و هر زندگی آنجاست ، که نگاه آدم باز می ماند. از آنجای که بوی ُگل بر می خیزد امید رفتن نیست ، گرچه این طور به نظر می رسد که پیش من ، که نزدیک است ، که اینجا کنار دل تنگی ، که نزدیک به من نشسته است ...
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1392ساعت 1:46  توسط آرزو   | 

.
.
زمین سراپا آشکار
سنجش پذیر
آکنده از انتظار
آویخته به یک پر
که بالا می رود
روشن و روشن تر
.
.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1392ساعت 21:8  توسط آرزو   | 


 

 

دلم گرفت امروز ،
وقتی دیدم روی شیشه ی یک ساعت فروشی نوشته اند :
به یک باز نشسته ، تمام وقت ، احتیاج است ...
نگاه کردم به داخل مغازه
تمام ساعت ها خواب بودند .
.
.
.
من / یک روز / یک جایی / یک چیزی / من / ساعت / خواب / یک جایی ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1392ساعت 2:24  توسط آرزو   | 

دلم حرف زدن نمی خواهد. کلمه ، واژه ، هر چیزی که بشودنوشت ، گفت ،  دلم نمی خواهد.
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست. هست؟
همینطور که نگاهت می کنم ، داخل ِ این صفحه ی سفید ، ایستاده ام و گذاشته ام بادی که از بیرون نمی آید ، داخل موهایم بخزد.   تو نیم رخ مرا می بینی . چشم به زمین دوخته ام را .  از لای موهای ِ در هم برهم سیاه ، سفیدی پشت سرم را تماشا می کنی و از آنجا نگاهت می لغزد به سمت ِ انحنای شانه و دست آویزان شده ام ، می توانی مرا بشنوی .
اما حرف من این دست ِ آویزان شده ی ِ چپ نیست . حرف من شاید ، دست راستی ست که چاقویی می فشارد. نگاه تو که به چاقو می نشیند ، بی درنگ از آویزانی بیرون می آید . خم می شود، و تیغه اش از زیر نگاهم تا زیر نگاه تو را می شکافد. این شکافتن درد ندارد ، حرف اما شاید ...
همیشه دوست داشتم حرف هایم را ببینی . شیدن کافی نیست. این کافی نبودن اشاره ای به مهم بودن یا مهم نبودن ندارد. مهم لمس حرف های درونم است.
داری به قرمزی خون نگاه می کنی . به قرمزی خون که سفیدی پشت سرم و سیاهی موهایم را می پوشاند. حتی نگاه به زمین دوخته و چشمان ِ بسته ام را .
دستت را می گیرم .
می گذارم داخل شکاف .
دست بکش داخل تمام حرف های درونم . حتی آنها را که هیچ وقت نگفته ام .
دوست داشتم حرف های نگفته ی درونمو ببینی بشنوی  .
با دست خودت ...
همه چیز که نوشتن یا گفتن نیست . هست ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1392ساعت 21:51  توسط آرزو   | 



شاید هم این، یک عادت باشد .  عادتی که در خون و تن و روح من نشسته .
عادتی با لباس ِ گشاده ای از جنون که در پی شناختِ خودم از خودِ آرام نشسته ام ، کمک می کند.
اینکه با فراغت خاطر ، با شادی مردم نمی توانم شادی کنم .
فکر می کنم هیچ چیز بی پایه نمی تواند دلیلی برای من که عادت به شادی ندارم بیاورد . و این مشغله ی گذرای ست که نباید با رویا و تخیل پر شوم . نمی توانم درون لباس گشادی که انگشت هایم را تا نوک پوشانده احساس عمل کنم ...
مع ذلک ...
سنگینی سینه ام و ُشور شادی ِمردم به گریه ام می اندازد .
بله ، به خاطر خود شادی که این سرنوشت را عادلانه نمی داند و نمی تواند که داشته باشد گریه ام می گیرد .
گریه ای که چشمم را اشک و لبم را خندان می کند .

این باید یک جنون باشد .
جنون کسی که در لباس گشاد قادر به رقصیدن نیست ، دست و پا و روح و عدالت را گم می کند ...
.
.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 22:31  توسط آرزو   |